X
تبلیغات
سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت

سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت

همه جیز در مورد حاجی همت (سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت )

هوالشهيد

عاقبت رفتي ز پيشم
بهتري ديدي به کيشم

دوش مي کردم نظاره قاب عکست
ابراهيم همت بود اسم و رسمت
يادم آمد روز ديرين
خانه ات با يار شيرين
وضع خانه، آن زمانه، مرغ داني شد اجاره؟
***
ديده ام بر ديده ي تو
چشم تو بر ديده ي من
رفتي و ديده ببردي
دل بکندي و ببردي
***
چشم تو برقي نکو داشت
رعد و برقي را وضو داشت
رعد و برق بر آسمان رفت
آسمان از آن بدر رفت
کين چنين نور عظيمي از کجا آمد پديدار؟
***
همت است در اسم و رسمت
همتي در کار و کسبت
کسب تو کسب الهي
کاسبي با يار عالي
***
همتت را مي ستايم
چون تويي را مي ستايم
چون به بازار جهان بين، جان خود دادي به سبحان
***
روز و شب با خود مرورم
کسب و کاري چون سرورم
مي سرودم شعر و شورم
غايتي دارد شررها؟
***
مي رود ثانيه هامان
تک تک همت منش ها، در صف قلب و تپش ها
سبقتي از هم بگيرند، عاقبت قربان رحمان
***
سال ها بر ما گذر کرد
فکر ما ترک خطر کرد
بي خطر در کوي جانان
هيچ انساني ظفر کرد
***
ماه ها و سال ها،
بلکه يک عمري به صحرا
رفته اي و ديده اي تو
پس چرا نشنيده اي تو؟
***
همتي کن،
گريه اي کن ،
باز هم،
تو سائلي کن،
عاقبت آن بند سبزت
دست بند تازه اي کن
دوستم فردا که دير است
امشبت را عاشقي کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:33  توسط مژده خانم  | 

خاطره ای جالب از حاجی

 

يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيش
شما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين
بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))
گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخود
خوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .
همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))
همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))
همت گفت :((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))
و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))
ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))
همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم))آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))
گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد
و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان ))
داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ
حاج همت را مي گرفتند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:7  توسط مژده خانم  | 

سخنراني حاج همت را در خاتمه عمليات والفجر چهار

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

در عمليات و الفجر چهار سرداران بزرگي را از دست داديم و بسيجيان گمنامي که شايد قادر به شناختشان نبوديم و فقط خدا توانست آنان را درک کند.اين شهادت ها بايستي ما را در ادامه راه مصر تر و پافشرده تر کند.

همه شما معتقد به اين مطلب هستيد که جهاد يکي از درهاي بهشت است و قشنگ تر ،مانوس تر و زيباتر از کلمه شهادت در تاريخ نداريم.به همين مناسب است که وقتي به کلمه شهيد مي رسيم مي بينيم که در روز قيامت و زمان بازخواست خداوند چه احترامي بر شهيد مي گذارد.بنابر بر روايات اولين قطره خون که بر زمين چکيده مي شود تمام گناهانش بخشيده مي شود.

در زندگي بعد از مرگ مرحله اي داريم به نام پل صراط.براي رفتن و داخل شدن به قيامت و جواب دادن به خدا.شهيد اين مرحله را نخواهد داشت.

با شروع عمليات والفجر چهار ضربه ديگري توي پوز دشمن زده شد.از ميله مرزي که رد مي شويم بيش از نهصد کيلو متر مربع در اين عمليات آزاد شده است.در صحبت هايي که براي بچه ها مي کردم گفتم که در خيلي از کارها خداوند ما را آزمايش مي کند.همه اش اين نيست که پيروزي بدهد.اگر تند تند پيروزي بدهد-مي دانيد که وضع بشر خراب است-هواي نفس بر او غلبه مي کند.يک دفعه که دو سه تا موفقيت داده شد مي بيني که زير بغلش دو سه تا هندوانه است و فکر مي کند توي آسمان با ملائکه و فرشتگان پرواز مي کند.اين است که دو سه عمليات محکم و همراه با پيروزي که شد بايد سختي کشيد"و ما رميت اذ رميت"فکر نکنيد شما اين گلوله ها را مي زنيد خداست که تيرها را هدايت مي کند خدا مي خواهد شما را که داريد مي رويد صدا بزند تا حواستان باشد چه کار مي کنيد.اين نباشد که اگر يک عمليات با سختي همراه شد يک  ارتفاع گرفته نشد يا اصلا هدف انهدام دشمن بود براي بچه ها سخت باشد...چيزي که مي خواهم به شما بگويم اين است که همه جا صحنه آزمايش است...خيلي از بچه هاي گمنام ،شريف و به قول فرمانده دلاور تيپ عمار لشگر ما شهيد اکبر حاجي پور"دريا دل"که گمنام به شهادت رسيدند،آنان خيلي عظمت داشتند.فقط خدا عظمت آنها را مي داند ما قادر نيستيم بدانيم چون از عالم غيب بي خبريم... .ما چاره اي نداريم جز اين که مرد باشيم راه اين شهدا را ادامه دهيم.خداوند همه را آزمايش مي کند.در جنگ بدر پيروزي به مسلمانان ميدهد،بعد همه بر سر غنائم دعوا مي کنند.دنبال غنائم نباشيد.دعوا نکنيد.خدا غضب مي کند و در جنگ احد شکست مي خورند.مگر خداوند نگفت:"نصر من الله و فتح قريب"نگوييم پس کو اين پيروزي.چرا اين قدر کشته دايم تا موفق شديم.خداوند در سوره آل عمران ..اشاره مي کند:آي آدم ها،فقط شما کشته نداده ايد.دشمن هم کشته داده.خدا شما را آزمايش کرد.پيروزي و شکست دست خداست.شما براي خدا نجنگيديد و خدا هم به شما شکست داد.اشکال را در خودتان ببينيد.

ما بايد ثابت قدم باشيم.خدا شاهد است که اين صحنه هايي که دارد از مقابل چشمان ما ميگذرد کمتر از صحنه هاي قبل از اسلام نيست.در صدر اسلام آقا ابا عبدالله(ع)،هفتاد و دو تن يارداشت.همه اش هفتاد و دو تن بودند که ميروند وشهيد مي شوند.الان چيز ديگري دارد اتفاق مي افتد.صحنه اي از بچه هاي تخريب لشگر برايتان تعريف ميکنم .در مرحله دوم رسيدند به سيم خاردار يکي در گردان مالک روي سيم خاردار مي خوابدو مي گويد:"پايتان را روي من بگذاريد و رد شويد"بچه هاي بسيج پا بر روي پشتش مي گذارند و مي گذرند.او روي سيم خاردار مي ميرد.يک مين زير شکمش منفجر مي شود و شهيدش ميکند.

کسي اين قدر عاشق!مگر عشق بدون شناخت ميشود!عشق بدون شناخت معنا ندارد...اين شناخت ميخواهد که يکي روي مين بخوابد....تا درک نباشد نيت ها پاک نمي شود.

به عنوان يک برادر کوچک خواهش ميکنم براي ديدن خانواده شهدا به منازل اين عزيزان برويد و به آنها سر کشي کنيد.ان شاءالله راهي تهران که شديد براي روز هجدهم آذر 1362 در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پيدا کنيد.دعا براي سلامتي امام عزيز فراموش نشود.والسلام عليکم و رحمت الله و براکاته.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:23  توسط مژده خانم  | 

نامه یک عاشق به حاجی

 

((نامه یک عاشق به حاجی))

 

هر چى خواستم قلمم رو تكونى بدم ازت يه چيزى بنويسم، نشد. هر چه قدر، به ذهنم فشار آوردم كه از كدوم نقطه اوجت استفاده كنم و به كدوم نقطه تو ختم كنم، باز نشد.
قبول كن حاجى قبول كن براى تو نوشتن خيلى سخت است. سخت تر از اونچه كه فكرش را بكنم. اولش كه دبير سرويس بهم گفت كه براى شهادت ابراهيم همت مطلبى رو تهيه كنم، فكر كردم مى تونم، اما وقتى خواستم شروع كنم، نمى دانستم بايد از چى تو بنويسم؟ نوشتن درباره تو در حد من نيست. اونقدر لطيف و با احساس بودى كه بايد يك رمان نويس حرفه اى را مى آوردند تا تو را به تصوير بكشد و از طرفى آنقدر در صحنه هاى نبرد پرصلابت بودى كه بايد يك حماسه نوين را آورد تا از رزم آورى و دل و جرأتت مثنوى ها بسازد
.
حاجى، من يه بدبخت نسل سومى هستم كه فقط اسم حاج همت رو شنيده. فقط يه اسم، اسمى كه هزار تا معنا رو مى شه ازش ديد و حس كرد. اسمى كه محمد ابراهيمه و هر وقت شنيدمش ياد دو طفلان مسلم افتادم محمد و ابراهيم
.
محمد ابراهيمى كه اسمش را مادرش زهرا روييش نهاده و محمدابراهيمى كه هم چون سيد شهيدان بى سر شد. اين از اسمت، اونم از فاميليت همت. و واقعاً حاجى كمر همت به هر چيزى مى بستى تا جواب نمى گرفتى ولش نمى كردى، اين را از خواستگارى پياپيت خوب شناختم
.
و از هجوم بى امانت برلشكر دشمن، لشكرى كه براى سر محمدابراهيم همت جايزه تعيين كرده بود، محمد ابراهيمى كه شايد هيچ كس باور نمى كرد يك روز فرمانده لشكر بشود. محمد ابراهيمى كه بچه شوخ و شر محلشان بود و بچه محل ها بهش مى گفتن «ابى». محمد ابراهيمى كه از هيچ كس هيچ ترسى نداشت و توى دوران سربازيش با صابون و روغن ريختن روى كف آشپزخانه باعث شد تا پاى فرمانده عاشق شاهش بشكند و او بهتر بتواند ماه رمضان را به سربازان خمينى خدمت كند
.
محمد ابراهيمى كه دلش اندازه يك گنجشكه و طاقت نداره سرباز زير دستش رو با يه پوتين پاره ببينه و بايد كفش هاى نويى رو كه از پدرش هديه گرفته، به اون هديه بده
.
محمد ابراهيمى كه وقتى خسته و كوفته از جنگ به خانه برمى گشت تا دو ساعتى استراحت بكنه تا مى ديد همسرش نيست خونه رو جمع و جور مى كرد و خريدها رو انجام مى داد و تازه يه نامه مى نوشت به وسعت دل هاى عالم كه «ببخشيدم از اين كه در منزل نيستم تا كمكت كنم، حلالم كنيد» حاجى از چى تو بايد بنويسم؟ به هر كى گفتمت گفتن مگه مى شه. راست مى گن حاجى خودم هم ديگه داره كم كم باورم مى شه كه ديگه نمى تونيم يه محمدابراهيم ديگه داشته باشيم. تو عصرى كه همه زيرآب همديگرو مى زنن از سردار خيبر گفتن و شنيدن فايده اى هم داره؟
من يه نسل سومى ام، نسل سومى كه وقتى چشم بازكرد ديگه از اون بچه هاى باصفاى مجنون و خيبر و هويزه و مهران و... خبرى نبود، اگر هم بود خودشونو توى تاريكى نگه داشتن تا كسى نبيندشون، تا كسى ازشون سوالى نكنه، تا نخوان جواب كسى رو بدن
.
آخه حاجى كارهاى دنيا برعكس شده، من نبايد براى تو بنويسم، اين تويى كه بايد يه نامه از بهشت، از اوج آسمون ها برام بنويسى و به ته موتورخونه دنيا برام پستش كنى
.
حاجى توى نامه ات برام بنويس، بنويس كه چطور شدى حاج همت؟ چى كار كردى؟ اصلاً نگاهت به كدامين طرف بود كه من هيچ وقت نتونستم پيداش كنم. حاجى برامون بنويس براى ماهايى كه فقط بلديم بياييم توى قطعه ۲۶ پايين پاى چمران و يه اسم بزرگ روى سنگ قبر را بخوانيم «حاج محمد ابراهيم همت» و بعدش يه فاتحه و گل و گلابى و بعد هم قاب بالاى سرت را پر از عكس هاى جنوب بكنيم. ماها فقط اين را مى دانيم تازه اگر بعضاً بعضى ها هم بدانند كه تو اين جا نيستى و مقبره اصلى تو شهرضا است، فاتحه اى از دور روانه ات مى كنند و بعد كه پايمان را از گلزار بيرون مى گذاريم ديگر صدايى از حنجره بريده ات به گوشمان نمى رسد
.
تازه اين خوب خوباشن، تازه اين ها اون هايى هستند كه كمى به شهيد و شهدا علاقه دارند، من خيلى ها رو مى شناسم كه وقتى داشتن از اتوبان شهيد همت رد مى شدن ازشون بپرسى اين اتوبان به اسم كى بوده؟ مبهوت نگاهت مى كنن و فقط در جوابت مى گن خب اتوبان شهيد همت، ولى كجا بوده و چى شده رو نمى دونن. تازه اين گمنامى براى تويى كه فرمانده لشكر ۲۷ بودى براى بقيه بايد چه كار كرد الله اعلم. هيچ كس خبرى از اسمى كه سردر كوچه شان نوشته شده را نداره. هيچ كس اطلاعى از اسم ميدانى كه از بغلش دور مى زنه و مى ره رو نداره. هيچ كس از اتوبان ها و خيابان هاى مزين شده به نام شهيد كه هر روز و بارها و بارها ازش با سرعت عبور مى كنه رو نداره. از چى اين دنيا برات بگم حاجى. از ماهايى كه فقط بلديم بياييم توى جزيره مجنون و زانوى غم بغل بگيريم، اگر هم ازشون بپرسى دنبال چى هستى؟ مى گن صفاى بچه هاى جنگ
.
آخه كدوم بچه هاى جنگ، يه جنگجو را بايد ديد تا از اون صفا را ياد گرفت. اگر ازشون چيزى بپرسى مى گن چى مى خواى بدونى جنگ جنگ بود ديگه. ولى من باورم نمى شه. توى جنگ ما يه چيز ديگه هم علاوه بر جنگ بود وگر نه توى تمام دنيا جنگ جنگ بود چرا براى اون ها آنقدر صفا نداشت؟
هميشه اين سوال رو ازت كردم ولى جوابى نشنيدم كه آخر سّرالاسرار تو چه بود كه مستجاب دعوه شدى و باز در خيالم جوابم را مى گيرم نه با صداى به خون نشسته تو بلكه با صداى گرم آوينى كه چه زيبا گفت
:
حب حسين سّرالاسرار شهداست
.
پس دعا كن حاجى دعا كن ما نيز محب واقعى حسين شويم تا شايد مثل حر باب سّرالاسرار را به رويمان گشودند و كربلاييمان نمودند
.

«والسلام»

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:58  توسط مژده خانم  | 

"خورشيد خيبر"

 

**خورشيد خيبر**

 

 

يكي از فرماندهان سپاه كه در شمار بهترين ها بود، شهيد بزرگوار، حاج همت، فرمانده لشكر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بود. او كه دست پرورده فرمانده بزرگي چون شهيد بروجردي در منطقه شمال غرب بود، با كوله باري از تجربه جنگ كردستان با مسئوليت فرماندهي سپاه پاوه به منظور تا سيس و تشكيل تيپ ۲۷ حضرت رسول (ص)، همراه با ديگر فرماندهان اعزامي از كردستان به جنوب آمد و در عمليات فتح المبين به عنوان رئيس ستاد تيپ، ارزش هاي والاي خود را به نمايش گذاشت.
شهيد همت از همان ابتدا افتخار مي كرد كه با الهام از فرماندهي عالي شهيد بروجردي در كردستان پا به عرصه جنگ جنوب گذاشته است و توانايي هاي او زماني متجلي شد كه سردار بزرگ لشكر ،۲۷ حاج احمد متوسليان در لبنان به اسارت دژخيمان اسرائيلي درآمد و پرچم هدايت و فرماندهي سكان اين كشتي موج شكن به دست حاج همت افتاد.
فرمانده پيشتاز
جنگ داخلي كردستان به وجود آورنده چندين فرمانده بزرگ از جمله حاج همت بود كه توانست در طول چندين عمليات بزرگ با مهارتش در ميدان نبرد و با تاكتيك دقيق خود، عرصه را بر ارتش كشوري كه بيشترين هزينه ها و كمك تسليحاتي متحدان را دريافت كرده بود، تنگ كند.
لشكر ۲۷ حضرت رسول (ص) لشكري با تجربه بود. با اينكه رزمندگان اين لشكر اغلب از شهر تهران و قشرهاي مختلف جامعه در آن شركت داشتند، احساس هاي تند، منطق قوي و تهور عاقلانه در اين لشكر حاكم بود و دورنماي بهتري را در كسب موفقيت عمليات ها از خود بروز مي داد. رزمندگان تهراني به اندازه بزرگي و پيچيدگي محلات تهران در بعد فرهنگي از افكار گونه گون و متفاوتي برخوردار بودند. در چنين وضعيتي ايجاد تفاهم در بين رزمندگان، فرماندهان رده ها و هماهنگي با مسئولان كشور، كه نقشي در تحركات سياسي داشتند، انصافاَ ، خود فرماندهي مستقلي را مي طلبيد. شهيد همت با دورانديشي منحصر به فرد، اين لشكر را از جاده مدارا و سعه صدر خود با درايت و تدبير خاصي عبور مي داد.
اختلافاتي كه احياناَ براساس سليقه ها در لشكر رخ مي داد، گاهي چنان پيچيده مي شد كه نياز به شناخت عملكرد در مصلحت بود و او مصلحت ها را به نفع ارتقا و حفظ و انسجام لشكر، خوب مي شناخت و بر آن اساس اقدام مي كرد. اگر كمي احساس مي كرد لشكر از نظر روحي دچار ضعف شده است با يك سخنراني و حضور به موقع در صحنه و گرم گرفتن با رزمندگان، اعم از كادر يا بسيجي، روحيه لشكر را بازسازي مي كرد. افسوس كه زبان و قلم در معرفي فرماندهانمان قاصر است و نه تنها نتوانستيم آن گونه كه شايسته وجود آنان است به جهانيان، بلكه حتي به مردم خود بشناسانيم.
وامدار بسيجيان
سيد عليرضا ربيعي هاشمي يكي از همرزمان شهيد همت درباره اين شهيد بزرگوار مي گويد: جلسات زيادي شاهد طرح هاي عملياتي بوده ام. حاج همت با بياني شيوا و استعداد سخنوري در بين فرماندهان لشكر، گفت وگو كننده اي برجسته بود. اين مطلب را هنگامي كه براي اولين بار قبل از عمليات والفجر يك در قرارگاه نجف، جلسه مشتركي بين فرماندهان سپاه و ارتش تشكيل شده بود، دريافتم.او در آن جلسه پرثمرترين فرايندهاي ذهني را در زمينه طر حهاي نظامي ارائه داد. وي با اينكه تا آن زمان دوره هاي عالي فرماندهي و جنگ را نديده بود، تمام تدابير فرماندهي از رأس تا بدنه را در لشكر مد نظر قرار مي داد و تمام اطلاعات را از تهيه برآورد اطلاعاتي، انجام فعاليت هاي مداوم اطلاعات رزمي، استفاده به موقع از اطلاعات، دادن اطلاعات در حد نياز به واحدهاي مربوط، هماهنگ كردن مخابرات، مهندسي، پشتيباني رزمي، توجيه ودريافت گزارش هاي عملكرد آنها، هماهنگ ساختن تمام مراقبت هاي تأميني تاكتيك  گردان ها هنگام نبرد، شناسايي دقيق زمين، جو و دشمن، راه هاي تداركاتي و مشخص كردن تمام مجهولات زمين و دشمن را كاملاَ براي آمادگي عملياتي گسترده براي رده ها مانند يك فرمانده نظامي كهنه كار توجيه مي كرد.
آنچه مرا بيشتر تحت تأثير قرار داد اين بود كه حاج همت با مشغله اي كه جنگ برايش به وجود آورده بود، كمتر مطالعه داشت يا از مشاوره استفاده مي كرد؛ در عين حال، علاوه بر طرح ها و برنامه هاي جنگ، رويدادها و پيچيدگي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي را با آميزه بي نظيري از ذكاوت و دانش مورد بحث قرار مي داد.
زماني در يكي از نيمه هاي شب در قلاجه در مسير جاده مشغول صحبت كردن بوديم، او بسيار در خود فرو رفته بود. آن شب فضاي ملكوتي بر فراز چادرها، درختان و سنگلاخ هاي قلاجه پرتو افكنده بود. خيل رزمندگان كه عدد آنها فقط با وسعت بصيرت خداوند متعال قابل شمارش بود در حال اداي نماز شب و راز و نياز با او بود. حاج همت با نگاهي به اطراف از غبطه خوردن خود نسبت به رزمندگان صحبت به ميان آورد و اين جمله را گفت: ديگر از خودم خجالت مي كشم. اين همه بسيجي و رزمنده با اخلاص به لشكر مي آيند و با اين حالت عرفاني به شهادت مي رسند و من هنوز حتي مورد اصابت تركش كوچك هم قرار نگرفته ام.
همان جا احساس كردم اين جمله حاج همت با اخلاص تمام از متن كردار و از درون جان و از صميم قلب بر زبانش آمد. يك لحظه به چهره اش در آن تاريكي شب نگاهي انداختم. احساس كردم آتش نگاه و دل بي قرارش در آن سحر و آسمان پرستاره، شوق وصل رخ يار را انتظار مي كشد.
از آنجا كه ما اعتقاد داريم بهترين ها نخستين كساني هستند كه در جنگ اسلام عليه كفر مورد انتخاب خداوند قرار مي گيرند و به شهادت مي رسند، خورشيد خيبر نيز يكي از بهترين ها بود.
زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت
شهيد حاج محمد ابراهيم همت در دوازدهم فروردين سال ۱۳۳۴در شهرضا در خانواده اي متدين و مستضعف به دنيا آمد و در بطن مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي معلي و زيارت قبر سالار شهيدان شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشت سر گذاشت و وارد مدرسه شد، در دوران تحصيل از هوش و استعداد زيادي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را به پايان رساند، هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با كار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل به دست مي آورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود نيز كمك مي كرد.شهيد حاج محمد ابراهيم همت پس از پايان دوران سربازي كه در لشكر توپخانه اصفهان سپري شد، شغل معلمي را برگزيد و در روستاها مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم پرداخت.
شهيد همت، عارفي وارسته و ايثارگري سلحشور بود كه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و كسب رضاي حضرت احديت شب و روز تلاش مي كرد و سخت ترين و مشكل ترين مسئوليت نظامي را با كمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي پذيرفت. وي پس از شروع جنگ تحميلي به صحنه كارزار وارد شد و طي ساليان حضور در جبهه هاي نبرد خدمات شايان توجهي از خود برجاي گذاشت و افتخارها آفريد. او فرماندهي مدير و مدبر بود. بينش سياسي بعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي رفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير كشورهاي اسلامي زير سلطه دشمن بسيار مي انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول خدا(ص) در ستيز بوده است.
سرانجام شهيد حاج محمد ابراهيم همت در عمليات خيبر براثر اصابت تركش گلوله توپ در تاريخ ۱۷/۱۲/۶۲ به ملكوت اعلي پيوست و در كنار ارواح طيبه شهدا و همرزمان شهيدش جاي گرفت
همت كيست ؟
حاجي محمدي يكي ديگر از همرزمان شهيد همت با بيان خاطره اي از شهيد همت مي گويد: در كردستان، علاوه بر نيروهاي رزمنده اي كه از ساير شهرهاي كشور آمده بودند، عده اي از نيروهاي محلي هم فعاليت داشتند. در آن زمان، رزمندگان در ميان مردم بومي منطقه كار مي كردند و به همين خاطر كساني كه محل زندگي شان آن جا بود، دايم با نيروهاي رزمنده تماس داشتند. همت براي اين افراد ارزش بسياري قائل بود و هميشه افراد بومي را مورد توجه و عنايت قرار مي داد. به ساير بچه ها نيز توصيه مي كرد تا با آنها مانند برادران خود رفتار كنند.
اين رفتار، تأثير زيادي در روحيه اهالي منطقه گذاشته بود. عده زيادي از آنان جذب نيروهاي اسلامي شده بودند و بقيه مردم نيز به رزمندگان محبت داشتند. بنابراين همت به دليل دارابودن اين صفات خوب، در بين مردم از موقعيت خاصي برخوردار بود. مردم نسبت به او ارادت خاصي پيدا كرده بودند و او را از جان و دل دوست مي داشتند.
يك شب، در حالي كه داخل مقر بوديم، يكي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت: يك نفر از بالا صدا مي زند كه من مي خواهم بيايم پيش شما، حاج همت كيست؟
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است. گفتيم شايد كلكي در كار است و آنها مي خواهند كمين بزنند. وقتي به محل رسيديم، فرياد زديم: اگر مي خواهي بيايي، نترس، بيا جلو!
در جواب گفت: شما پاسدار هستيد؟
گفتيم:نه! ارتشي هستيم.
دشمن به خاطر آن كه نيروهايش خود را تسليم نكنند، تبليغات عجيبي عليه ما كرده بود و اين تبليغات موجب ترس و وحشت نيروهاي دشمن شده بود.
آن شخص فرياد زد: من حاج همت را مي خواهم.
گفتيم: بيا ببريمت پيش حاج همت.
با ترس و احتياط جلو آمد. وقتي نزديك رسيد، ديد همه پاسدار هستيم. جا خورد. فكر مي كرد كارش تمام است ولي وقتي برخورد خوب بچه ها را ديد، كمي آرام گرفت. او را برديم پيش همت. پرسيد: حاج همت شما هستيد؟ همت گفت: بله! خودم هستم.
آن كرد پريد جلو و دست همت را گرفت كه ببوسد. همت دستش را كشيد و اجازه نداد. آن مرد دوباره در كمال ناباوري پرسيد: شما ارتشي هستيد يا پاسدار؟
همت گفت: ما پاسداريم.
او گفت: من آمده ام به شما پناهنده شوم. من قبلاً اشتباه مي كردم، رفته بودم طرف ضدانقلاب و با آنها بودم، ولي حالا پشيمانم.
همت گفت: قبلاً از ما قهر كرده بودي، حالا كه آمدي، خوش آمدي. ما با تو كاري نداريم و به تو امان نامه هم مي دهيم. رفت جلو و او را در آغوش گرفت و بوسيد. گفت: فعلاًَ شما پيش ساير برادرهايمان استراحت كن تا بعد با هم صحبت كنيم. آن مرد مسلح بود. همت اجازه نداد كه اسلحه اش را بگيريم و او همان طور با خيال راحت در ميان بچه ها نشسته بود. شب، همت براي او صحبت كرد. از وضعيت ضدانقلاب گفت و سعي كرد تا ماهيت آنها را فاش كند. آن مرد گفت: راستش خيلي تبليغات مي كنند. مي  گويند كه پاسدارها همه را مي كشند، همه را سر مي برند و خلاصه از اين حرفها.
همت گفت: نه! اصلاً چنين چيزي حقيقت ندارد. ما همه مان پاسدار هستيم و شما آمده ايد سر سفره ما نشسته ايد و با هم شام مي خوريم. دور هم نشسته ايم و صحبت مي كنيم، شما همه برخوردهاي ما را مي بينيد. آن شخص محو صحبتهاي همت شده بود. وقتي اين جملات را شنيد، به گريه افتاد. همت پرسيد: براي چه گريه مي كني؟
گفت: به خاطر اين  كه در گذشته در مورد شما چه فكرهايي مي كردم.
همت گفت: خب، حالا كه برگشته اي عيب ندارد.
گفته هاي برادر شهيد
حبيب الله همت برادر شهيد و از همرزمان او مي گويد: همت در آزادسازي روستاها و ارتفاعات كردستان از لوث وجود ضدانقلاب، نقش به سزايي داشت و هميشه از اين  كه مردم مظلوم اين مناطق را از ظلم و بيداد گروهكها نجات داده بود، احساس رضايت مي كرد.
يك  بار، خاطره اي برايم تعريف كرد كه هم براي خودش و هم براي ما ناراحت كننده بود. مي گفت: موقعي كه به نودشه رسيديم، وارد خانه يكي از برادران بومي شديم. در آن جا بچه اي را ديدم كه سرش بيش از اندازه بزرگ بود و حالتي غير طبيعي داشت. از صاحبخانه پرسيدم كه چرا بچه اين طور شده است. گفت زماني كه گروهكهاي ضدانقلاب اين جا را محاصره كرده بودند، اجازه نمي دادند كه كسي از اين محل خارج يا به آن داخل شود. به همين دليل نتوانستم به موقع واكسن بچه را بزنم، در نتيجه او بيمار شد و به اين روز افتاد. افراد ضدانقلاب به من پيشنهاد دادند كه اگر مي خواهي بچه ات سالم بماند، مي تواني او را به عراق ببري ولي من قبول نكردم و حاضر نشدم كه از ايران خارج شوم.
همت وقتي اين خاطره را تعريف مي كرد، از او به عنوان يك مسلمان واقعي ياد مي كرد و مي گفت كه او به رغم اين كه مي ديد سلامت بچه اش به خطر افتاده، حاضر نشد زير بار زور برود و غرور خود را بشكند. او تا آخر مقاومت كرد تا به آنها بفهماند كه يك مسلمان واقعي، هرگز از اصولش تخطي نمي كند. اين كار او نيرو و قدرت زيادي مي خواهد، چون من ديدم كه فرزندش از دست رفته است.

منبع: همشهري

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:20  توسط مژده خانم  | 

اطلاعيه خانواده شهيدان باكري و همت در دفاع از هاشمي رفسنجاني

 

**اطلاعيه خانواده شهيدان باكري و همت در دفاع از هاشمي رفسنجاني**

 

 

 

خانواده شهيدان همت و باكري در يك اطلاعيه مشترك كه امروز منتشر كردند، با حمايت از هاشمي رفسنجاني به انتقاد از كساني پرداختند كه معتقدند تحت نام اين شهيدان بزرگوار، شبهاتي را به وي وارد مي‌كنند.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) در بيانيه مشترك خانواده اين دو شهيد تاكيد شده است: در اين شرايط دشمنان قسم خورده داخلي و خارجي از هيچ تلاشي در جهت بي‌رنگ كردن و خداي ناكرده حتي از بين بردن ارزش‌هاي نظام، خصوصا در بين نسل جوان كوتاهي نمي كنند. به همين علت نيز خانواده شهيد همت و باكري از كساني كه به تضعيف آيت الله رفنسجاني مي‌پردازند به شدت انتقاد كرده و وي را از جمله ياران امام و بزرگان انقلاب دانسته‌اند.

خانواده شهيد همت در ذيل همين نامه آورده است: اخيرا مطلبي تحت عنوان رنجنامه در يكي از نشريات استان خراسان ذيل عنوان "همت" به چاپ رسيده است كه يكي از ياران امام و بزرگان انقلاب خونين ما را مورد بي‌حرمتي قرار داده است. از آن‌جايي كه اين نشريه به علت تشابه اسمي با شهيد بزرگوار عزيز و مظلوم شهيد همت براي عده‌اي ايجاد شبهاتي كرده، بر خود لازم مي‌دانم كه خاطرات و گفته‌هايي چند از شهيد همت را درباره جناب آقاي هاشمي رفسنجاني بيان كنم.

در ادامه اين بيانيه به نقل از همسر شهيد همت آمده است: شهيد همت مي‌فرمود در نماز‌هاي جمعه‌اي كه آقاي هاشمي خطبه‌ها و نماز را بر عهده دارند، ما (شهيد همت و دوستان رزمنده) افسوس مي‌خورديم كه به علت ضرورت جنگ و حضور در جبهه نبرد، نمي‌توانيم در جلسات نماز شركت كنيم.

همسر شهيد همت همچنين در نقل خاطره‌اي از شهيد همت، يادآور شد: روزي اين شهيد بزرگوار به نزد امام (رحمت الله عليه) رفتند. آقاي هاشمي نيز در آن جلسه حضور داشت كه به محض آن‌كه شهيد همت را ديدند، بلند شدند او را در بغل گرفتند. شهيد همت گفت؛ خدا شما را براي انقلاب نگهدارد. آقاي هاشمي در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفتند كه اين انقلاب را شما به پيروزي رسانديد و شما هستيد كه با حضور در جبهه و جنگ آن را نگه داشته‌ايد. شهيد همت بعد از آن ديدار گفتند كه من هميشه براي سلامتي آقاي هاشمي دعا مي‌كنم زيرا ايشان از سرمايه‌ها و اركان مهم انقلاب اسلامي ما هستند.

همسر شهيد همت در خاطره‌اي ديگرا ز اين شهيد بزرگوار به جلسات بررسي جنگ و عمليات پرداخته است: شهيد همت عنوان مي‌كرد درايت و تدبير آقاي هاشمي در اين جلسات هميشه باعث شگفتي همگان بود.

در پايان اين اطلاعيه، يك بار ديگر خانواده اين دو شهيد تاكيد كردند: هيچ كس و تحت هيچ شرايطي اجازه ندارد از نام آن عزيزان براي هتك حرمت و تخريب ياران امام و بزرگان انقلاب خصوصا ايت الله هاشمي رفسنجاني استفاده نمايد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 2:17  توسط مژده خانم  | 

سلام بر...

 

 
سلام بر طلائيه هميشه بيدار و به سرداران بي سر شلمچه و دهلاويه ، سلام بر اهل عطش و آتش و شور بي مثال بچه هاي گردان اخلاص ، گردان عبدالله و ولي الله، لشگري بود به عظمت لشگر 5 نصر، کسي چه مي داند شايد اگر شيهه اسبان خفته شان را شنيده باشي ، شايد اگر از پشت خاکريز يا حتي موقعيت شهيد برونسي گذشته باشي ، قادر خواهي بود عظمت اين يلان را آشنا شوي ...
وقتي صداي پاي باران را مي شنوم ، وقتي که «محمود» که هنوز صورتش از محاسن سرشار نشده بود و جلفي کودکانه اش را به رخ هر آشنا و غيرآشنايي مي نماياند ، من بودم و تويي که با يک هزار عشق و شور و عاطفه نجوا مي کردي ، محمود هم مثل داوود و کاظم و احمد ، حرفهايي داشتند که شنيدني بود آنها تا صبح پشت خاکريز براي خودشان حرف داشتند ، از قرار روز بعد ، از گپ و گفت و گوهايي حرف مي زدند که باورت نمي شد يعني به قول شهيد آويني معرفتي مي خواست درک و هضم آن حرفها ، امروز ناگهان يکي از بچه ها گفت : امروز آغاز هفته بسيج است ! راستش يکه هم نتوانستم بخورم !! هفته بسيج ! يعني چه ؟ مگر عظمت آن روزها با يک هفته هم گفته مي شود و معرفتش هست که بگوييم و چه کسي قرار است بشنود ؟
مگر همه محمود و داوود را مي شناختند ؟ مگر کسي هست که بتواند شب زنده داري هاي احمد و کاظم را براي ما تبيين کند ؟ راستي به پير به پيغمبر کسي مي تواند حرفي بزند که چاره اين لحظه ها را براي همچون مني تعريف کند ؟ راستي مي شود کسي بيايد و ادعاي پيامبري امتي را بکند که کسي در آن امت ديگر احمد و کاظم را نمي شناسد و محمود و داوود را از خاطرها دور و دورتر کرده و ... چه رسد به اين که بخواهد از جانماز سبز و عطردارش ، عطر گل محمدي اش برايم وا گويه کند ! نه به خدا قسم نمي بينم ، نمي توانم شايد بهتر از آنها را بشناسم و قرار نيست هم بشناسم ، خدا کند که عاقبت بتوانم حرف و حديثي را که لايق چفيه و پيشاني بند يا زهرا (س) باشد بشنوم ، خدايا به راستي که وحشت تنهايي ام کشت ، کسي با قصه من آشنا نيست ، خدايا اين مردمان را چه مي شود نکند که بازهم مثل هميشه اين ايراد من است که همه را دور از دسترس مي بينم و خودم را در دو راهي سنگر کمين و سه راه حسينيه سرگردان ! کاش امشب هم باران ببارد ، کاش لايه هاي ترديد مرا باز هم شستشويي ديگر دهد...
زير کوه شوشدار نرسيده يا مشرف به شهر ايلام ، به محمود گفتم کجايي ؟ گفت قرار بود کجا باشم ؟ از حلبچه مي آييم و به شلمچه مي رويم ! گفتم شلمچه يعني چي ؟ گفت : اگر باران ببارد به تو خواهم گفت ... گفتم نمي فهمم ! گفت مهم نيست! گفتم محمود بزرگي کن و بگو ... گفت : چارقد گلدار سبز و بنفش بي بي رو ديدي ؟ که وقتي مي خواست نماز بخونه به سرش مي بست ؟ گفتم خب آره ، تازه مي ديدم که تو شيطوني مي کردي و مي رفتي گلبرگهاي زرد توي جانمازش رو ورمي داشتي ، طفلي بي بي که سن و سالي ازش گذشته بود نمي تونست دنبالت بدوه! در مي رفتي ... محمود گفت : اوه ! نگو ديگه ، مي دونم ، خجالت مي کشم ، پيرزن در حق همه مادري کرد ، در حق من ، در حق تو و آبجي و حتي همسايه هامون ! گفتم محمود چرا بايد بارون بباره ؟ خنديد . گفتم : بايد بگي ، تبسمي کرد ...
وقتي که خبر شهادت محمود رو شنيدم ، وقتي زورکي به شهر برگشتم تازه دو روز از قطعنامه گذشته بود! حجله محمود رو ديدم ، توي مزار شهدا خاکش خيلي از احمد و کاظم و داوود دور نيست يعني مي شه بازهم ازش بپرسم ؟ بپرسم چرا به شلمچه اين جوري نيگاه مي کرد ؟
از شما چه پنهون يه سر اوايل سال نو بود رفتيم شلمچه ! 10 يا 12 سال از جنگ گذشته بود ، خاکريزي رو که خودمون بوديم و بچه ها پيدا نکردم ... اما به محض سال تحويل ؛ آسمون اخمهاش رو توي هم کرد ... بارون گرفت ... غباري توي هوا جمع شد ! عجيب تر اين که هر کار کردم دنبال گروه برم نتونستم ، نشستم و زل زدم به ابرها و حس کردم اينجا اصلا سوت و کور نيست ! اينجا زير هر کلوخي رمز و رازي خفته و سربه مهر مونده! يه نيگا به سمت سه راه کردم ، عطر جانماز خدا بيامرز بي بي رو حس کردم ، داد زدم محمود! محمود اينجايي ؟ کسي جوابمو نداد اما توي اون شرايط خيلي چيزا شنيدم ، ديدم و لمس کردم ، عطري داشت ...
راستي شما براي توصيف بوي عطر و گلاب از چه کلماتي استفاده مي کنين ؟ مي شه بگين تا براتون از شلمچه بگم ؟ از داوود و کاظم و بر و بچه هاي گردان اخلاص ، گردان عبدالله و ولي الله تعريف کنم ، برم از بچه هاي فرومندي بگم و شجيعي ، واستون از خاکريز بگم و موقعيت شهيد برونسي و فاضل الحسيني ، راستي مي دونين محمود آرزوش چي بود ؟ مي تونين حدس بزنين ؟
بسيج اون روزها يه سري کلمات و جمله هاي خاصي رو مي طلبيد که صداش کني ، کار هرکسي نبود ، خود بچه ها هم مي دونن موقع جنگ لباس خاکيش به هزار تا طاقه سلطوني مي ارزيد ، راستي چي شد که امروز نمي شه ديگه با اون لباسها پز داد ؟
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:7  توسط مژده خانم  | 

عشق يعني....

عشق يعني « همت » و يک دل خدا
توي سينه اشتياق کربلا
عشق يعني شوق پروازي بزرگ
در هجوم زخم‌هاي بي‌صدا
عشق يعني قصة عباس و آب
در « طلاييه » غروب آفتاب
عشق يعني چشم‌ها غرق سکوت
در درون سينه، اما انقلاب
عشق يعني آسمان غرق خون
در شلمچه گريه‌گريه.... تا جنون
عشق يعني در سکوت يک نگاه
نغمة انا اليه راجعون
عشق يعني در فنا نابود شدن
در ميان تشنگان ساقي شدن
عشق يعني در ره دهلاويه
غرق اشک چشم، مشتاقي شدن
عشق يعني حرمت يک استخوان
يادگار از قامت يک نوجوان
آنکه با خون شريفش رسم کرد
بر زمين، جغرافياي آسمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 14:7  توسط مژده خانم  | 

 

سلام حاجي، سلام.

حاجي اين نامه را براي شما مي‌نويسم. گيرنده شمائيد اما مي‌خواهم شما هم براي همه پرستوهاي دسته پروازتان بخوانيد. بلند بخوانيد چرا كه اين نامه را با درد و فرياد مي‌نويسم.
با شمايم، شماهايي كه فصل عاشقي را درك كرديد. مي‌دانم اين فصل هميشه جاري است اما درك آن هميشه ممكن نيست. با انصاف باشيد. فصل شما كجا؟ فصل ما كجا؟ بهار عاشقي شما با نقل قصه عشق سرخ و سر سبز از زبان نقال پيرتان شروع شد همو كه هم نقالتان بود هم مراد و راهبر. اگرچه اين قصه نقل همه زمانهاست اما باز هم منصف باشيد: شنيدن كي بود مانند ديدن؟ قصه‌گوي خوب شما نقل مي‌كرد و شما با تمامي ادراكتان گوش به او سپرده بوديد. اما فصل شما تنها فصل شنيدن نبود. نظر لطف معشوق در اين بود كه مجلس را بياراست و مهيا كرد. بزم عاشقانه برپا شد. و شما مست از نوشيدن پياله‌هاي مي در مجلس نقالي پاي در محفل نهاديد و چه عاشقانه رقصيديد. ميدانم، خوب مي‌دانم كه رقصيدن در اين مجلس خود هنر مي‌خواهد مانند هر رقص ديگر، هنر عاشقي، هنر ذره شدن، سبك شدن، رهيدن، رها شدن، پريدن، اوج گرفتن، نقطه شدن، هيچ شدن و محو شدن.
مي‌دانم و خوب مي‌دانم براي همين در آن خيل مدعيان عاشقي تنها شما، شما كه هنرمندان اين صحنه بوديد رهيديد. اما مي‌گويم با انصاف باشيد . پاي در گل ما تنها به سنگيني ما بر نمي‌گردد. مي‌گويم چرا:
يادتان هست باكري چه گفت. هميشه فكر مي‌كنم هيچ مدعي‌اي در علم جامعه شناسي و تاريخ نمي‌تواند قدرت و درك بالاي مهدي را در پيش بيني وقايع داشته باشد. چه نگاه ژرفي چه عمق ميدان ديدي. راست گفتي مهدي كه سه دسته شدند بازماندگان اين كاروان و چه تلخ است مشاهده كردن ، نه، از مرز مشاهده گذشتن، باور كردن آنچه تو پيش بيني كردي. نخنديد بر ما. نخنديد.
شبهاي عمليات يادتان هست خاطرات خوشي است براي شما. بي شكيبي شما، سبقت گرفتنها. چطور براي رفتن به خط مقدم بي شتابي مي‌كرديد. خط مقدم، خط جلو، خط حمله، خط آتش، خط شهادت، سكوي پرتاب، نقطه پرواز. آخ كه يادآوريش هم دلم را آتش ميزند. باور نمي‌كنيد اگر بگويم هنوز وقتي فيلمهاي آن روزها را مي‌بينم( كه البته به خاطر دل ما كم پخش مي‌شود!) دلم مي‌گيرد. بغض راه گلويم را مي‌بندد تنم تب مي‌كند و اشكهايم راه فرار مي‌جويند. دلتنگتان ميشوم. دلتنگ لبخندهايتان، شوخي‌هايتان، نجابتتان، صلابتتان... دلتنگ مردان بي ادعا. مردان مرد، مردان رزم . .... اين همه دلتنگي آدم را مي‌كشد. باور كنيد مي‌كشد ذره ذره... نخنديد. بر دلتنگي ما نخنديد.
ميدانيد چرا دلتنگ مي‌شويم؟ چون در فصل عاشقي ما ديدن چنين صحنه‌هايي ممكن نيست. سبقت گرفتن، التماس كردن، ناليدن ، گريه كردن براي رفتن در آغوش مرگ. نه! ديگر ممكن نيست! در اين فصل ما بايد شاهد خط و نشان كشيدن، دريدن، تهديد كردن، آبرو بردن و سبقت گرفتن؛ آري سبقت گرفتن اما نه براي پرواز كه براي غرق شدن بيشتر در اين لجنزار؛ باشيم. درد است نه؟ درد است اگر بگويم چه بسيار ياران ديروز شما امروز هم در مسابقه رسيدن به خط مقدم شركت مي‌كنند. اما خط جلو، خط شهادت نيست. خط ريا، تزوير، دروغ، خط شعار و حرف است.( بر ياران قديم خرده نگيريد. اين مفاهيم در معناي امروزي آن مي‌شود خط خدمت كه واژه مقدسي است). آن پلكاني كه شما را تا خدا مي‌برد امروز جايش را به پلكاني داده كه نه بسوي آسمان كه در جهت عكس به اعماق دئانت و پستي مي‌برد. باز هم ميتوانيد بر ما بخنديد؟
هميشه خنده بر بيچارگان خوب نيست. شما درد ما را نمي‌فهميد. درد ما از جنس فصل عاشقي ماست. صبر كنيد برايتان مي‌گويم چرا.
قصه عشق حاجي و باكري را همه مي‌دانند امروز بر صفحه كتابها مكتوب شده است. با شمايم . شمايي كه بسيارتان چنين عشقهايي را تجربه كرديد. قبول داريد كه براي رسيدن بر آن بي نهايت عشق بر پله‌هاي عشق زميني پاي نهاديد. بي‌انصاف نباشيد. خودتان بگوئيد درست نمي‌گويم؟ اگر نبود شيرزنان همسفر و همراهتان كه در مكتب عشق و عاشقي، مكتب عشق سرخ، درس از تازه عروس كربلا بگيرند كه نه تنها بندي نشد بر پاي همسر كه در نهايت دلدادگي سر يار را نيز به سوي ميدان برگرداند كه آنچه بخشيديم پس نميگيريم، به راستي آيا پلكان عبور اين مسير سبز را به اين سرعت پشت سر مي‌گذارديد؟
خوشا بحالتان و هزار بار اسفا به حال ما. در فصل عاشقي ما عشق چنين معنايي ندارد. عشق مفهوم خود را از دست داده است. اگر در لجنزارهاي هوس و شهوت لگدمال نشود، اگر نه از مرز انسانيت كه از مرز حيوانيت نگذرد، در بهترين وجه آن عاشقي معناي همسفري را دارد كه در سير اين زندگي روزمره يار و همراهتان باشد در كسب مال و جاه و مقام و يا در عبارات لطيف تر آرامش و سلامت روان و..... عاشقي ديگر ياد گرفتن پرواز نيست. ديگر عشق تو را كسي نمي‌خرد اگر انتظار تو از عاشقي نه اين باشد كه خود بند گردي و مانع از پرواز، كه معشوق نيز دست‌ياري باشد براي باز كردن زنجيرهاي اسارت تو در اين قفس. مي‌بينيد معناها عوض شده‌اند. ارزشها رنگ باخته‌اند.(البته عده‌اي بر اين باورند كه رنگ عوض كرده‌اند.). مثلا رنگ و معناي غيرت عوض شده. بوي نجابت تغيير كرده. حيا ديگر خريداري ندارد.... بگذريم در اين وادي، درد عاشقي ما بسيار است. ولي به من بگوئيد چگونه پاي در گل نمانم؟ در دنيايي كه جنس تمام سخنانش از ظواهر است؟ معيارها همه دنيايي است و چه بد معيارهايي كه روز به روز به انحطاط نزديكتر مي‌شود. بگذاريد نگويم كه چگونه دست و پا زدن در اين لجنزار متعفن براي غرق نشدن و نفس كشيدن سخت است.
خسته‌ام. خسته. از داد زدن هم خسته‌ام ديگر حنجره‌ام نيز توان ياريم ندارد.
چرا ديگر نمي‌خنديد؟ ديديد فصل عاشقي ما چه غريب است؟ نقالمان غريب است. قصه عشقمان غريب است. محفلمان غريب است.
آري بگرييد. برما بازماندگان بگرييد. بر زنجيرهاي اسارتمان بر فصل عاشقي ما بگرييد. و در اين حال از خدايم بخواهيد كه اگر ماندنم بر اين زمين خاكي جز خسران در پي ندارد زودتر قدرت پرواز را به من هم بدهد كه سخت دلتنگ شمايم.

يا حق!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:16  توسط مژده خانم  | 

نامه ای به حاجی

 

 

سربند سرخ من از خون نشانه داشت
امشب دلم براي شهيدان بهانه داشت
آنسوتر از خدا که شد خاک آن جنوب
بر زير لب چه بود؟ ؛ يا غافر الذنوب
سرمايه هاي کمي با هجوم نور
خاکي ترين لباس ؛ آبي ترين حضور

حاجي سلام؛

چه حال خوبي داري تو!!! و بدا به حال ما که تو را درک کرديم و مانديم....هنوز غرش تانکها در دشت عباس به گوش مي رسد...هنوز گردان حبيب به نقطه ي رهايي نرسيده است انگار مي بينم؛ مي بينم که محسن سر بر زانوي خاک نهاده و خدا را قسم مي دهد که راه را پيدا کند....يادت هست؟....شب فتح الفتوح مبين را مي گويم!!!!...يادت هست آن بلدچي روستايي که مي گفت همسرم عراقي است و تو مي گفتي مبادا رهايش کنيد که اگر فرار کند همه بچه ها در دشت گم مي شوند و نتيجه هم معلوم است؛ قتل عام مي شوند!!!!...انگار همين الان است که ناله ي پي آر سي 77 ها مي آيد : مسلم مسلم ؛ سلمان!
مسلم جان بگو
حاجي اين آشيانه باز مونده پس کبوتراش کي ميان تو آشيانه؟
مسلم جان ! کبوترا ميان ؛ شما چند دور تسبيح ذکر گفتي
حاجي اگه خدا قبول کنه 12 دور ذکر گفتيم
آقا جان شما که توي عبادت از همه جلوتري؟؛ عبادت مقبول عبادتيه که همراه باشه؛ بچه هاي ديگه هنوز 4 دور ذکر گفتن
حاجي جان خدا قبول کنه...نميشه که ذکر رو برگردوند ؛ پس ما مي مونيم حسينيه تا نماز و جماعت بخونيم
يادت هست حاجي؟!!!...
خرمشهر چه بود و چه گذشت حاجي و چه شد که دلخون از همه شدي؟؟؟....حسينعلي قجه اي فرمانده دلاور گردان سلمان را بخاطر داري...در محور سلمان اگر درست يادت باشد حاج محمود هم همانجا بود که شهيد شد...باز هم گردانها به هم دست ندادند همان دردي که در فتح الفتوح مبين دل تو را و حاج احمد را خون کرد....صداي بيسيم چي ها يک لحظه خاموش نمي شد...
محور سلمان...محور کربلا...محور نصر و محور محرم....
محور سلمان قيچي شد....يادت هست؟ حسين حاضر نشد به عقب برگردد!!!
حسين جان بهتره شما برگردي به آشيونه ي اولت
حاجي جان من اگه مي تونستم برگردم که اينوري مي رفتم خرمشهر!!!
حسين جان!! آقاجان الان اوضاع شما چطوره؟
اوضاعي نيست حاجي!!! اينجا درهاي بهشت وا شده...ملائک اومدن پايين به استقبال بچه هاي گردان.
حسين جان ! آقاجان گوش بده!! تو ميتوني به بچه هاي وليعصر دست بدي؟
حاجي من اينور اونورم تانکه!!! کسي نيست بهش دست بدم!!!! ميرم با تانکها روبوسي کنم....حاجي اگه محسن (شهيد محسن نوراني) سوار اسبه بگو يه تاخت کنه اين سمت چپ ما؛ خيلي داره اذيت ميشه
حاجي يادت هست؟...بغض کردي و نعره ي تلفنهاي قورباغه اي درآمد:
آقاجان من همتم...برادر حسن اونجاست(حسن باقري)
سلام همت جان
سلام ...آقا اين محور سلمان اوضاع ناجوري داره همون چيزي که گفتيم سرمون اومد بازم مثا بلتا شد ...پس اين بچه هاي هفت وليعصر کجان؟
اونا زمين گير شدن توي باتلاق ولي مي رسن
دوباره بيسم غرش کرد!!!
سلمان سلمان همت
بگو سلمان جان...
حاجي اين خرچنگها اومدن شکار الان...بيسيم قطع مي شود
سلمان سلمان همت
حاجي بگو اگه محسن سوار اسبه تاخت کنه...دونه هم نداريم بريم شکار...پس حاج منظر(شهيد محمود نيکو منظر) کجاست؟
سلمان جان بگوش باش
دوباره برادر حسن!!
آقاجان اين بچه ها وضع بدي دارن اگه محورشون از دست بره کل محورها دوره ميشن بايد يه کاري بکنين
همت جان من الان با صياد صحبت مي کنم
حاجي شاهين اونجاست؟(سرهنگ شاهين)
بله گوشي رو ميدم بهش
جناب سرهنگ پس اين توپخانه کي ميخواد آتيش کنه....اين بچه ها وضع بدي دارن
همت جان اونا جلوترن داريم يه فکري مي کنيم که سمت راست و چپشون رو بکوبيم....

*یا لطیف*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:15  توسط مژده خانم  | 

سرنوشت سبز

 

 

به خاطر مي‌سپارم اسمتان را، اسمهاي آسماني را
زمين طاقت ندارد چرخش اين چشمهاي کهکشاني را

 

کجا بوديد تا امروز،‌اي امروز و فرداي شما آبي
که دارد سرنوشت سبزتان را؟ هجرت رنگين کماني را؟!

 

پلاکي بود و ديگر هيچ‌، سهم انتظار چشمهاي من
چه مي کردم نمي‌ديدم اگر اين آفتاب ناگهاني را؟

 

بپرسيد از همين تنها درخت بي بر و برگ دلم تا باز
بگويد من چه کردم بي شما اين روز و شبهاي خزاني را

 

دريغا اين همه اندوه و آتش در دل تنگم نمي‌گنجد
کجا بگذارم اين آتشفشان را؟ داغهاي ارغواني را

 

دلم مي‌خواست فصل غربت سنگين‌تان را شعر مي‌کردم
ببخشيد‌اي پرستوهاي خونين بال من اين ناتواني را

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:51  توسط مژده خانم  | 

سرداری از قبیله خورشید

 

 

 سرداري از قبيله خورشيد بود و رفت

عاشق‌ترين ستاره که تابيد بود و رفت

مي‌رفت تا مقابل خورشيد جان دهد

در مکتب حسين زمان‌، امتحان دهد

مي‌رفت و عقل طفل دبستان دست او

مي‌رفت و عشق مست خمستان دست او

مي‌رفت تا بهار بماند براي ما

چشمان انتظار بماند براي ما

ما مانده‌ايم شاهد مردان سربدار

منصورهاي عشق‌، شهيدان بي‌شمار

درياي درد را خس و خاريم و مانده‌ايم

از کاروان رفته غباريم و مانده‌ايم

راحت نشسته‌ايد و دعاها ز ياد رفت

ساحل صلاح آمد و دريا ز ياد رفت

با اين دل شکسته اگر خوب يا بديم

در انتظار قائم آل محمديم ... (عج‌)

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:8  توسط مژده خانم  | 

سردار دلیر

 

همت، آن سرو گلستان كمال
پيرو سيره پيغمبر و آل
سالك مكتب قرآن مبين
نكته پرداز سخن سنج و متين
طالب علم خريدار سخن
بهترين يار وفادار سخن
آن مسيحا نفس ايماني
صاحب منزلت انساني
گلي از گلشن زيباي ادب
پيرو مكتب مولاي عرب
بود در كودكي آن گوهر پاك
صاحب هوش و كمال و ادراك
در عطا و كرم و بخشش و جود
كس چو او در همه آفاق نبود
داشت پيمان الستي با يار
سرخوش از جام وصال دلدار
عاشق و واله و شيداي علي
جامه‌اش حرز تولاي علي
عارفي سالك و دلداده دوست
صاحب درك خداداده دوست
پاسدار حرم پاك رسول
پيرو نهضت فرزند بتول
گاه در غرب و گهي خاك جنوب
بود دشمن به نبردش مغلوب
چون كه پرچم به دل خيبر زد
بر دل دشمن حق خنجر زد
بت شكن بود چنان ابراهيم
صاحب معرفت و عقل سليم
عاقبت آن سر و سردار دلير
داد جان در ره دين از تف تير
در ره دين محمد جان داد
سر به راه هدف وايمان داد
رفت و بر جمع شهيدان پيوست
بر حسين آن شه خوبان پيوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:51  توسط مژده خانم  | 

***تا خورشيد راهي نيست***



شگفتاحضور

هر دم در انديشه ي رجعت

هر دم بر سر سجاده ي عشق

و يکدم نياسودن

آنکه بر صحيفه ي وجود نظر انداخت

آنکه در نهر کوثر وضو ساخت

آنکه کمال وصل را در کمال انقطاع ديد

چگونه تاب آن دارد که لحظه اي از نيايش باز ماند

پس چون عالم امکان،انسان و قرآن شريف هر سه يک حقيقت در سه کالبدند

آنکه کلمات رباني را در خلقتش نگريست

و آنکه مست جمال و جلال بارگاهش شد

مشتاقانه سر بر سجده مي نهد

و کدام نجواي عاشقانه اي زيباتر از سجود بر صحن دلدار است

و تو اي شهيد!اي که لحظه اي خود را به ميان نياوردي

و صبح و شامت را سراسر وقف طريق خلوص نمودي

اين جسم تو نه کالبدي خاکي که محرابي اسماني است

تا هر نفس ذکر حق را گويد

و خانه از غير تهي گرداند

و خداوند اينگونه پيکرت را از زوال زدود تا آيتي باشد بر خداجوئيت

و اين است اهتزاز خون تا به عرش

آري،حضور يعني عبادت

و عبادت يعني رويت حق در مرآت دل

يعني شهادت...

و تو اي دل که رهسپار خورشيدي

تو را به خلوتگه راز راهي نيست

جز آنکه چشم در چشم ستاره دهي

و با انوارش بياميزي

يا حق !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:32  توسط مژده خانم  | 

مزار اسوه ی عشق

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:27  توسط مژده خانم  | 

سخنرانی حسین الله کرم

جرياني كه هم‌اكنون سياست را بر استراتژي مقاومت ترجيح مي‌دهد، ولي برعكس آن را تبليغ مي‌كند، همت را در قرارگاه همت در منطقه عملياتي فتح‌المبين زنداني كرد و اگر به آنجا رفتيد، تامل كنيد و قطراتي اشك در مظلوميت همت بريزيد. آري او را زنداني كردند و نام آن را تنبيه همت گذاشتند تا خارج از چارچوب آنان سخن نگويند

مراسم گراميداشت سالگرد شهادت «حاج ابراهيم همت» در مركز فرهنگي سيدالشهداء عليه‌السلام در تهران برگزار شد.

حسين الله‌كرم در اين مراسم گفت: باور مي‌كنيد همت در طول دوران جبهه و جنگ زنداني شد؟ همت به خاطر مواضع حق‌طلبانه و مواضعي كه از امام راحل بيان مي‌كرد، زنداني شد؟ شايد هنوز وقت آن نرسيده است كه اين‌گونه سخناني در مجالس و محافل حتي در يك چنين مكان‌هايي گفته شود. ولي بگذاريد با ياد و نام همت، همت كنيم تا اين سخنان گفته شود و بشنويم.

وي ادامه داد: وقتي امام راحل شعار «جنگ جنگ تا پيروزي را دادند»، استراتژي خون تدوين شد. البته اين استراتژي فقط عاشورائيان را خوشحال مي‌كرد، چرا كه باور مي‌كردند كه سرانجام شهيد خواهند شد. اما آن‌ها كه در پي نام و نام بودند، به شدت نگران شدند و از همين‌جا بود كه شكاف عقل و عشق شدت يافت.

عاشقان شهادت كوشيدند تا آن فرياد را عملياتي كنند، اگر چه در اين راه جان مي‌باختند و شيفتگان دنيا نيز در پي خنثي‌سازي استراتژي خون برآمدند، هرچند در اين راه بايد ايمان مي‌باختند، دنياطلبان قدرت و توانايي دشمن و حمايت‌هاي آمريكايي‌ها و غربي‌ها را تكرار مي‌كردند تا شعار امام راحل را در طول زمان بي‌اثر كنند، در اين ميان همت در بازديد از خط جبهه در شمال فكه وقتي كه خط پدافندي ارتش را ديد،‌ گفت: اين خط جنگ نيست مبارزه نيست،‌ اين خط، خط صلح و سازش است و بدين ترتيب به نقد آن پرداخت.

دكتر الله كرم اظهار داشت: جالب اينجاست كه همت از جانب خودي‌ها مورد غضب قرار گرفت، همان‌هايي كه در پايان جنگ به امام راحل نوشتند كه نياز به سلاح‌هاي متعارف و غيرمتعارف دارند، اگرچه با وجود آنها تا پنج سال بعد نيز پيروزي نخواهند داشت، آن‌ها پيروزي را پيروزي مادي مي‌دانستند، پيروزي را در شهادت نمي‌خواندند و نمي‌نوشتند، راستش نمي‌دانم اين حرف‌ها را ادامه دهم يا باز، سكوت. سكوت و سكوت.

  الله كرم گفت: اين جريان كه هم‌اكنون سياست را بر استراتژي مقاومت ترجيح مي‌دهد، ولي برعكس آن را تبليغ مي‌كند، همت را در قرارگاه همت در منطقه عملياتي فتح‌المبين زنداني كرد و اگر به آنجا رفتيد، تامل كنيد و قطراتي اشك در مظلوميت همت بريزيد. آري او را زنداني كردند و نام آن را تنبيه همت گذاشتند تا خارج از چارچوب آنان سخن نگويند. البته تهمت شكاف بين ارتش و سپاه را نيز بر او زدند، اما خودشان از عمليات فاو به بعد بر همين شكلي كه همت خواستار آن بود، عمل كردند، اما هرگز از زنداني كردن همت عذرخواهي نكردند و راه او را نستودند.

الله كرم ادامه داد: همت فراتر از لشگر شد، آنگاه كه گفت: كربلا رفتن خون مي‌خواهد. زيرا كربلا براي او يك آرمان بود، آرماني كه مي‌تواند همه زمين‌ها را كربلا و همه زمان‌ها را عاشورا كند، آرماني كه همت آن را عملياتي كرد. مي‌خواست با ريختن خونش جزيره مجنون را كربلا كند، مجنون در قبال جنون عشق به كربلا تغيير نام مي‌داد.

وي گفت: همت نمي‌خواست آرمان‌هاي امام راحل در هاله‌اي از ابهام باقي بماند، لذا به درستي تشخيص داد كه كربلايي شدن، كربلا رفتن و كربلايي ماندن، نثار خون مي‌خواهد. از اين رو همت در اين راه نه تنها خون بلكه سر خويش را تقديم مولايش كرد.

الله كرم اظهار داشت: ماجرا از اين قرار بود كه همت بعد از عدم‌ فتح، در پاسگاه طلائيه با طعنه از ما بهتران روبه‌رو شد. از ما بهتران همت را شكستند و او را بي‌عرضه ناميدند.[...بخوانيد برادر محسن "فيدل" و همقطاران سازمان مجاهديني او البته از طيف راست سازمان مجاهدين انقلاب  که...] در شب عمليات در طلائيه هرچه جلو رفتيم، موانع و ميدان مين بود، وقتي بعد از جنگ به منطقه طلائيه رفتيم و سه كيلومتر ميدان مين و موانع را ديديم، فهميديم بر سر شهيد زماني و همت چه آمده است.

در خيبر طعنه‌ها بيش از اين بود، تا جايي كه به تو تهمتي زدند كه نمي‌توانم بر زبان بياورم. چرا كه مي‌گفتند همت از اين كه تير و تركش نمي‌خورد براي اين است كه در خط اول حاضر نمي‌شود. از اين كه خط طلائيه شكسته نشده است، بر اثر بي‌تدبيري او بوده است. نه تو را نشكستند، بلكه جاوادنه شدي.

همت در آن روزها وضعيت امروز ما را به تصوير كشيد و در دو كوهه گفت كه آمريكا، خليج فارس، افغانستان، تركيه و عراق را تحت كنترل خود در مي‌آورد و ايران را محاصره مي‌كند و بدانيد تنها راه ما مبارزه با آمريكاست و عمل ما «كل يوم عاشورا و كل ارض كرببلاست». امروز مي‌بينيم كه برآورد اطلاعات استراتژيكي همت از سوي دشمن عملي شده است، ولي آيا ما آماده خون‌دادن و استراتژي مقاومت هستيم، همت در انتهاي تاريخي ايستاده است كه در آن فرياد مي‌زند: سر اگر از عشق بر سر نيزه نمايان نشود، بار گراني است به تن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:54  توسط مژده خانم  | 

خلوت دل

سلام بر تو اي سردار عشق!فرمانده ي لشگر صف شکن محمد رسول الله(ص)،تو هنوز هم فرمانده اي،چه آن زمان که قواي حق را در محور پاوه،مريوان،اهواز و آبادان هدايت ميکردي و چه اين زمان که قواي ايمان و شهادت را در قلوب محبانت حکم مي راني.نداي هل من ناصر ينصرني را تو اينگونه لبيک گفتي و آرمان مولايت حسين(ع) را در وجودت اينگونه تحقق بخشيدي و حال که روزي عشق را در حريم شهود جاودانه متنعمي سخاوتمندانه آن را با زمينيان قسمت مي کني و لذت حضور را به آشنايانت مي چشاني.و اين همان رسالتي است که تو را در حلقه ي سيد الشهدا مي نشاند.به ياد داري که به فرمانده ات مي گفتي ما جاده باز کن راه کربلاييم ،حال جاده ي عشق و شيفتگي به شهيد کربلا را در سينه هامان مي گشايي و تو هنوز هم فرمانده اي،فرمانده لشگريان آخر الزمان امام حسين(ع).

آري، روياي پاک همسرت که تو را عبد الحسين(ع) ديد که مقامي همطراز زيد،فرمانده ي لشگر حضرت رسول داري اينگونه به بار مي نشيند.

حاج همت! نور تو رهگشاي راه ماست چرا که به قول آن يار آشنايت"نور در عالم هر چه هست از سوختگان است که برون مي تابد و دل تا در راه عشق نسوزد کجا نور يابد که نور در عالم هر چه هست از سوختگان است"و تو سوختي تا درخششت اينگونه نوري در تاريکي دلها باشد.و چه سوختني از اين گواراتر که کليد تشرف به آستانه ي قرب است.

حاج همت!بيا که گردان کميل هنوز تشنه ي صداي توست.هنوز در زير رگبار دشمن غريبانه چشم در راهند تا تو از آن سوي جبهه دلداريشان دهي و با عاشورايي ترين کلماتت روحيه ي مقاومت را در وجود خسته شان بيدار کني.آخر چگونه بگوييم که نجواي تو آهنگ حيات ماست.

نه ديروز بود نه امروز و نه فردا که اين حماسه رقم خورد حماسه ي عصر عاشورا را مي گويم.

و اين روايتي است که زنده در وجود توست.

و هو اللطيف!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:41  توسط مژده خانم  | 

"اي شهيد غريب"

چو روح باد در اين دشت بي‌نشان مانده‌ست
دلي که بعد تو بر روي دستمان مانده‌ست

غروب کردي و اينک به رنگ رفتن توست
ترانه‌اي که به لبهاي اين و آن مانده ست

به خنده خنده دلم را بخون کشيدند، آه‌!
چنانکه تيغ هم انگشت بر دهان مانده‌ست

پس از تو در دل من - اين هنوز هر روزه 
به يادگار تو، يک تکه آسمان مانده‌ست

شکوه نام تو اين عشق‌! -‌اي شهيد غريب -
هنوز هم که هنوز است‌، بر زبان مانده‌ست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:28  توسط مژده خانم  | 

××ياد بي‌رنگي××

رد پايت روي شنزار دلم جا مانده است
پاي من در ابتداي راه تو وا مانده است

ياد بي‌رنگي و عشق سرد و قلبي بي‌تپش
از تمام خون و آتش آه اين‌ها مانده است

رودها خشکيده در چشمان دشت انتظار
سرخ‌، روي دست اشکم داغ تنها مانده است

کاش مي‌شد از بلنداي جنون فرياد کرد
آي مردم نقش يک آيينه اين‌جا مانده است

نقش بند خلوت آيينه‌ها بهت است‌، بهت
روي بوم زندگي بي‌رنگ غوغا مانده است

هر چه مي‌گويم بيا از خواب بگريزيم سبز
باز مي‌گويي بمان‌، يک مشت رويا مانده است

گر چه پشت لاله خم شد، در هجوم زردها
سرخ مي‌خوانم به يادش‌، گوشه‌اي تا مانده است

راه اقيانوس‌، چشم باز مي‌خواهد ببين
اين همه مرداب‌، از کوري در اين جا مانده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:46  توسط مژده خانم  | 

تقدیم به تو که در راه عشق جان دادی...


اي كه در بلنديهاي عاشقي سرود سرخ مقاومت سر دادي و در تاريخ استقامت و شيدايي نامت را حك كردي و در غوغاي جهاني آشفته نداي بلند الوهيت سر دادي. اي هماره سبز، اي خاكريز عشق و صفا و اي عمليات عاشقي، تو در صفحه زرين شهادت با وضوي عشق، نماز در قبله دوست گزاردي و در سجده آخر شيدايي به خون نگاه جانان آغشته شدي و آسمان آزادي را به يادگار گذاشتي. اي قله هاي اميد و اي رهاورد ايثار، در خرمن انديشه هاي ديو آتش غيرت زدي كه فريادت صداي سبز رهايي است. در رود خروشان عشق سوار بر قايق دلداري تا مرز رسيدن رفتي و به ساحل دوست رسيدي.
كوله بار عاشقي بسته اي و عزم سفر عشق داري و توشه ات نگاه سبز محبوب دلهاست. نامت و باورت گرمي استقامت است در طلوع خورشيد دفاع دميدي و در كوير سوزان مقاومت سبزينه هاي شور و اميد كاشتي و با آب ايثار روياندي ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:21  توسط مژده خانم  | 

××تعريف جبهه از زبان يک بسيجي××

من خراباتيم از من سخن يار مخواه

گنگم از گنگ پريشان شده اخبار مخواه

من كه با كوري و مهجوري خود سرگرمم

از چنين كور تو بينايي و ديدار مخواه

از كجا بايد گفت از سنگرهايي كه خدا به خاطر عشق و اشك و راز و نياز يك بسيجي به فرشته‌هاي خود مي‌كند. سنگرهايي كه مرز منيت و عبوديت است از آنجايي كه حرف مي‌زنم وادي معرفت و وادي شور وعشق و شعور است. آنجا محل اتصال زمين به آسمان است. سجاده آتشي است كه سجده‌گاه فرشتگان خداست جايي كه حتي خيال پاك نبودن و بخشيده نشدن نيز در خيال كسي نمي‌گنجد. اين سرزمين را نامهاي زيادي نهاده‌اند بعضي آن را جبهه مي‌نامند اما بسيجيها آن را قتلگاه يا كربلا نام گذارده‌اند. بسيجيهايي كه هر يك غريبند و گمنام. مي‌دانستند در آنجا رفتني‌اند ولي باز رفتند. در اين وادي تكبر و غرور از وجود انسان رخت بر مي‌بندد همه خاكيند و بي‌ريا. آنهايي كه اينجا بودند عافيت‌طلب نبودند و به دنبال پست و مقام نيز نيامده بودند هر چه پست و مقام بالاتر مي‌رفت افراد گمنام و غريق‌تر مي‌شدند. آنهايي كه اينجا زيستند شمع حياتشان چراغ عالم و مهر ختم زندگيشان شهادت بود.جبهه محل آنهايي است كه در اول شب يلداي زندگي سينه سياه شب را دريدند و با سپيده سحر عقد وصال و شهادت بستند. اينجا همه دريايي‌اند. دريايي و مواج. آسمان اين سرزمين آبي، آبي است به آبي دريا و زلالي آب. شكفتن شكوفه‌هاي ايثار و مودت را به خوبي مي‌شود احساس كرد. آنها همه آسمان غيرت و شرف و همتند.افسوس و صد افسوس كه در كنار اين ديار آدمهايي عمرشان را در حصار تاريكي و ندامت سپري مي‌كنند كه ارمغاني جز منيت ندارند وقتي كه مي‌شود سبكبال به ميهماني عرشيان رفت و در جمع ملكوتيان شعر حضور سرود ديگر چه بهانه‌اي براي ماندن باقي است. مگر مي‌شود اكنون اين وادي را از ياد برد. چگونه مي‌توان پرپر شدن ياسهاي خميني را بر مين‌هاي نفرت و نخوت را از ياد برد. يادمان نرفته كه هنوز زندگيها بر روي ويلچر جابه‌جا مي‌شوند. يادمان نمي‌رود كه هنوز از ريه‌هاي شيميايي تنفس لاله‌ها احساس مي‌شود. مبادا روزهاي خوب «وادي نور» را از ياد ببريم گاهي روزها كه زندگيها پر زرق و برق مي‌شوند دلهاي دريايي پرنده‌هاي آسمان (منظور بسيجيان) اندوهگين مي‌شوند كه مبادا: خاطره خونين شهدا كم‌رنگ شود مبادا در كنار جويبار آزادي به جاي نخلهاي استوار به جاي ياسهاي محبت، زنبق‌هاي وحشي برويند بياييد گاهي هم به آسمان نگاه كنيم نگذاريم آبي آسمان را عقابهاي وحشي جايگزين شوند. ما امروز اقتدار ميهن اسلامي و عظمت و سرافرازي ايران عزيز را مرهون لاله‌هاي خونين شهداي جنگ تحميلي هستيم. پس بياييم خاطرات زيباي جبهه و قصه عشق و حماسه مردان مرد و آرشهاي كمان‌گير روزگار را بر صفحه زرين هستي خوش بنگاريم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:23  توسط مژده خانم  | 

حقيقت شهيد


در نظام اسلامي هر فرد مسلمان مسئوليت و رسالت حفظ و اشاعه احکام و ارزشهاي اسلامي را بر عهده داشته و با رفتار، گفتار، طرز پوشش، آداب و معاشرت و راهي که انتخاب مي نمايد بايد مروّج و مبلغ مظاهر و معارف اسلامي باشد. ليکن اين راه ممکن است از شيوه هاي مختلفي پيروي نمايد و نتايج آن از راههاي ممکن عملي گردد.

بدون شک از روزي که کاروان انقلاب اسلامي به قافله سالاري (رهبري) امام راحل((ره)) شکل گرفت، شب پرستان تيره دل که نور انقلاب را تاب نمي آوردند براي خاموشي آن به انواع حيله ها دست يازيدند ولي هر بار بش از پيش به امداد الهي، دست پرتوان ياوران انقلاب، آنان را به عقب نشيني واداشت. در اين بين يکي از ويژگيهاي بارز و منحصر بفرد انقلاب اسلامي در بعد معنوي و فرهنگي که موجب بالندگي انقلاب و نهضت جهاني اسلام در سراسر دنيا گرديد همانا شيوع فرهنگ ايثار و شهادت بود. شهادت موجب اشاعه فرهنگ ناب محمدي (ص) و دفع هشيارانه خطرات از جامعه اسلامي بود. افتخار به شهادت و شکل گيري طبقه اي خاص به نام شهيدان چنان پايه مستحکمي در جامعه پيدا نمود که امروزه به عنوان يکي از ارکان حفظ نظام محسوب مي گردد. اميد است با عنايات پروردگار هر روز شاهد بالندگي و ثمرات روزافزون آن باشيم.


نگاهي به حقيقت شهادت
شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديک شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شکل است. شهادت مرگي از راه کشته شدن است، که شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي کند. يعني شهيد در راهي کشته مي شود که هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است که به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَکْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)

شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در کمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي که والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شکافتن کالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي کمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، کسي که مرگ شهادت را انتخاب مي کند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به کسي گويند که در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا کشته مي شود.

تعريف مشترک و جامع براي شهادت اين است که : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است که همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي که مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينکه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.

شهادت نوعي از مرگ نيست بلکه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي که متاسفانه اکثريت انسانها را اداره مي کند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليکن در حيات معقول فرد آن زندگي پاک از آلودگي ها که خود را در يک مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تکاملي مي بيند که پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند که اگر سر بکشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و کالبد بشکافد صداي اين شکاف عامل تحرک امواج ديگر خواهد بود که آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن که مي گويد :
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون ,(1)
و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مردگاني هستند، بلکه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.
شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.
و يا در آيه اي ديگر مي فرمايد : ((و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لکن لاتشعرون)) که در اين آيه نيز به زنده بودن شهيد اشاره نموده است.
در قرآن مجيد، حدود ده آيه به صورت صريح درباره کساني که در راه خدا کشته شده باشند وجود دارد. از جمله مسائلي که در اين آيات به آن اشاره شده است عبارت است از زنده بودن شهيد، رزق شهيد، آمرزش گناهان شهيد، ضايع نشدن عمل شهيد، مسرت و خوشحالي شهيد، وارد شدن در رحمت الهي و رستگاري شهيد. در اين نوشتار کوتاه اشاره اي به آنها خواهيم داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:58  توسط مژده خانم  | 

نبرد بي پايان

سخنراني شهيد همت
پادگان دو کوهه 16 فروردين ماه سال1362

پس از اينکه انقلاب با عظمت ما رخ داد امريکا در حرکتي انفعالي ناچار شد نسبت به آن واکنش نشان بدهد.گاهي جايي ايستاده ايد ناگهان مشتي به شما زده مي شود به طور طبيعي به يکباره شما هول مي شويد و تا مي آييد خودتان را پيدا کنيد و پاسخ بدهيد مدتي مي گذرد زماني که پاسخ داديد پاسختان انفعالي است و اين حرکت واکنشي است در مقابل کنشي که روي شما انجام شده است.اين انقلاب بر عکس همه ي انقلاب هاي تاريخ نخستين انقلابي بود امپرياليسم امريکا را به حرکتي انقلابي مجبور کرد و اين کشور مجبور شد در مقابل عمل انجام شده و پيروز شده ي انقلاب اسلامي از خود واکنش نشان بدهد .بنابر اين از روز نخست واکنشش يعني همان مشتي که مي خواست بزند اين بود که انقلاب را کند کندو پس از کند کردنش آن را به سقوط بکشاند.آنها براي کند کردن انقلاب به سازش کشيدن و جلوگيري از صدور آن دولت موقت را روي کار آوردند.حرکت بعدي به انحراف کشيدن انقلاب بود که قرار بود با آمدن بني صدر عملي شود.آينده اين موضوع را کاملا روش مي کند و ما فعلا راجع به آن صحبت نمي کنيم.براي حمله ي عراق به ايران مقدمات آماده بودقرار بود درست مانند طرح اسرائيل براي حمله به مصر 24 ساعت قبل از حمله هواپيماها بلند شوند بيايند تمامي فرودگاهها را بزنند.زيرا به خاطر داريد که به فرودگاه مهر آباد و ديگر جاهايي مانند پايگاه 47 حمله کردند و همان زمان هم يک دست هايي در کار بود که همکاري بکنند با اين خط که همکاري هم کردند. و قرار بود بلافاصله از زمين و هوا و دريا اينها بريزند و بيايند و آمدند.برادران عزيز 13 لشگر از عراق به حرکت افتاد 5 لشگر پياده نظام 5 لشگر زرهي يک لشگر مکانيزه و يک لشگر احتياط حدود 8 لشگر به سمت جنوب حرکت کرد.لشگر هاي صد در صد آماده آفند و با حد اکثر استعداد، گردان، 40 تانک، تيپ ،120 تانک، لشگر 360 الي 400 تانک آمدند....هيچ کس مقابلشان نبود.هنوز برادران حفاظت به ياد دارند که در آن زمان شهيد رجايي نخست وزير بودند و تلفن دفترشان مدام زنگ مي خورد :الو!خرمشهر سقوط کرد ،الو!نفت شهر سقوط کرد،الو!چي سقوط کرد ،الو!چي سقوط کرد و در مخيله و ذهن انسان نمي گنجيد که اينها چه مي خواهند بکنند و خدا گواه است که تاريخ آينده هم دير خواهد فهميد و به اين فکر هم خواهند افتاد که مي خواهيم به آنها (آيندگان) تحميل کنيم....برادران عزيز ،الان يک قسمت خيلي جزئيش روشن شده است.يک افسر از لشگر ششم که ماموريتش جسر نادري بود ،به پل کرخه (افسر شناسايي لشگر هم بوده)مي رسد با يک جيپ از پل کرخه عبور مي کند و به سمت انديمشک مي رود،در حالي که هيچ کس جلويش نبوده است.اين قدر با جيپ پيش مي آيد که پادگان نيروي هوايي دزفول را با چشمش مي بيند.بعد،در بيت المقدس اسنادي به دست مي آيد .اين افسر عراقي به رده ي بالاترش گذارش مي کند که من از پل کرخه گذشتم و اين قدر پيش رفتم که پادگان نيروي هوايي را به چشم خودم ديدم .بعد تحليل مي کند و مي گويد که به نظر من اين يک تله است....عراق وحشتناک آمده بود. خدا شاهد است خبر نگاري به اين صدام بي وجدان که در خرمشهر در حين سوار شدن به هليکوپتر بوده گفته است که يک سوال ديگر هم دارم و او گفته است مصاحبه ي بعدي در اهواز.بعد هم سوار هليوپتر شده و رفته است.در گيلانغرب (چون عمليات مسلم بن عقيل آنجا بوديم آن نفر را پيدا کردم)راننده ي تانک عراقي گفت :صدام از خود من پرسيد که از فلکه تانکي تا تهران چند کيلو متر است؟در اهواز،(پادگان)حميد سقوط مي کند.بسياري از قطعات فانتوم ها در پادگان حميد بودند،اما خيانت طوري هماهنگ شده بودند که يکي از قطعات فانتوم ها را بر نداشتند .دشمن به نورداهواز مي رسد 15 تا 18 کيلو متر تا اهواز فاصله داشت ،به راحتي آبادان را دور مي زند و محاصره مي کند.اما کارش را پايان نمي دهد .عراقي ها تا پل نو مي آيند و از آن رد مي شوند و به خونين شهر مي آيند .عراقي ها 21 ميليارد دلار از راه ارتباط گمرک مي ربايند.سپس در خرمشهر و در غرب و سوسنگرد جنايت هايي را که بيشتر از همه در زمينه ي فحشا و مسائل ناموسي انجام مي دهند که همه ي شما از آن آگاه هستيد....شهيد محمد ابراهيم همت در بخشي از خاطرات خود به بخش ديگري از خيانت هاي اين عوامل ستون پنجم اشاره مي کند و مي گويد:"....ما پيش بني صدر رفتيم و عنوان کرديم که از طريق نسوب مي توانيم خيلي خوب روي مواضع عراق کار کنيم .عراق نزديکي نسوب شهر هايي دارد.تنها مشکل ما کمبود نيروست ،اما او مي گفت:من حتي يک نيرو هم به منطقه ي شما نمي دهم ،هر چي اصرار کرديم کمترين کمکي به ما نکرد .....با همه ي کوبندگي دو مرتبه خدا رحم کرد،خطوط بني صدر روشن شد و براي ملت جا افتاد.{از آنجا که دانشجويان پيرو خط امام (ره)نسبت به در خواست هاي بني صدر در مورد آزادي گروگان ها هيچ گونه وقعي ننهاد و راضي به مماشات نشدند مورد غضب وي قرار گرفتند .بني صدر مدتي پس از آزادي گروگا ن ها در منطقه ي هويزه طي برنامه ي حساب شده اي از دانشجويان انتقام گرفت و آنان را بدون پشتيباني به خط مقدم فرستاد و سپس ارتش را بدون اطلاع آنها به عقب کشيد.در نتيجه ي اين خيانت آشکار نزديک به 50 تن از دانشجويان پيرو خط امام (ره) به فرماندهي حسين علم الهدي که خود نيز از قهرمانان افشاي اسرار لانه ي جاسوسي امريکا بود به شهادت رسيدند}....ايران را داخل يک قفس محبوس و دور تا دور آن را محاصره کردند.محاصره ي اقتصادي ،نظامي و سياسي از دريا زمين و هوا .دريا را ببينيد ناوگان امريکا به خليج فارس مي آيد و محاصره ي دريايي مي کند .ترکيه در مرزها مي آيد و محاصره زميني انجام مي دهد.همه ي ايران را داخل يک قفس گذاشتند که حلقه ي محاصره را تنگ تر و اين انقلاب را ساقط کنند و ما هيچ چاره اي نداريم،مگر اينکه يک طرف اين ديوار ها را به هر حال بشکنيم و اگر شکستيم مردم ما از قفس بيرون مي روند و مي توتنند پرواز کنند و اگر نرفتيم ما را مي پوسانند ما را ين وسط انداخته اند و مثل خوره مي خورند.و از اين قفس هر کجا را نگاه مي کني ،ترکيه،افغانستان و پاکستان را مي بيني ديوار هاي آن مناسب نيست بنابر اين آنها را بالاتر مي برند به اين جرم که به ولايت ،امامت،خط ولايت و امامت معتقدند و اين امت خط سومي را نمي شناسد....{در آن مقطع از تاريخ چه کسي مي توانست حدس بزند که حلقه ي اين محاصره ابعاد ديگري نيز داشته است و دشمن تنها به تحريک حکومت هاي دست نشانده بسنده نمي کند.با فروپاشي شوروي حضور سياسي و نظامي آمريکا در قفقاز و آسياي ميانه و بعد لشگر کشي شيطان بزرگ و متحدان غربي آن هم به بهانه ي در هم شکستن ماشين نظامي رژيمي که خود آن را تجهيز و مهيا کرده و چندي بعد نيز قصد افغانستان و اشغال عراق طراحان سياست هاي کاخ سفيد خواب هاي ديگري براي ايران و ايراني ديدند،غافل از اينکه اين خواب تعبير آشفته اي براي صاحبان آن دارد که همان در هم شکستن حصار هاي محاصره و عقب راندن سپاه سفياني و دجال تا آن سوي سرزمين ها و آب هاي قبله گاه نخستين مسلمين است که اين وعده ي الهي آغازي است به نبرد بي پايان ما}

نصر من الله و فتح قريب!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:25  توسط مژده خانم  | 

عشق يعني...

 
عشق يعني يک شلمچه استخوان             ماندن تنها پلاکي از جوان

عشق يعني يک طلائيه غريب                يک دوئيجي يادگاري از حبيب

عشق يعني يک هويزه قتلگاه                 رويش صد جمجمه در پاسگاه

عشق يعني يک دوکوهه غمگسار           يک جزيره مردماني سوگوار

عشق يعني يک حلبچه شط خون            روي پيشاني گل ها خط خون

عشق يعني يک بيابان بي کسي             نيست دنياي شقايق را خسي

عشق يعني يک غروب آتشين              جبهه را گشته مزين اينچنين

عشق يعني يک پدافند التماس               باغبان باغي از گل هاي ياس

عشق يعني سنگري از اعتماد              گشته فکه سرزمين اعتقاد

عشق يعني جاده اي بي انتها               خاکريزي بي نهايت تا خدا

عشق اينجا ياد زهرا مي کند               نخل بي سر ياد مولا مي کند

عشق اينجا دل ربايي مي کند               عاشقان را کربلايي مي کند

آي مردم عشق معنا مي شود               عاشقي اما معما مي شود

عشق با خمپاره معنا مي شود               يا شهادت نامه امضاء مي شود

جبهه عاشق را حکايت مي کند            يا قنوتش را روايت مي کند...
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:9  توسط مژده خانم  | 

اي شلمچه‌!

مانده‌ام در کوچه‌هاي بي‌کسي                        
                     در غباري از غم و دلواپسي

مانده‌ام تنها ميان رود درد                              
                      روبرويم دشتي از گلهاي زرد

روبرويم جاده‌هاي بي‌سوار                              
                  روبرويم دشتهاي بي‌بهار

مي‌کنم ياد از جواني‌هاي عشق                      
                         ياد، از آن ناگهاني‌هاي عشق

ياد از آن مردان از خود بي‌خبر                          
                              ياد از آن شبها که خون بود و خطر

ياد از آن مردان عاشق‌، قهرمان                         
                   ياد از آن دريادلان مهربان

در نبود چشمتان‌، ياران عشق‌!                          
                            در دلم گل مي‌کند باران عشق

چشمهايم بي شما پژمرده‌اند                            
                           دستهايم بي شما دل‌مرده‌اند

چيستم من بي شما خار و خسم                       
                              بي شما دارم به پايان مي‌رسم

آفتاب از رويتان شرمنده است                             
                                     بي شما عشق از دلم دل‌کنده است

در هجوم گرگها، بوديم ما                                    
                            دسته‌اي يکدل‌، پر از عطر خدا

گرگها دندانشان تيز از غرور                                  
                    قلب ما اما پر از آواز نور

اي شلمچه‌! مانده‌اي تنها کنون                             
                               مي‌چکد از ديدگانت اشک خون

اي شلمچه‌! مرد خنجرها کجاست‌؟                        
                        نغمه الله‌اکبرها کجاست‌؟

زندگي بر من حرام‌‌اي عاشقان‌!                              
                                       چون شدم عاشق به اين دنيا و نان

من اسير نام و نان و شهرتم                                  
                              آه ياران‌! بي شما بي جراتم

اي علمداران ميدان نبرد!                                       
                                 گم شدم در دشتهاي زخم درد

مي‌شوم لبريز غم تنگ غروب                                  
                             يا مي‌افتم ياد مردان جنوب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:2  توسط مژده خانم  | 

پیام شهید


گلبانگ اميد بخش تكبيرش
در كوچه ساكت قرون پيچيد
پژواك صدا چنان تلالو داشت
كز هر واژه دميد صد خورشيد

تا دشمن نور را كند نابود
بگرفت سلاح آتشين در دست
دل كنده ز مال و همسر و فرزند
آمد به صفوف عاشقان پيوست

گلها به هم از غرور گفتند:
سرباز دلاور خمين است اين
از نغمه عارفانه‌اش پيداست
پرورده مكتب حسين(ع) است اين

آمد، آمد به سنگر پيكار
ياران، صلوات مي‌فرستادند
خندان، خندان برادران او را
گلواژه ان يكاد مي‌خواندند

آنان كه نمي‌شناختند او را
مي‌گفتند اين دلير مرد كيست؟
چشمانش كرده جمله را مسحور
يا رب! بنهفته در نگاهش چيست

بي‌آنكه دهان به حروف بگشايد
لبخند زنان درون سنگر جست
چشمانش را به آن طرفها دوخت
بفشرد سلاح آتشين در دست

مي‌ديد حراميان باطل را
روياروي سپاه اسلامي
دندانها را به هم فشرده و گفت:
نفرين بر تو پليد صدامي

انگشت به روي ماشه چون بگذاشت
در پيكر دشمنان شرر انداخت
چون برگ خزان رسيده دشمن را
در يكدم پا و دست و سر انداخت

تكبير بلند گشت از ياران
با نغمه لا اله الا الله
از سنگرهاي خود برون جستند
رزو‌آور فاتحان جان آگاه

يك لحظه به ياد مرد افتادند
كو؟ كو آن جانثار عاشق كو؟
آن مرد فاتح جليل‌القدر
آن جان‌پرور، چو صبح صادق كو؟

ناگاه برادري ز جانبازان
فريالد زنان، برادران را خواست
مي‌آمد و بغض در گلو مي‌گفت:
اينجا، اينجا، برادران! اينجاست…

در خون غلتان برادر فاتح
گريان گريان، به سر زنان ياران
مي‌گفتند: حيف، حيف، صد افسوس
مي‌گفت او: كل من عليها فان

گفتي كه به سوگ دوست مي‌گريند
ياران، تنها نه! كرخه و كارون
بنويسيد اين پيام ر، او گغت:
با خون، با خون، با قلم، با خون!

بنويسيد تا كه ديگران دانند
راه من جز ره حسيني نيست
بنويسيد در تمام سنگرها
بي‌ياور، رهبرم خميني نيست

آنگاه دو چشم مهربانش را
آرام آرام، خنده بر لب بست
بر زينبيان پيام داد آري
بر قافله حسينيان پيوست…

اينك، اينك به گوش ميآيد
ار ذره، ذره خاك او فرياد
ياران!ياران!سلاح برگيريد
راهش، راهش ادامه بايد داد.

حاج همت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:7  توسط مژده خانم  | 

در ذهن خواب آلود من

در ذهن خواب آلود من ، طرح بهاري سوخته

از باغ نخلستان سبز و لاله زاري سوخته

 

از چفيه هاي مانده جا بر پيكر آلاله ها

طرحي ز پوتين هاي خالي در كناري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده طرح مبهمي

از پرچمي پر خون كه در دستان ياري سوخته

 

خاكستري مانده به جا بر روي آن سجاده ها

از آتش سرخ دل شب زنده داري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من طرح هياهويي دگر

از تانك ، مسلسل ها ، تفنگ و تيرباري سوخته

 

حيرانم از آن روزها ، آن روزگار سوخته

وز طرح گل ، روئيده بر سنگ مزاري سوخته

 

ياد بسيجي ها بخير و ياد تاولهاي پا

كامروز ، ردش روي پاها يادگاري سوخته

 

هرشب به ياد چشم تو غرق نگاهت مي شوم

آن چشمهاي خسته كز گرد و غباري سوخته

 

در اوج اخلاص عمل ، در يك صف بي انتها

هر يك به نوبت از ته دل افتخاري سوخته

 

بر روي بوم ِ از نفس افتاد? نقاشي ام

يك سنگر و رزمنده و طرح اناري سوخته

 

امروز ما جاماند? آن كاروان لاله ايم

ما رو سياهان مانده ايم و اعتباري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده از آن صحنه ها

تنها غروبي دلنشين و كوله باري سوخته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:3  توسط مژده خانم  | 

مردي که طوفان بود

اينک به اقيانوسي پيوسته است مردي که دريا بود

طوفان بود در آن سکوت قهوه‌اي فرياد، در آن هجوم تيره عصيان بود

 

او آسمانيتر ز هر پرواز، شفافتر از باور باران

افسوس اما روزگار او، سهم حقير سفره نان بود

 

مهتاب در پيشانيش مي‌سوخت‌، خورشيد در قلبش نفس مي‌زد

تا انتهاي آن شب وحشي‌، روشنترين فانوس زندان بود

 

وقتي عطش از آسمان مي‌ريخت‌، بانگ کبود باغ مي‌پژمرد

فريادهاي عاصي آن مرد، رعدي براي فصل باران بود

 

يک لحظه حتي خم نشد بر خاک‌، با آن که ما هر لحظه مي‌ديديم

بر شانه‌هاي استوار او، زخم تبرهاي فراوان بود

 

بوي شکفتن داشت دستانش‌، روح بهاران بود در چشمش

روزي که باغ باور مردم‌، در سلطه سرد زمستان بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:14  توسط مژده خانم  | 

فرمانده قلب‌ها

 

جنگ، نعمت بود، جنگ ميداني بود براي رشد استعداد و هويدا شدن چهره‌هايي كه شايد تا سال‌ها به عظمت

وجود آنان پي نمي‌برديم. شايد اگر جنگ نبود، هرگز ما چهره‌هاي بارز انقلاب چون شهيد همت و ساير

سرداران سپاه اسلام راكه امروز در قلب ميليون‌ها بسيجي جاي دارند و خاطره‌هايشان هنوز هم در دل همه

زنده است، نمي‌شناختيم. اما جنگ واقع شد و ما به ارزش‌هاي انقلاب پي برديم. حاج همت و حاج حسيه

خرازي و زين‌الدين و صدها سردار ديگر را نشناختيم. با آنان زندگي كرديم و از ايشان درس گرفتيم. درس

ايثار، درس شهامت، درس مقاومتدر مقابل ظلم و درس شهادت. آموختيم كه هرگز نبايد زير بار زور رفت.

آموختيم كه براي دفاع از شرف و ناموس اسلام بايد جنگيد و مقاومت كرد. آموختيم كه آزادي و رهايي از

قيد بندگي و اسارت را ارزان به دست نياورده‌ايم و بنابراين ارزان هم نبايد از دست بدهيم. آيا اگر اين

آزمايش الهي را در پيش نداشتيم، به اين مهم پي مي‌برديم؟ اگر عدو سبب خير نمي‌شد و جنگ بر ما تحميل

نمي‌گشت، امروز نمي‌توانستيم در باور دنيا بنشانيم كه ما مردانه مي‌ايستيم و از ارزش‌هايمان تا پاي جان

دفاع مي‌كنيم؟ پس قدر اين نعمت را بدانيم و حال كه آرامش بر جبهه‌ها حاكم شده است، به ارزيابي

دستاوردهاي معنوي و الهي جنگ بپردازيم و از تجارتمان، توشه راه آينده را برگيريم و گام‌هاي استوارتري

براي رسيدن به اهداف انقلاب كه اينك مرحله سازندگي را پيش رو دارد، برداريم. در اين رهگذر، باري

هرچند گذرا از سرداران و معلمان شهامت و شجاعت اولين گام است.

از حاج همت و خوبي‌هايش بگوييم و از زندگي كوتاه او دس والا زيستن و مردانه مردن را بياموزيم. حاج

همت را همه مي‌شناسند. همه عاشق اخلاق پاك و مردانه او بودند. همه عاشق صفا و خلوص او بودند. به

همين خاطر وقتي در گرماي ميدان نبرد همچون هميشه خودش را به بسيجي‌ها مي‌رساند، روحيه رزم در

آنان بيشتر مي‌شد و اميدشان به پيروزي دوچندان مي‌گشت. او هربار كه در جمع صميمي عشاق جهاد ظاهر

مي‌شد، مثل نگيني درخشان بر دست‌هاي آنان مي‌نشست و صورتش غرق بوسه مجاهدين في سبيل‌الله مي‌شد.

اما روزي تركش كينه‌هاي دشمن بر قلب پاكاو نشسه و مامن عشق به الله و ياران پاك خدا را از طپش

بازداشت.

شهيد حاج محمد ابراهيم همت در تاريخ 13/1/34 در شهرضاي اصفهان (قمشه) در خانواده‌اي متدين و

مستضعف ديده به جهان گشود و از همان ابتداي طفوليت هوش و ذكاوتش زبانزد خانواده بود. وي در سن 6

سالگي تحصيل را آغاز كرد و تا ورود به دانشسرا و اخذ مدرك اين مركز به تحصيل ادامه داد. با شروع

انقلاب اسلامي به رهبري امام امت، محمد ابراهيم نيز مبارزه را از مسجد آغاز كرد. گماشت و چهره

رسواي ساواك را رسواتر كرد كه حكم اعدامش از سوي ناجي معدوم فرماندار نظامي اصفهان صادر شد.

اما با پيروزي انقلاب شكوهمندمان، دشمن زخم خورده، فرصت دستگيري محمدابراهيم و اجراي حكم را

نيافت. پس از پيروزي انقلاب، با تلاش حاج همت كميته انقلاب اسلامي شهرها تاسيس شد و به دنبال آن،

دفتر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در اين شهر و با تلاش وي و دوستانش، تاسيس گرديد. با آغاز غائله

كردستان وي به آنجا شتافت و مسؤوليت روابط عمومي سپاه پاوه را عهده‌دار شد. پس از يك سال خدمت در

كردستان به همراه حاج احمد متوسليان به مكه مشرف و پس از بازگشت، دوباره به كردستان رفت و مدتي

بعد، مسؤوليت سپاه پاوه به وي واگذار گرديد. در دي ماه سال 60 ازدواج كرد و تا لحظه شهادت صاحب دو

فرزند پسر به نام‌هاي مهدي و مصطفي شد. بالاخره با نشان دادن ارزش‌هاي متعاي خود، فرماندهي لشگر

حضرت رسول(ص) را از آغاز عميات والفجر يك تا خيبر كه آخرين عمليات لشگر به فرماندهي حاج همت

بود، عهده‌دار شد.

وي عشق فراواني به سالار شهيدان حسين(ع) در سينه داشت. به طوري كه سه بار مخفيانه به كربلاي

حسيني مشرف شده بود. از خصلت‌هاي بسيار پسنديده ايشان، مهرباني و عطوفت با نيروهاي تحت امرش،

مخصوصاً بسيجي‌ها بود وي بارها گفته بود: :بار جنگ به دوش بسيج است و جنگ را بسيجي‌ها ادامه

مي‌دهند."

علاقه شديد نيروها به وي باعث رشد فكري و عملي آنان شده بود. حاج همت در جريان عمليات خيبر گفته

بود: "يا همه اينجا شهيد مي‌شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي‌داريم." و سرانجام او كه خود به تنهايي

"همه" بود، شهيد شد و ديگران را در سوگ خود نشاند. يكي از هم‌رزمان شهيد همت مي‌گفت: در تايخ 22/

12/62، نيم ساعت قبل از شهادت حاجي، من با وي صحبت كردم و ايشان جلو آمد تا جريانات را از نزديك

بررسي كند. مقداري از شهرك جزيره، جلوتر آمده بوديم كه گلوله توپ يا خمپاره سنگين، نزديك ايشان

اصابت كرد و حاج همت و برادري كه همراهش بود، دعوت حق را لبيك گفتند و به لقاء خدا شتافتند.

شهيد همت در قسمتي از وصيت‌نامه‌اش مي‌گويد: "علي‌وار زيستن و علي‌وار رفتن و حسين‌وار جنگيدن و

حسين‌وار رفتن را شعار اصلي قرار دهيد. و..." وي خطاب به بسيجيان سفارش كرده است كه: "امام را

ياري كنيد، امام را تنها نگذاريد" او از امام چنين مي‌گويد "امام مظهر صفا، خلوص و دريايي از معرفت

است، فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشد".

ياد اين سردار دلير براي هميشه گرامي و خاطره‌اش مستدام باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 7:33  توسط مژده خانم  | 

حاج همت علامت ظهور بود...

من يك بسيجي ام و قسم مي خورم حاج همت علامت ظهور بود

من يك بسيجي ام و فرياد مي زنم حاج احمد متوسليان را به روزنامه ها تبعيد نكنيد!

من قسم مي خورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضي نرويم تا ماشين هاي بنز زيرمان نكنند.

حاج همت افتخارش ميراندا خوردن با ((به به تو)) نبود، افتخارش آب كيوي خوردن در گيلاس طلايي نبود

دهان حاجي محراب كلمات بود، لبهايش بال فرشته ها را بوسيده بودند، دهان حاجي رودخانه صلوات

بود و او روزي براي همه گفت: ((من در پوتين بسيجي آب مي خورم)) و بعد هم گريه كرد، اين را حاجي

گفت و گريه كرد و گفتم حاجي چقدر بزرگ بود

چه خوب است بعضي ها بشنوند و با خودشان خلوت كنند

من شاعر نيستم، من يك بسيجي ام

اما حاج احمد متوسليان يك بسيجي شاعر بود، او زندگي اش شعر بلندي بود كه در قافيه فلسطين تمام

شد، او آنقدر بزرگ بود كه همه اش سهم ما نمي شد، خدا قدري از بزرگي اش را به همسايگان مديترانه

هديه داد تا سرزمينشان را تطهير كنند تا سربلندي را بياموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقي كنار

بيايند

من يك بسيجي ام، نه چپم، نه راستم، نه راديكالم، نه ميانه رو. كاش شلمچه مرا بلعيده بود تا با اين

كاروانها كه هرازگاه سري به تهران زنند به بهشت زهرا مي رفتم. من يك بسيجي ام و هر روز در باتلاق

گناه فرو مي روم ((و كور شوم اگر دروغ بگويم))

سلام بر بچه هاي بي پلاك و با پلاك

سلام بر شانه هاي خسته، زير تابوت بچه هاي فكه

اين تابوتها براي هفت سين آسمان سنبل مي برند، اينها اهل وفا بودند و اهل بلا، حديث عاشقي اينها از

جنس ديگري بود، علاج زخمشان خروار تركش بود، علاج تشنگي شان هزار تير داغ، آفتاب شلمچه خوب

مي داند تشنگي يعني چه

من يك بسيجي ام و خدا مي داند نبريده ام و قسم مي خورم بسيجي مانده ام

((اي جماعت! ما بسيجي مانده ايم)) و اين تابوتها كه هنوز شما را رها نكرده اند، گواه ما هستند. اي

جماعت سنگدل! اي جماعت بي خيال! اي جماعت حراف كه حتي يك لبخند به بسيجي نزديد من شاعر

نيستم و سرمايه ام كوله باري از درد است و هزار زخم و چشماني كه هر جمعه به آسمان خيره مي ماند

من يك بسيجي ام، رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود

آه! چه ميزهاي قشنگي

چه دستهاي لطيفي

چه سفره هاي تميزي

چه جيبهاي بلندي

چه انتظار عجيبي براي گنده شدن

عجب زمانه ي سختي

و اين عروسكان زنده به آرايش سرخ، نيلي، سياه، سفيد و ......

عجب، روي اين دوش مردم چيست؟

يك مشت استخوان

داوود ابراهيمي

يك مشت استخوان

عبدالعلي طاهريان

يك مشت استخوان

- اينها كي اند؟

- بسيجي اند!

- كي خسته است؟

- دشمن!

دلم سخت گرفته برادر بيا كه مرحم اين زخم كيسه اي نمك است.

و من يك بسيجي ام

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:33  توسط مژده خانم  | 

حماسه

اي جان به کفان در آفرينش
با خصم هميشه در کشاکش

يک لحظه نکرده قصد سازش
اي جمع سپاهيان ارتش

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن لحظه که در دفاع ميهن
در راندن اشقياي دشمن

کرديد لباس رزم بر تن
بوديد همه مثال آهن

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

از همسفران همقطارم
بس خاطره‌ها به ياد دارم

خون بايد از اين دو ديده بارم
تا شرح فراقشان نگارم "

جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن دم که همه به بانگ تکبير
آيات خدا بکرده تفسير

ياران همه شاد و خصم درگير
تا خط عدو بگشت تسخير

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آنگه که امام مهربانت
خود بوسه زند به بازوانت

افزوده بشد بسي توانت
کوري دو چشم دشمنانت

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن لحظه که پا نهاده بر مين
تا نصرت ما بگشت تضمين

فرمود امام ما به تحسين
مي‌بوسم و افتخارم هست اين

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

بشنو تو وصيت و کلامي
ز آن همسفران بگير جامي

بر تربتشان بس آن سلامي
ياد شهدا بود گرامي

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

حامد نکني دمي فراموش
آن صحنه کارزار پرجوش

با نغمه بخوان مشو تو خاموش
در راه شهيد کربلا کوش

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 11:21  توسط مژده خانم  | 

××لحظاتي در ديار شهداء ××


دوباره دلت گرفته بود و فضاي سنگين شهر گلويت را مي‌فشرد.

دوباره دلت تنگ ياران بود و بي‌قرار دوريشان.

خودت را به‌ ميهماني‌شان دعوت مي‌كني.

دوباره به ياد دوستاني مي‌افتي كه هيچكدامشان را از نزديك درك نكرده‌اي و نديده‌اي، ولي وقتي

بر كنار

مزار نورانيشان مي‌روي و بر عكسهاي بي‌آلايششان نگاهي مي‌اندازي، مثل اين است كه با

تك‌تكشان

ساليان سال همراه و همراز بوده‌اي.

وقتي به چشمان پر فروغشان مي‌نگري، غم و غصه و غربت شهر به يكباره از جسم و روحت رخت

مي‌بندد.

چه سّري است در اين نگاههاي نافذ كه تلاطم قلبت را نيز دو چندان مي‌كند؟

خودت هم نمي‌داني.

اين چه الفتي است ميان دل تو و آن نگاهها.

نديده عاشقشاني و نشناخته مريدشان.

نمي‌داني... ، خداكند كه تو را به مريدي پذيرفته باشند.

با نگاهت التماسشان مي‌كني و سفره‌ي دل آشوب زده‌ات را برايشان مي‌گشايي.

از غربت كوچه و بازار مي‌گويي و از جاي‌خاليشان.

از ارزشهايي مي‌گويي كه چه آسان در پيچ و خم روزمرگيمان به فراموشي سپرده‌ايم.

از نامردي‌ها و نامردمي‌ها مي‌گويي.

از آناني مي‌گويي كه چه ناجوانمردانه در پيشگاه شهداء و عاشقان شهداء، همه آن چيزي را كه از

گذشت و مردانگي‌شان به يادگار مانده، به سخره گرفته‌اند.

از دوستان ناداني مي‌گويي كه نا آگاهانه خنجر از پشت به آرمان شهداء مي‌زنند.

...

از نيمه شعبان مي‌گويي و از كساني كه در اين روز به ياد همه چيز و همه كس بودند، جز صاحب آن روز.

از غربت آقا مي‌گويي و از صبر زيبايش.

از بغض فرو خورده درد آشنايان ديار غريبستان مي‌گويي، كه چون مقتداي خود صبر پيشه كرده‌اند.

مي‌گويي و مي‌گويي و مي‌گويي.

...

خجالت مي‌كشي،‌ زبان در كام مي‌گيري، سر به گريبان فرو مي‌بري و با سكوت خود با شهداء درد دل

مي‌كني.

...

سكوت نيمه شب حال و هواي ديگري به ديار ملكوتيان داده است.

دلت را به دست نسيم شهداء مي‌سپاري و گوشَت را به آواي نسيم... ، تا شايد بتواني لحظه‌اي در

روياي خود، به كنار سنگرهايشان در ارتفاعات الله اكبر و بازي‌دراز و پاوه پرواز كني...

يا به كنار سجاده‌اي كه در ميان رمل‌هاي فكه پهن شده است نزديك شوي...

يا به كنار آن قبرهاي كنده شده، در گوشه‌اي از بيابان بهشتي شلمچه بروي و نوجواني كه از خوف خدا،

دردل شب، به راز و نياز مشغول است ببيني...

شايد بتواني نواي زيارت عاشورايشان، نواي «الهي العفو» شان و نواي «اللّهم رزقنا توفيق الشهادة»

شان را بشنوي.

تا شايد لحظه‌اي در كنار قواصان خط شكني كه با ذكر يا زهراء(س) و يا مهدي(عج) به آب مي‌زدند و در

تاريكي شب در بين امواج خروشان اروند به پيش مي‌رفتند فيض حضور داشته باشي.

و حتي شايد لياقت داشتي و توانستي، درد دلي كه با مهدي فاطمه مي كنند را نيز بشنوي.

خدا مي‌داند كه چه گفتند با مهدي فاطمه كه درك حضورش را برايشان به ارمغان آورد...

...

صداي هق هق گريه‌اي را مي‌شنوي و نواي درد دل، دلسوخته‌اي با معشوق.

...

آيا رويايت به حقيقت پيوسته است؟

آيا اين زمزمه شهداست كه آرزوي شنيدنش را داشتي؟

...

چشمانت را باز مي‌كني.

سرت را بالا مي‌آوري...

آنسوتر... ، آن گوشه تاريك قطعه شهداي گمنام... ، آنجايي كه نور مهتاب جلوه‌اي آسماني به آن داده

است، توجهت را به خود جلب مي‌كند.

چند نوجوان 15- 16 ساله، در كنار هم نشسته‌اند و حديث دلدادگي با محبوب سر داده‌اند.

...

آرام و آهسته به نزديكشان مي‌روي.

نمي‌خواهي كه حضور تو جمع معنويشان را به هم بزند.

در كنار قبر شهيدي گمنام، قدمهايت سست مي‌شود.

آرام مي‌گيري و به نظاره عشق بازيشان با خدا مي‌نشيني.

...

رويايت به حقيقت پيوسته است.

...

درست است كه نجواي شبانه شهداء را نشنيده‌اي و شور و شوق دلدادگيشان را از نزديك نديده‌اي.

اما...

اما در اين دل شب و در كنار شهيداني كه براي نشان خود گمنامي را برگزيده‌اند، جواناني را مي‌بيني كه

چه خالصانه و چه عاشقانه محبوب را مي‌جويند و چه زيبا از خدا، قرب الي الله را با شهادت طلب

مي‌كنند و شهداء را واسطه اين تمناي خود قرار مي‌دهند...

يوسف زهراء را مي‌خوانند و عهدي ابدي با او مي‌بندند و سربازيش را آرزو مي‌كنند.

...

اشك، در چشمانت حلقه مي‌زند.

بغضي سنگين، گلويت را مي‌فشارد.

... و رها مي‌كني اين اشك و اين بغض را.

...

به حال و هوايشان غبطه مي‌خوري و افسوس به خاطر غفلت خود و تعجب از اينكه هنوز هستند،

كساني كه گوي سبقت از عارفان و زاهدان سپيد موي ربوده‌اند.

...

بانگ اذان صبح تلألو صبح اميد را به نمايش مي‌گذارد و به يادمان مي‌آورد كه بايد منتظر باشيم.

منتظر صبحي كه آن يار سفر كرده خواهد آمد و در جستجوي ياران خويش نواي «هل من ناصر ينصرني»

سر خواهد داد، صبحي كه شايد همين فردا باشد.

آري... شايد همين فردا.

آيا مي‌توانيم ندايش را لبيك گوييم.

خود دانيم و خداي خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط مژده خانم  | 

خلوتی با شهیدان

با شما حرف مي‌زنم كه شما

التهاب بهانه‌هاي منيد

عطرتان در مشام جان من است

باز هم روي شانه‌هاي منيد

 

با شمايم، شما كه در هر گام

دشتها را ستاره كاشته‌ايد

زير باران تيغ و دشنه و تير

حرمت عشق پاس داشته‌ايد

 

با شمايم كه خوب مي‌دانيد

تشنه‌ام، تشنه فرات شما

با شما حرف مي‌زنم كه پر است

لحظه‌هايم ز خاطرات شما

 

دفتر شعر من به ياد شما

با لب لاله‌ها ورق خورده ست

پاي هر حجله خون گريسته است

نعش‌ها را به دوش خود برده ست

 

چون شما در پگاه بيداري

بسته‌ام عهد با قيام شما

باز باران تيغ اگر بارد

برنمي‌گردم از امام شما

 

در سحرگاههاي پيروزي

بانگ تبكيرتان سرودم بود

در چكاچاك عرصه‌هاي نبرد

برق شمشيرتان سرودم بود

 

در پي ناله‌هاي خونين، باز

من هم از خون دل وضو كردم

در تكاپوي نخلهاي رشيد

خاك را مشت، مشت بو كردم

 

در شب وحشيان خون آشام

شانه بر شانه شما بودم

در بلنداي حنجر فرياد

شعر مردانه شما بودم

 

آخرين خاكريز دشمن را

با شما بيرق ظفر زده‌ام

در هواي عروج سرخ شما

حسرت آلود بال و پر زده‌ام

 

با تپشهاي خون حلق شما

شعر من بي‌امان رجز خوانده است

شعر كمن در كنار نعش شما

زير خورشيد بي‌كفن مانده است

 

در شب آخرين وداع شما

غرق راز و نيازتان بودم

در مناجات شور و مستيتان

شاهد سوز و سازتان بودم

 

آن شبي كز جنون توطئه‌ها

خانه‌هاي شما به غارت رفت

شعر من همچو كودكان يتيم

همره شهرها به غارت رفت

 

شعر من با شما در اين پيكار

جبهه را خط به خط قدم زده است

گاه در جبهه، گاه در محراب

گاه در كربلا علم زده است

 

شعر من در كنار خشم شما

شعر مردان استقامت بود

در ستيز هميشه پيكار

با شهيدان راست قامت بود

 

سالها پا به پاي رزم شما

شعر من همچو مرد جنگيده‌ست

در هياهوي آتش و باروت

مرگ را، همنشين جان ديده‌ست

 

سالها در ميان خون و خطر

دفتر شعر من، نياسوده‌ست

در كنار شما غزل خوانده است

سايه در سايه شما بوده‌ست

 

گاه در كوچه‌ها، - غريب انه-

زخم تير منافقين خورده‌ست

بار هم راست، چون شهيد بلند

ايستاده‌ست او، نيفسرده‌ست

 

روح من چون كبوتران حرم

بال و پر مي‌زند، براي شما

مرهم زخمهاي خورشيد است

مرهم بر خاك كربلاي شما

 

اينك اي عاشقان دشت جنون

مانده‌ام سوزناك داغ شما

بعد از اين نا كه راه گم نكنم

چشم من مانده بر چراغ شما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:48  توسط مژده خانم  | 

سردار عاشورایی

          سردار رشيد صحنه درد
          اي قله سربلند،‌اي مرد

                                      بي‌دردي دل‌، نشان کفر است
                                دنياي دلت هماره پردرد

        در روز حماسه‌، خشم توفان
        در عزم شما اثر نمي‌کرد

                            تسليم اراده شما بود
                                  هر آتش گرم و آهن سرد

      سردار نشان شانه‌هايت 
      خاريست به چشم خصم نامرد

                                  سرپنجه مومن شما، گرد
                                 از گرده دشمنان برآورد

     باشد ز دعاي خير رهبر
     زين پس دو چنان برآورد گرد

                                        خون است دل شما چو طاهر
                                 از دست مرفهين بي‌درد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:12  توسط مژده خانم  | 

طلاییه

 

اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين

سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه

رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي

را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز

پس دهد؟

آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا

جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه

خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن

جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت

خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .

آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن

آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي

هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش

توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني

معناي رجال صدقوا را ...

                                                                 حاج همت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 20:42  توسط مژده خانم  | 

به نام خداوند مردان جنگ

به نام خداوند مردان جنگ

که کردند بر دشمنان عرصه تنگ

 

به نام خداوند ياران دين

زشک رسته مردان اهل يقين

 

به نام يلان محمد(ص‌) نژاد

که شد شورشان غبطه گردباد

 

علي صولتاني که در خون شدند

به يک نعره از خويش بيرون شدند

 

بنام غيوران زهرا(س‌)نسب

زخود رستگان به حق منتسب

 

حسن (ع‌) مذهبان صبور آمده

مي زهرنوشان آن ميکده

 

خراباتيان حسين (ع‌) آشنا

گرفته به کف رايت کربلا

 

اگر دم فرو بندم از ذکرشان

رها نيستم يکدم از فکرشان

 

من و ياد ياران که سرباختند

ولي بر ستم گردن افراختند

 

سحرگاه اعزام يادش بخير

و "گردان‌" گمنام يادش بخير

 

لباسي که خاکي تر از خاک بود

ولي چون دل عاشقان پاک بود

 

الهي به مستان بربطشکن

به مردان طوفاني خط شکن

 

الهي به "گردان زيد و کميل‌"

دليران چون رعد و طوفان و سيل

 

به آنان که بي پا و سر آمدند

شهيد از ديار خطر آمدند

 

به مفقود و جانباز و ايثارگر

که شد تيغشان بر عدو کارگر

 

به مردان در کنج محبس قسم

به "والفجر و بيت المقدس‌" قسم

 

به دلتنگي "کربلاي چهار"

به ياران گمگشته و بي‌مزار

 

به "فتح‌المبين‌" و به "فتح‌الفتوح‌"

به طوفان‌، به کشتي‌، به دريا، به نوح

 

به "مرصاد" و مردان مرگ آفرين

منافق ستيزان تيغ آتشين

 

به آنان که پروازشان تا خداست

مرا بر خدا و ولي التجاست

 

هلا تا نپرسي زسربازي‌ام

که من کشته عشق "خرازي‌"ام

 

خوشا "باکري‌" با دل عاشقش

که رگبار بستند بر قايقش

 

خوشا همت "حاج همت‌"، خوشا

خوشا شور و شوق شهادت‌، خوشا

 

خوشا فهم "فهميده‌" نوجوان

که بي قدر بودش تمام جهان

 

خوشا شور "قربانعلي عرب‌"

که رقص مرگ و جنون و طرب

 

گه "فهميده‌" را ديد در قتلگاه

زنارنجک آندم که ضامن کشيد

 

به زير زره‌پوش خود را فکند

گوارائي شهد خون را چشيد

 

و "خرازي‌" انگار عباس بود

گه شد قطع دستش به ميدان رزم

 

شبي نيز سوي خدا پر کشيد

شد اين‌گونه جاويد آن کوه عزم

 

به کارون و اروند تا پل زديم

گذشتيم از خويش تا رزمگاه

 

در آنسوي‌، دشمن کمين کرده بود

پراکنده چون ابرهاي سياه

 

چو طوفان وزيديم و بر هم زديم

زخار و خسان خواب آرام را

 

خليج از تب و تاب ما موج زد

نوشتيم با خون سر انجام را

 

خطر بود و شط بود و غواص‌ها

سلاحي بجز عشق و ايمان نبود

 

ز نيزارها بي صدا رد شديم

صدايي بجز صوت قرآن نبود

 

خدا يار مردان درد آشناست

که جانهايشان با نبرد آشناست

 

گذشتند از هشت خان بلا

شد از خونشان دشتها کربلا

 

پس از جنگ ما باز ايستاده‌ايم

که کوهيم و آتشفشان زاده‌ايم

 

اگر پا و گر سر زکف داده‌ايم

چو لب واکند حيدر، آماده‌ايم

 

که گيريم جان بدانديش را

بسوزيم ملک ستم کيش را

 

بخوان تيغ عريان هماورد را

که گردن زغم خيل بي‌درد را

 

بر افشاني از خويش اگر گرد را

به دوزخ فرستيم نامرد را

 

که رسم جوانمردي احيا شود

قلندروشي پيشه ما شود

 

غريبانه مردم تفنگم کجاست‌؟

خشابم‌، قطار فشنگم کجاست ؟

 

دلم‌، سنگرم‌، خاکريزم چه شد؟

بگوييد نعش عزيزم چه شد؟

 

به هر ناکجا چون تجسس کنم‌؟

چقدر اين زمين را تفحص کنم‌؟

 

برادر بگو لشگر "نصر)" کو؟

شهيدان تيپ "وليعصر" کو؟

 

که افکند در کار مردان گره‌؟

که گم گشت "گردان ضد زره ؟"

 

پس از جنگ صبر از خدا خواستم

زمين خوردم اما بپا خواستم

 

بيا يک تپش غوطه در خون بزن

قدم بر سر هفت گردون بزن

 

جنون کن که از اينهمه احتياط

بلرزد قدم‌هايمان در صراط

 

و ايمان بياور به خون و جنون

که اينست "قد افلح المومنون‌"

 

برادر بمان در پناه خدا

که من ميروم التماس دعا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:56  توسط مژده خانم  | 

جاتون سبز شلمچه بودم....

جاتون سبز شلمچه بودم وبه قولي كه داده بودم وفا كردم هم زيارت وارث هم زيارت عاشورا!!

نميدونم ازچي اونجا بايد بنويسم از تقدسش بنويسم يا از غمي كه توش موج ميزنه نميدونم بايد

ازخاكش بكم يا از اسمونش كه ميشه صداي بال ملائك رو توي فضاش شنيد خدا كنه همه برن

وببيند به خدا كه شلمچه اخر دنيا ست اونجايي كه زمين واسمون به هم متصل مي شند اونجايي

كه ملايك بهش افتخار ميكنند اونجايي كه بوي عطر كربلا رو ميده اونجايي كه ....!. وقتي وارد

اين خاك ميشي يه حس غريبي مي كيره تو رو انكار تازه كمشدتوبيدا كردي انكار اون جيزي رو

كه مي خواستي بدست اوردي ديكه هيج ارزويي نداري فرقي هم نميكنه كه بار چندمه كه مشرف

شدي هر بار كه بيايي همين حس وداري شايد هم اين شعر به نظرت بياد كه

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

اونجا كه رسيدي دلت مي خواد فقط سرتو بزاري روي خاكش وهي بكي الهم اجعل وفاتي قتلا

في سبيلك تحت رايت نبيك مع اولياك و تا ميكي اوليائك ياد شهدايي خواهي افتاد كه روي همين

خاك بي سر وبي دست با بهلوي شكسته از اين دنياي بر زرق وبرق رفتند وما را به خودمان وا

كذاشتند شهدايي كه هل من ناصر مقتدايشان را شنيدن و رفتند، رفتند تا

جاودانه باشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط مژده خانم  | 

خون دل می خورد آنکه حیایی دارد

صداي آهنگهاي بندري آنقدر بلند است که فريادهاي شهيد همت لاي نيزارهاي 

اروند جا مي ماند وبه گوش نمي رسد . برديوارها روي پوستر شهيد عکس مرده هشتاد 

ساله ميچسبانند و نام شهيد را از کوچه ها برداشته و نام سوسن و زنبق ميگذارند 

غيرت يک شب بي هوا از جيب مردها مي افتد و توي لجنزار غفلت گم مي شود مردها 

 توي چراگاههاي خيابان راه مي افتند و گناه مي چرند زنها مثل دست فروشها

مي ايستند کنار خيابان و جواهرات بدلي عرضه مي کنند و پوست گوزن مي پوشند و از 

 زير روسريهايشان رشته هاي جهنم شعله مي کشد آنها افتخار مي کنند که

 بچه هايشان همبرگر را درست تلفظ مي کنند و به پيتزا علاقه پيدا کرده اند

دهها مرد که فقط از نظر جنسي مرد هستند افتخار مي کنند زنان خود را آرايش 

کرده و با بدترين وضع در کوچه و خيابان بگردانند تا مردم به ويژه جوانان را 

منحرف کنند در کنار آنها بي توجهي مسولين بي تفاوتي مردم وبي غيرتي بستگان 

 مربوطه چه غوغايي مي کند 

 بعضي ها به اسم تمدن زنگوله به گردنشان مي اندازند و وقتشان را با آدامس 

 بادکنکي مي گذرانند آنها که مي نشينند برنامه هاي ماهواره را با لذت تماشا مي 

کنند و براي سيلي خوردن پسر دزد سريال گريه مي کنند و قربان صدقه فلان 

قاچاقچي مي روند ديگر وقت ندارند که به سيلي خوردن حضرت زهرا(س) فکر کنند 

وخون دل خوردن امام امت را بشناسند وکتابهاي شهيدان و هشدارهاي مقام معظم 

رهبري را جدي بگيرند . آنها مي خواهند خوش باشند و زندگي خودشان را بکنند 

وکاري هم به کار کسي نداشته باشند اگر چنين نکنند چه کسي دنبال بهترين آنتن 

 ماهواره بگردد ؟ آنها در طول چند سال گذشته به نام اسلام و به نام آزادي بي 

بند و باري را جايگزين عفت و مردانگي سوت و کف و رقاصي را جايگزين صلوات و 

دهها واژه زشت را جايگزين واژه هاي ارزشي در کشور آقا امام زمان (عج) کردند و 

چه کارها و اهانت ها که از اين سو و آن سو به خاندان عصمت و طهارت (ع) و 

مراجع دين و مردم نکردند

چه کسي فيلمهاي سرخ پوستي ببيند و عشق را از فيلمهاي هندي ياد بگيرد ؟ کاش 

مردهايي که غيرتشان را گم کرده اند به اندازه دفترچه ببمه شان و به اندازه 

کوپن روغنشان به دست و پا مي افتادند . مردم به استراحت پس از جنگ

پرداخته اند . انصافها چرت ميزند و وجدانها آنفلونزا گرفته است و تابوت عاطفه بر زمين 

 مانده است . کاش قحطي عفت تمام ميشد . کاش عمليات چريکي چمران عزيز فراموش 

 نميشد . کاش باکري ها , زين الدين ها , زواره اي ها , اردستاني ها , بصيرها , 

عيسي پورها و ...... از ياد نمي رفتند . کاش طنين صداي شهيد همت را با صداي 

 نکره مابکل جکسون عوض نمي کرديم..

 

عفت از شهر چه جانسوز وداعي دارد             خون دل مي خورد آن کس که حيايي دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 14:57  توسط مژده خانم  | 

                                                               

 

بچه ها تحويل سال

يادش بخير شلمچه

چييده بوديم تو سفره

سربند و يک سرنيزه

بچه ها خيلي گشتن

تو جبهه سيب نداشتيم

                                                                                                          بجاي سيب تو سفره

                                                                                                           کمپوتشو گذاشتيم

                                                                                                         تو اون سفره گذاشتيم

                                                                                                        يه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جاي سنجد

يه سفره رنگارنگ

اما يه سين کم اومد

همه تو فکري رفتيم

مصمم و با خنده

همه يک صدا گقتيم

                                                                                                         به جاي هفتيمن سين

                                                                                                          تو سفره سر ميزاريم

                                                                                                       سر کمه هر چي داريم

                                                                                                           پاي رهبر مي زاريم

امير المومنين علي (ع :

و کل يوم يعصي الله فيه فهو يوم عيد. هر روز که در آن معصيت خدانشود روز عيد است

منبع: beyadeshohada.parsiblog.com 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط مژده خانم  | 

ای شهید من


و تو را شهيد خوانده‌اند، شهيد از شهد شهادت نوشيده و با ذکر حسين جان داده است. عزيز جان،

محبوبترين بندگان، از رويت شرمسار و شرمنده و اين حرفي تکراري مي‌باشدکه زياد شنيده شده

است. مي‌دانم خسته شدي از دست من، خودم هم خسته هستم خسته از زندگي که براي خودم با

دستم ساختم احساس سنگيني مي‌کنم حس مي‌کنم نمي‌توانم ديگر اين بدن را بکشم، حس مي‌کنم اين

جسم ديگر خسته شده تحملش را ندارم تا کي بايد در اين جسم محبوس باشم. احساس بدي است،

وقتي راه مي‌روم سنگيني جسمم را احساس مي کنم دوست دارم از بعد اين جسم درآيم

ديرگاهيست که از خود غافل گشته‌ام، و از ياد برده‌ام همه چيز را و حرفهايم را لقه لقه زبان

ساخته‌ام و مانند طبلي توخالي گشته‌ام. و از من تنها وجه‌اي مذهبي‌گونه باقي مانده.

کجايي اي شهيد، در وصيت‌نامه‌اي خواندم که وصيت مي‌کردي نگذاريد براي ما حساب باز کنند

و از ما سوء استفاده مالي نمايند. شرمزده هستم که نتوانستم جلويشان را بگيرم. مي‌دانم که تنبلي

از خود من است و من مي‌ترسم، که در همين تنبلي نيز بميرم. هر جمعه صبح به عشق صاحب

الزمان مي‌آيم تا خود را جستجو نمايم. مگذار که اينجا بيفتم مهدي، مگذاريد که از اصل بيفتم

مهدي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط مژده خانم  | 

مردان عاشورایی

 

با استعانت به حضرت زهرا(س) و عنایت شهدا و به عشق شهدا ان شاءالله لایق باشم تا شمه ای از

فرهنگ ایثار و شهادت عشق و رشادت و .... در طول 8 سال دفاع مقدس را با قلم نیمه شکسته ام و زبان

قاصرم بیانگر آن روزهای خدایی و معنوی مردان عاشورایی باشم.

باید نوشت به خاطر کسانی که ندیده اند و نشنیده اند کسانی که نمی خواهند ببینند و بشنوند باید نوشت مردان

عاشورایی در کلاس عشق امام زانو زده اند و برای خدا چه ها نکردند و درس این کلاس را خوب فهمیدند.

امروز باید نوشت مردان عاشورایی این فداییان حضرت زهرا(س) که روی پیراهنهای خاکیشان نوشته شده

بود : می رویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم لبیک گویان عاشورا بودند. امروز باید نوشت این مردان

عاشورایی برای دفاع از حریم اسلام و حیثیت و ناموس این مرز و بوم چه حماسه ها آفریدند.

آری! اگر گوش جان بسپاری هنوز نجوای یا رب یا رب مردان عاشورایی از کربلای فکه شلمچه دوپازا

و ... بلند است و هنوز آوای ملکوتی تلاوت قرآن و نماز شبشان در خاطرم زنده است.

هنوز زمزمه دلنشین زیارت عاشورا و مناجات الهی العفوشان گوشم را نوازش می دهد. هنوز فریاد دعای

فرج و دعای صبحگاهان اللهم اجعل صباحا صباحا الابرار و لا تجعل صباحنا صباحنا الاشرار و .... مردان

عاشورایی در زمین صبحگاه دو کوهه اردوگاه کرخه اردوگاه کوزران اردوگاه کلاجه و.... طنین انداز است.

هنوز فریاد بلند یا زهرا (س) یا زهرا(س) و آیه و جعلنا من بین ایدیهم سدا..... مردان عاشورایی در گوشم می پیچد.

و اما آن شب عاشورایی کربلای فکه. عجب رمز و رازی داشت . یاد آن شب مهتاب خاکهای رمل فکه. راز

و نیاز کردنهای مردان عاشورایی. نماز خواندنها قرآن خواندنها قرآن خواندنهایی که به بهشت ختم می شد.

همدیگر را در آغوش کشیده و گریه کنان از همدیگر حلالیت می طلبند و قول شفاعت گرفته اند.

وای وای...

خدا شاهد است جای توصیف ندارد. شبهای عجیبی بود. انگار به آنها الهام شده بود که به مهمانی اربابشان

می روند. عجب غوغایی بود حرکت نیروها در دوستون جاده فکه.

هنوز ای کربلای فکه خاکریزهایت زیباست هنوز مهتاب زیباست هنوز کانالها و رملهایت بوی معطر مردان

عاشورایی می دهد. پس تو ای فکه مراقب باش و گوش فرا ده و از آن شب عاشورایی برای آنان که می

خواهند بدانند و ضجه بزنند برای آنان که روزها را فقط شنیده اند.

بگو از جای جای خاک کربلایت که چگونه زیستند و به معشوق رسیده اند بگو!

آری! مردان عاشورایی نور حضرت حق و نور ائمه معصومین (ع) را با چشم دل نظاره گر بودند که رها

شدند آنان نقطه رهایی را پیدا کرده بودند که بگویند:

تا روح خدا خمینی هست ما زنده ایم و تا زنده ایم رزمنده ایم. مااهل و لا یتیم.

اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:28  توسط مژده خانم  | 

دلم برای دوکوهه تنگ است!

نمی دانم چه فکر می کنید بعد از خواندن این یادداشت می خواهید بگوئید هوای انصار حزب الله به سرم زده

است ، می خواهید بگوئید یاد بسیج افتاده ام نمی دانم اما امروز وقتی خبری را خواندم باور نشد با یکی از

دوستان در ایران صحبت کردم و خبررا تائید کرد ، که ایکاش نمی کرد و می گفت دروغ است ... سخت دلم

گرفت و بغضی عجیب کردم .

واقعا چه بر ایران می گذرد ؟ روزگاری همین بسیج ، که امروز افتاده است بر کف میراث خوارانی که از

بسیج و بسیجی بودن فقط یک چفیه وریش و شلوارش را فهمیده اند ، مقابل نه فقط ارتش بعث د یکتاتوری

صدام که مقابل تمام شرق و غرب در برابر تجاوزی که میهنمان راشاهدش بود ایستاده بودند ، بسیجیانی که

هنوز به سن بلوغ هم نرسیده بودند اما ره صد ساله را یک شبه می پیمودند ، و کاری را می کردند که بسیار

عالمان بی عمل همانها که از اسلام فقط استفتاء دادنش را بلدند و پای مرگ و زندگی که می آید دست و

پایشان می لرزد !و از آن عاجز بودند. اما بهروز مرادی سیزده ساله ، مسعود باقرزاده هفده ساله ، جواد

موحدی شانزده ساله و... بی آنکه در ذهنشان هم چرب و شیرین دنیا طمع کند رفتند تا نشان دهند " حب

الوطن من الایمان " است.

حالا آنها رفته اند و میراثشان افتاده است به دست کسانی امثال سعید عسگر بسیجیانی که نه جبهه را دیده

اند و نه می دانند باکری و همت و خرازی چه می گفتند و چه می خواستند ....

چفیه خونی همت امروز سخت بر گردن اینان گریه می کند ! آیا بسیجیان و شهیدان دیروز می دانستند که

فردایی خواهد آمد و این بسیج نه در خدمت ایران که در خدمت حاکمان ایران خواهد بود نه از چماقداری

ابایی دارند و نه از سرقت !

دلم سخت برای دوکوهه تنگ است . روزهایی که سحرگان شهید همت در میدان صبحگاه پادگان دوکوهه

جلوتر از همه می دوید و می گفت : بسم الله بسم الله و پادگان فریاد می زد ازاجاء نصرالله ....

حالا امروز مشتی میوه چین به خانه صوفی می روند و ....

خبر را بخوانید :

یک منبع نزدیک به وزیر سابق تعاون از سرقت منزل وی خبر داد. این منبع آگاه به ادوار نیوز گفت: سه

شنبه شب مورخ بیست دی ماه زمانی که ساکنین منزل وزیر سابق تعاون حضور نداشتند افراد ناشناس در

عملیاتی ماهرانه و مشکوک گاوصندوق دیجیتالی کوچک "علی صوفی" وزیر سابق تعاون را با دریل

سوراخ کرده و محتوی آن را ربودند و نامه‌ای نیز در گاوصندوق باقی گذاشتند.

در این نامه که ضمیمه پرونده شده آمده است:

«بسیج لشکر مخلص خداست

بنا بر فتوای مراجع عظام اموال بیت المال مسلمین که در تصرف اشخاص است و از آنها استفاده می شود

می بایست به هر نحو ممکن به بیت المال بازگردانده شود. لذا اموال متصرفه توسط جنابعالی به این وسیله

باز ستانده می شود.

ان شاء الله بسیج ما همواره مورد عنایت و لطف پروردگار قرار گیرد.

ضمناً بعد از حسابرسی و تفکیک ، اموال شخصی شما مسترد خواهد شد.»

این منبع آگاه با توجه به شواهد این سرقت را سیاسی و مشکوک ارزیابی کرد و گفت : منزل علی صوفی

وزیر تعاون دولت خاتمی در داخل یک برج نوزده طبقه قرار دارد و بنابر نظر کارشناسان امکان ورود

سارقین حتی سارقین حرفه‌ای نیز غیرممکن است چون برای ورود لازم است که از چندین حلقه نگهبانی ع

بور کنند

                                                                                                    نوشته:امیر فرشاد ابراهیمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط مژده خانم  | 

يادواره شهيد حاج همت و 725 شهيد در شهرضا

يادواره سردار رشيد اسلام شهيد حاج محمد ابراهيم همت , سرداران شهيد , شهداي گمنام و تعداد 725

شهيد شهرضا با حضور خانواده معظم شهدا , سردار سليماني فرمانده نيروي قدس و مردم شهيد پرور در

دارالشفاي حضرت علي اصغر(ع ) اين شهرستان برگزار شد. در اين مراسم معاون عمليات ستاد مشترك

سپاه پاسداران با اشاره به حماسه هاي اين فرمانده دلير سپاه اسلام گفت : شاخصه هاي اخلاقي اين شهيد

بزرگوار حاج همت همواره زبانزد بسيجيان و فرماندهان نظامي در طول دوران دفاع مقدس بود. ايشان

افزود : شهيد همت در طول زندگي پرثمرش مانند يك معلم بود و معلم نيز ماند و همواره الگوئي برازنده

براي مجاهدتهاي عملي و اخلاقي بود. وي با اشاره به روحيه خستگي ناپذير شهيد همت در طول عمليات

دوران دفاع مقدس افزود : اين شهيد بزرگوار مورد احترام و تكريم بسيجيان بود و از نيروهاي بسيجي

بعنوان كساني كه خستگي را خسته مي كنند ياد مي كرد. وي از شهيد همت بعنوان فرماندهي كه لشكر ظفر

را طراحي و پايه ريزي نمود ياد كرد و افزود : شهيد همت فرماندهي لشكرهاي ظفر و 27 محمد رسول الله

(ص ) را بعنوان نوكري رزمندگان اسلام مي دانست و مي گفت : من به اين خادمي افتخار مي كنم چون مي

دانست خدمت به خلق خدا عبادت است .

منبع: روزنامه جمهوري اسلامي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 17:12  توسط مژده خانم  | 

ابتکار حاج همت

                                                       

ابتکار حاج همت

 

در عمليات خيبر، دشمن براي اولين بار از تانک تي، 72 استفاده کرد. اين تانک از رو به رو

منهدم نمي‌شد و فقط از دو طرف مورد هدف آرپي‌جي قرار مي‌گيرد بچه‌ها با خبر رسيدن اين

نوع تانک روحيه خود را از دست دادند و ديگر نمي‌دانستند چه کنند. تانکها با شتاب به سمت

خاکريزهاي خودي حمله‌ور شدند و نيروهاي آرپي‌جي زن هم گپ کرده بودند حاج همت در يک

طرح ابتکاري فرمان داد تعدادي لاستيک اسقاطي را با نفت و بنزين آتش زدند و در صحنه نبرد

رها ساختند دشمن با مشاهده دود از طرف صحنه نبرد در جاهاي مختلف تصور کرد تانکهاي

پيشرفته‌اش هدف قرارگرفته به همين خاطر عقب‌نشيني کرد و تک شديد و برنامه‌ريزي شد‌ه‌اش به

شکست انجاميد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:27  توسط مژده خانم  | 

خاطرات جديدي از همت، لبنان و ...

آنچه می‌خوانید سخنرانی مهندس سعید قاسمی در شب عاشورای امسال، مصادف با ۱۹ بهمن ۱۳۸۴ است.

این سخنرانی در حسینه حاج همت دوکوهه ایراد شده است. متن کامل این سخنرانی که توسط وبلاگ‌ یک

خبرنگار منتشر شده است، شامل مطالب جدید و بکری است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

                                                                                                                                         مهندس سعید قاسمی

بسم الله الرحمن الرحیم


السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک؛ السلام علی الحسین و علی اصحاب الحسین و

علی اولادالحسین و علی ابناءالحسین ... السلام علیک الشهدا؛ السلام

علیک ایها الفدائیون

بسیار خداوند منان را شاکریم که در این شب عاشورا ما را از جاهایی که

باورمان نمی شد، از راه دور ما

را به این محفل خوب و باصفا کشاند و یک بار دیگر توفیق میثاق و دست بیعت با شهدا را برای ما فراهم

کرد و از این بابت بیش از هر چیز به شما این توفیق را تبریک می گویم.

باز هم خداوند منان را شاکریم که با مصیبت های زیادی توانستید از این شهرها بکنید و به جایی بیایید که

پرده ها را بر شما کنار می زنند و چیزهایی را نشان می دهند؛ حتما بلایی بر سرتان می آورند که حاضرید

این همه سختی و مصیبت را برای آمدن به اینجا به جان بخرید.

بعضی ها برای اولین بارشان است و می گویند ببینیم اینها چه می گویند؛ هرسال می گویند می خواهیم برویم

قتلگاه فکه، مگر چه اتفاقی افتاده؟ دوکوهه که یک سری ساختمان ترک خورده و یک بیابان است ... اینها

چه می خواهند ؟

اگر از آن قدیمی ها بپرسید که چه اتفاقی افتاده، اگر به آنان اجازه بدهند و حالشان هم ردیف باشد و در این

مدت خود را نباخته باشند، ورق هایی را کنار می زنند و می گویند که در اینجا چه اتفاقی افتاده است ولی اگر

اینگونه نباشد، مبهوت نگاهت می کند و می گوید حسینیه حاج همت یک سوله و بقیه هم در و دیواری بیش

نیست، مثل همه جا ...

شماها سالی یکبار اینجا در تور شهدا می افتید؛ والا چه کسی در شهرها برای ما از این حرفها بزند که این

شهدا چه کسانی بودند؛ در مدارس و دانشگاه ها که خبری نیست، مگر این که اینجا بیاییم و از آنها بخواهیم

که پرده ها را برایمان کنار بزنند و به دلمان مهر بزنند تا به درستی دست بیعت به آنها بدهیم.

اصلا مطلب امشب من همین است، چون خیلی ها دست بیعت دادند اما ظرف این چند هفته که کار سنگین شد

(هفته های آخر پیش از حماسه عاشورا)، بیعت خود را شکستند؛ در طول مسیر حتی خیلی جاها نعل به نعل

با آقا (امام حسین) می آمدند اما شرمشان می شد که خیمه آنان در جوار خیمه آقا باشد، اما باز هم آقا

پیغام می فرستاد و دعوت می کرد.

این اتفاقات تاریخی یک بار دیگر هم افتاد؛ اگر در جنگ همه مردم می آمدند و همه پای کار بودند، ما 40-

45 میلیون نفر بودیم و کل عراق بیست و خورده ای میلیون بود؛ پس اگر شما با دست خالی هم دشنه می

کشیدید، باید تصرف می کردید؛ پس چه اتفاقی افتاد که آقا روح الله بزرگ، صاحب این انقلاب عظیم به حسب

ظاهر نتوانست کار را در میدان تمام کند. آیا این سوال را تا کنون از خود پرسیده اید؟

بله! این سوال به صورت انحرافی بارها و بارها برای ما گفته شده که "امام بعد از فتح خرمشهر به جنگ

اعتقاد نداشت و این سپاهی ها او را مجبور می کردند و در نهایت هم با 598 توانستید به جلو بروید و الا

نتوانستید در میدان کار را تمام کنید" ! ...

هنوز هم که هنوز است، توهم این تیپ سوال ها در ذهن ما وجود دارد و علی رغم این که بارها و بارها

جواب اینگونه سوال ها داده شده اما مهم نیست چون دیگر کسی به جواب کار ندارد؛ تخم فتنه در آن سوال

کاشته شده ...

 

اگر پای کار می بودید و می بودند، این روزها دیگر اینگونه نبود که مهمان شما " جعفر گنزالس " از

اسپانیا و "اسحاق باری" از بورکینافاسو باشند.(آن شب حسینیه حاج همت دو مهمان خارجی از اسپانیا و

بورکینافاسو داشت)

امشب باید برای حال و روز خودمان گریه کنیم؛ امشب می شود مقداری پرده ها را کنار زد و چیزهایی

گفت ... سید و اولاد پیغمبر مدام می گفت که جنگ در راس امور است؛ آقای وزیر راه ! امکاناتت را پای

کار بیاور، آقای وزیر بهداشت ! دکترهای خود را پای خط بفرست، آقای لودر بلدوزر، آقای نفت، آقای

فلان ...

موقعی می گفتند تنها کسی که حرف امام را سرمشق خود قرار داده صدام است که این جمله امام را در

بالای سر خود نصب کرده که "جنگ در راس امور است" ... این مساله به طنز مطرح می شد اما واقعیت

همینگونه بود چرا که برای او واقعا جنگ در راس امور بود چون قسم یاد کرده بود.

از سوی دیگر همین سعودی ها که مخصوصا در این چند ساله برایشان "غش و ریسه" می رویم، 30

میلیارد دلار، یک پارتی کمک بلاعوض فهد ملعون به این خبیث(صدام) بود.

فهد برای صدام پیغام فرستاد که باید این پول را برگردانی؛ صدام برایش نامه نوشت که ای خبیث، آیا یادت

رفته که اول جنگ برایم نامه نوشتی که مادامی که حکومت خمینی برپاست، من خواب ندارم ؟ ... "المال لنا

و العیال لک" گازش را بگیر و برو داخل، پول از ما سرباز از تو ...

جنگ ایران با عراق دروغ بزرگی بیش نیست و اگر این کلمه مسخره را که اساس و پایه یک تفکر اشتباه

است، بتوانیم پاک کنیم، خیلی کار کرده ایم ... وقتی این را در کله ما تثبیت می کنند، نسل های آتی حق دارند

بگویند که این عراقی ها مگر چه کسانی هستند ؟ ما که رفتیم وضع زندگیشان را دیده ایم ... از مهران داخل

بروید، مثل این فیلم های سینمایی، یک پرده ای را کنار می زنند و یکدفعه 300 سال به ماقبل تاریخ حاضر

می روید با آن خانه های خشتی گلی و کوزه و ... انهایی که رفته اند می دانند چه می گویم ...

نسل های آینده از ما می پرسند چگونه این عراقی ها با این چند نسلی که از تاریخ معاصر عقب هستند و با

این شکلی که آنها را نگه داشته اند، مخ آنها را زدند که با ما بجنگند ؟

آنها غالبا شیعه بودند. نشد سنگری از عراق بگیریم که این تابلو را نداشته باشد "ولعن شکرتم لازیدنکم"،

عکس ائمه داشتند، اسیری نبود که در گردنش حرز جواد و اباعبدالله نداشته باشد ... حالا زمان جنگ بود و

تبلیغات می کردند که هر سنگری می گرفتیم در آن مشروب بود و فلان، نه عزیزم ... آنها حتی نمی توانستند

خودشان را جمع کنند، حالا تقی به توقی خورد و 12 لشکر را سازماندهی کردند و داخل کشورمان ریختند؟!

نه عزیزم ..

این که امام می گفت "استکبار جهانی"، این یک کلمه است که در حال لوث شدن است اما از شرق ترین

شرق این عالم تا غرب ترین غرب کشورهای این دنیا همه با هم یک بار در طول تاریخ بشریت برای

مضمحل کردن یک جریان با هم وحدت پیدا کردند که آن هدف هم نفله کردن و نابود کردن انقلابی بود که آقا

روح الله در اینجا برپا کرد ... او رفت تا انقلاب را به تمام کشورهای عربی سرایت دهد و عنقریب هم این

اتفاق می افتاد؛ یکدفعه ریختند اینجا، بحرینیها، سعودی ها، پاکستانی، افغانی ها که آقا به ما هم آموزش

بدهید ... موقعی مرکز این آموزش ها فلسطین بود اما یکدفعه مرکز آموزش نهضت ها جمهوری اسلامی

شد و پشت سرش هم در بحرین و قطر و سعودی این اتفاق افتاد.

باید سروقتمان می آمدند چون حرفهای گنده تر از قد و قواره مان می زدیم ! شعارهای ما فرامنطقه ای و

فراملی بود که البته قد وقواره آدم های ما هم عجیب و غریب بود.

یکی از این علمدارها، صاحب این خیمه(حسینیه حاج همت) یعنی احمد متوسلیان است که 23 سال است

مفقودالاثر است؛ یکی از این علمدارها این است که با کاظم اخوان شیرمرد و از بچه های عملیات ستاد

جنگهای نامنظم، تقی رستگار و سید موسوی در اسارت به سر می برند و حتی کسی نمی داند چا اتفاقی

افتاده است ... در این سه چهار ساله به برکت یک سری بر و بچه ها شلوغ پلوغی هایی کردند ؛ در دوره

خاتمی که کسی را مسئول این پرونده گذاشتند و مثلا برای پیگیری یک کارناوال راه انداختند لبنان که بیشتر

از هر چیزی یک سفر چرخشی و گردشی بود تا این که بخواهند به دنبال آزادی اسرای ما باشند ... خسته

نباشید این همه پیگیری کردید !

احمد شیرمردی بود که دیگر مادر لنگه او را نمی زاید...

پشت سر او علم به دست "همت" افتاد. کدام همت؟ همتی که از او فقط اسم اتوبانش را می شناسید که این

روزها دیگر اتوبانش هم به کار ما نمی آید ... کیپ کیپ است؛ بسته است ... از راه های زمینی دیگر ما به

جایی نمی رسیم ...

یک همت هم من می شناسم که وقتی به لبنان رفت در آن سفر دیگر سر از پا نمی شناخت و حتی بعد از این

که احمد اسیر شد ، گفت بچه ها قبل از این که دستور عقب نشینی به ما بدهند باید یک ضربه شست به

اسرائیلی ها بزنیم که تاریخ ثبت کند...

علی رغم این که پدر این "بشار اسد" گند زد و رفعت اسد، داداشش که از خائنان مزدور آن مجموعه است

و در آن مقطع وزیر دفاع بود، حاضر نشد در آنجا به بچه شیعه ها کمک کند ... ما با سلاح محدودی رفته

بودیم ولی همت حاضر بود که شیربچه های خود را با همین سلاح محدود به جنگ "اشقی الاشقیا"

بفرستد ...

ما باید این تاریخ را در شب عاشورابرایتان بگوئیم چون دیگر شماها را پیدا نمی کنیم ؛ ما در رادیو و

تلویزیون دهها بار راجع به همت و احمد صحبت کردیم اما بخش لبنان آن را حتما کات می کنند و می گویند

این سندی آشکار است که نیروی نظامی در کشورهای دیگر برده اید ؛ ولی به هر حال این اتفاقات افتاده و

تاریخ را نمی شود پاک کرد؛ ماها روزی برای شمشیر زدن و کشته شدن جمع شدیم.

همه آنهایی که احمد متوسلیان جمع کرد و با خود به لبنان برد 700 تا سپاهی بودند که آنها را در پادگان

امام حسین جمع کرد و گفت آقا! در آن مصیبت و تیر و تیرکشی در اول انقلاب با من به بانه آمدید ؟ خسته

نباشید؛ یکی دو سال با من مریوان بودید و این همه جبهه آزاد کردیم؟ دست شما در نکنه آقا؛ فتح المبین هم

با من بودید ؟ خسته نباشید؛ بیت المقدس هم با من جنگیدید و 19 هزار اسیر گرفتیم و خرمشهر را آزاد

کردیم و در کنج شلمچه جگر بچه های لشکر 27 پاره پاره شد و از سه طرف آتش بر رویشان بود و بقیه

لشکرها فقط غنیمت جمع کردند در خرمشهر ؛ آنجا کربلا در کربلا بود.

خدا می داند اگر بچه های لشکر 27 فقط 20 دقیقه عقب می کشیدند، همه این اسرا از جاده شلمچه و تنومه

- بصره همه فرار می کردند چون راهی نداشتند ؛ یا باید این جاده را باز می کردند و یا باید از اروند رود به

ساحل ابوالخصیب می رفتند.

این ارض، مطهر به خون شیرمردها است و برای همین ما بر تربت اینجا دست می کشیم و نماز می خوانیم؛

روایت داریم که خود شهدا بر حال و هوای ما نظارت می کنند، قرار است وقتی برگشتیم انقلابی و بهتر شویم.

یک همت تو می شناسی و یک همت من میشناسم؛ هر چه کرد تا یک ضربه شست به اسرائیلی ها بزند این

سوری ها خیانت کردند و الان هم باید تاوانش را پس بدهند ... روزی که این شیربچه ها آمدند و گفتند بیایید

یک ضربه شست بزنیم؛ اسرائیلی ها اینی نیستند که شماها می گوئید... احمد خون جگر می خورد و می

گفت خدایا آیا میشه این بچه ها را یک شب با اسرائیلی ها رودررو کنم تا نشان بدهم جنگ یعنی چه؟ آیا

میشود توی یک شب 300 تا تانک از اینها بزنم؟

وقتی که یک نامه درخواست نوشت و به رفعت اسد داد، او یک نگاه کرد و گفت این چیه ؟ مترجم گفت :

اینها هزار تا موشک آر پی جی میخواهند؛ گفت هزار تا ؟!

متوسلیان گفت مگه چیه هزار تا موشک آر پی جی ؛ این خوراک سه ساعت جنگ بچه های من با تانک

است و باید به تو نشان دهم که جنگ یعنی چه؟ همه شماهایی که با روس ها آموزش های کذا و کذا دیدید،

بچه های من وارد نبرد بشوند تا به شما بگویم که جنگ یعنی چه...

ما را سرکار گذاشتند و گفتند که اگر همه انبارهایمان را بگردیم سه هزار تا گلوله آرپی جی نمی توانیم پیدا

کنیم و از این حرفا ...

در هر حال شناسایی ها کامل بود که شیربچه های خمینی در شناسایی ها رفتند و عکس حضرت امام را روی

تانکها چسباندند و آنجا بود که اسرائیلی ها به هم ریختند و دیدند که مقوله اینها با "یاسر تلفات"(عرفات) و

اینها خیلی فرق می کند؛ آن موقع هنوز حزب الله لبنان هم تشکیل نشده بود و اول قصه بود...

یک صحنه دید همت؛ به زور یک هواپیما مهمات آمد در سوریه نشست و چقدر این سوری ها ما را پشت در

فرودگاه نگه داشتند و خوار و ذلیل کردند؛ همینطور که ایستاده بودیم ، یک هواپیمای سازمان ملل (UN)

آمد و نشست ، یک سری ماشین سازمان مللی آمد و سوری ها در را باز کردند و یک سری چشم آبی با

سگ و کیف سامسونت بالا رفتند.

حاجی که این را دید، وقتی حاج همت عصبی می شد رگهایش بیرون می زد ؛ می گفت این پدرسوخته های

جاسوس را ببین که همه عنان این سوری ها و لبنانی ها دست اینهاست و آزادانه می روند و می آیند و ما

که آمده ایم بجنگیم برای اینها، با ما اینجوری رفتار می کنند؛ اسرائیلی ها شاهراه بیروت دمشق را گرفته اند

و بیروت تصرف شده و این شارون ملعون فاجعه صبرا و شتیلا را ایجاد کرد، اما حتی در این شرایط این

خبیث ها و ترسوها و بزدل ها حاضر نبودند به ما کمک کنند...

این داستان گذشت، همت همیشه از این جریان یاد می کرد؛ رسید به والفجر مقدماتی، در آنجا شب عملیات

یک شب عاشورایی بود، حاجی وقتی به هم می ریخت روی پنجه های پا می ایستاد و رگش بیرون می زد و

می گفت "بچه ها راهی به جز جنگیدن برای ما نیست"... وقتی صحبت می کرد این بچه ها چنان انرژی می

گرفتند که می خواستند کوه را از جا بکنند.

آنجا حاجی یک جمله گفت، گفت که " به خدا قسم اگر فردا از این 13 کیلومتر رمل و سه کیلومتر موانع

عبور نکنید و خط دشمن را نگیرید، آنهایی که می خواهند به کنفرانس غیر متعهدها بروند دستشان خالی

خواهد ماند، اما باید سیاسیون ما با دست پر، حرف بزنند."

من بعضی موقع ها برای این سیاسیون کپک صحبت می کردم و می گفتم ، بدبخت ها این میز و مقامی که

دارید مرهون کسی است به نام همت که بچه هایش را ترغیب می کرد روی سیم های خاردار بغلتند و

پیروزی کسب کنند و هنوز هم که هنوز است جنازه هایشان بعد از 10 سال در کانال ها باشد که تو بروی و

بشوی سفیر ایران در لبنان و جگر نکنی عکس چمران را در اتاقت بزنی، عکس چمران، بدبخت، نه احمد

متوسلیان که بگوئید مثلا این بلاتکلیف است...

حاجی می گفت : "بچه ها اگر نجنگید به خدا این سازمان مللی ها می آیند عنان ما را به دست می گیرند و

من در سوریه ولبنان این وضعیت را دیده ام"... شب عملیات والفجر مقدماتی این حرفها را برای بچه ها می

زد؛ من می گفتم این چی میگه...

زد و این صحنه ها تمام شد و من کی فهمیدم تو چی می گی؟ ... زمانی که 598 را امضا کردیم، آمدند.

همان هواپیما سفیده و با همان آدمها آمدند... در هتل بنده و جمعی از دوستان مسئول استقبال و رتق و فتق

امر سازمان مللی ها بودیم.

فرانسوی ها ، ایتالیایی ها و فلان و آمریکایی ها هم آمدند که اگر زدید و کشتید و هر چی بود، غرامت و

اینها را بی خیال شوید چون شماها پافشاری می کردید!

ما از 18 ملیت اسیر داشتیم در این جنگ چون از 37 کشور پای کار جنگ با ما آمده بودند؛ سودان، مصر

قطر، پاکستان، افغانستان، دوبی، بوسنیایی، صرب، روس، ترکیه، کویت درپیت، عربستان سعودی ... 18

ملیت که در تاریخ ثبت شده ... اصلا می دانی ؟ نمی دانی ...

همت ! من نمی فهمیدم تو چه می گویی ... می دانی کی فهمیدم؟ روزی که از اینها استقبال کردیم دیدم

آمریکاییه هم داخل هیات اینهاست... همه مثل آدمی زاد لباس پلنگی پوشیده بودند، اما آمریکاییه چطوری

لباس پوشیده بود ... یک لباس کابوی، شلوار چرمی گاوچرانی، پشت این کفش مهمیز بسته، کلاه وسترن،

کمربند چرمی، انگار برای گاوچرانی آمده حرام زاده ... قد دو متر و بیست و سانت که از آسانسور داخل

نمی آمد ... وقتی آمد وقتی با من مواجه شد، زد پشتم و گفت : " hello my friend "

تا این را به من گفت من یکدفعه دوباره سال 61 به یادم آمد ، باهمت ، دیدم همت جلویم ایستاده و می گوید

"بچه ها بجنگید اگر نجنگید اینها دوباره عنان ما را در دست می گیرند " ( حاج سعید در این بخش از صحبت

ها می گرید)

من این رو نگاه کردم گفتم : همت ! آمدند، آمدند برادر ...

من و تو نمی توانیم عمق اینها را بفهمیم ، او فهمید کسی که امضا کرد ننوشت این برای من "احلی من

العسل است"، نوشت جام زهر را ...

حالا که تا آخر خط با من پای این کار نیستید من رفتم ، خداحافظ ... دروغ هم نبود چون وقتی که این جام را

سر کشید 6 ماه بیشتر دوام نیاورد؛ اگر به سال کشیده بود می گفتند که او با کلمات بازی کرد ...

اینها را اینجا می گویم که اینجا وقتی می گوئید آمده ایم با شهدا و سید علی دست بیعت بدهیم ... یک بار این

بلا را سر امام آوردید شماها و گفتید تا آخر خط هستیم ... ولی باز هم از پشت به او خنجر زدید

او گفت : " بچه های من تنها راه پیروزی "اهدی الحسنیین" است، یا همه پیروز می شویم و یا همگی به

شهادت می رسیم که آن نیز در نزد ما پیروزی است"

راه سومی وجود ندارد ... به اون یارو نماینده گفتند با آمریکا چکار می کنی، گفت ما که نمی توانیم با

آمریکا بجنگیم، ما یک تاکتیک دیگری داریم، از روی آمریکا پرش می کنیم !

آنهایی که چنین تفکری در ذهنشان ایجاد شده بود، الان میفهمم که چرا آنجا امام دید که اینها تا آخر قصه پای

کار نیستند ... چون تا آخر قصه کسانی باید بیایند که امضا کرده باشند که برای شهادت آماده ایم ...

کسانی که روزی اینجا (دوکوهه) بودند، فقط به زبان نمی گفتند ... توی کانال 5 شبانه روز جنگیده و وصیت

نامه نوشته ، اسیر پیشش هست، زخمی ها هم پیشش هستند و آب نیز آنجا هست، اما عین آن چیزی را که

مکتب اهل بیت به او گفته پیاده کرده ؛ یعنی آب را تقسیم کرده در کانال، به مجروح و اسیر به یک اندازه آب

داده ...

تا قبل از جنگ سعی می کردند ما را "خر" کنند و می گفتند، این چیزی که شماها می گوئید مال زمان

امیرالمونین و حسین بن علی است و آنها هم نوری از آسمان بودند و دیگر تکرار نمی شود و شما هم ادای

آنها را در نیاورید ...

اما تاریخ یک بار دیگر تکرار شد ... کسی آمد به نام آقا روح الله که با دست خالی در مقابل همه تاکتیک ها

و تکنیک ها زد و گرفت ...

ساواک می دانی یعنی چه ؟ نمی دانی ... در جنگ، شوروی، انگلیس، آمریکا ، تمام سلاح ها و اند

جنگولک بازی های دنیا جمع شده بود علیه ما .. می دانی یعنی چه؟

اما انقلاب را برای ما خفیف جلوه می دهند، این آتشفشانی که دنیا را به زلزله چند ریشتری واداشت ...

شاگردانش چه کسانی بودند؟ احمد بود، همت بود که اگر تا آخر معرکه بودند این داستان را تا آخر جلو می

بردند و جاهایی امروز شمشیر می زدند که دیگر دغدغه این را نداشته باشی که سپاه بیاید برای ما آموزش

دفاع کوی و برزن بگذارد (!) خاک بر سر ما ... آموزش کوی و برزن یعنی این که خیلی ببخشید، شلوارت

را نگهدار ... یعنی عین فضاحتی که امیرالمومنین(ع) درباره آن گفت "بدبخت ملتی که بخواهد در کوچه

پسکوچه های خودش بجنگد"، مثل این عراقی ها که ایستادند تا تانک و توپ در بین الحرمین و وادی السلام

بایستد و آرپی جی بزند ؛ این ملت بدبخت است دیگر ... افتخار ما این است که بر و بچه های ما نگذاشتند که

آنان بیایند در شهر تا ما با آنان بجنگیم؛ در جاهایی جنگیدند که می گفتند اینها دیوانه بودند ... فکه کجاست؟

چنانه کجاست ؟ شرهانی، شیلات ، بیات، قلاویزان، کنج کوچ و فلان کجاست که اینها غریبانه کشته شدند ...

1200 کیلومتر خط تماس است که تو یک شلمچه و طلائیه و فکه را می دانی، آن هم به برکت شهدایی مثل

سید مرتضی آوینی و محمودوند و اینهایی که ...

من تمام پشتم خونی است از تمام خیانت هایی که شده ... باید بگویم که جماعت تو رو خدا بس کنید، اگر که

پای کار نیستید شعار ندهید و این آقا را هم سر کار نگذارید ؛ چون سابقه دارد در همین سالها که این کار را

کردند ...

آن نماینده های خبیث، نامه نوشتند به سید و اولاد پیغمبر و گفتند : آقا با آمریکا سرشاخ نشو ... دیدی که

امام هم نتوانست و آخر هم جام زهر را سر کشید که موجب امتنان ملت شد... شما هم این مملکت را به بن

بست نکشان تا بخواهی زهرنامه امضا کنی ... پس کرکره را بکش پایین ...

این نامه را بیش از 120نفر امضا کردند ... حواست بود ؟ بله انشاءالله حواست جمع بود چون انتقام را

گرفتی و سری بعد نگذاشتی این ملعون ها جلو بیایند ... حتی در بین کاندیداهای ریاست جمهوری هم بود و

می گفت پنجاه تومان به شما می دهیم و اون یکی گفت راه آمریکا را باز می کنیم و فلان ... مردم گفتند

هری بروید دنبال زندگیتان ... تنها راه نجات تفکر امام خمینی است و بس ... به همین خاطر است که امروز

دومرتبه مسخره مان می کنند در شهر که اینها دارند نظام را به بن بست می کشانند و می خواهند دوباره

جنگ براه بیاندازند ...

نه ، به خدا ما غلط بکنیم ، تفکر خمینی خیلی وقت است که رفته، احمدی نژاد که هیچی، پدر احمدی نژاد هم

نمی تواند آن را زنده کند ... ما پای کار تفکر خمینی نیستیم ...

تفکر او این بود که " هیهات اگر خمینی یکه و تنها هم بماند ، به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و

شرک و بت پرستی است ادامه خواهد داد و به یاری بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب

دیکتاتورها خواب راحت را از دیدگان سرسپردگانی که به ظلم و ستم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد

کرد " " راستی اگر بسیج جهانی مستضعفین تشکیل شده بود - بسیج جهانی مستضعفین نه این قطره چکانی

هایی که شما درست کرده اید و واکسن می زنید ..- چه کسی جرات این همه جسارت با فرزندان معنوی

رسول الله را داشت "

عشقش این بود که اینها سازماندهی شوند ... نه امروز که دیگر ام القرایی وجود ندارد ورهبری برای جهان

اسلام وجود ندارد ... ما می گوئیم که حضرت آقا را قبول داریم ولی در دنیا که می بینید هر کسی می ریزد و

سفارتی را آتش می زند ... خون ها به جوش آمده ولی کسی نیست که این قطرات پراکنده را - به تعبیر

امام- متراکم کند و یک جا ضربه به آنان بزند ... گیر اکنون در جهان اسلام این است ...

این را می خواست آن سید به شما بفهماند که ما قدرت داریم و می توانیم بزنیم پس بیایید، می شود ، اما

باورمان نشد، گفتند خسته شده ایم و بگذار کمی استراحت کنیم اما همان خرده خرده این شده که امروزه

داخل شهر اینهمه سنگین شده ایم ... ماشین و سویچ یک طرف، خونه و فلان یک طرف، زن، بچه، مدرک،

دانشگاه، درجه ، همه اینها به تو چسبیده و سنگین شده ای و تا اسم جهاد و جنگ می آید می گویی نکند

طوری شود ...

بچه های ما که انقلابی ترین بچه ها بودند امروزه وقتی اسم جهاد و جنگ می آید جا می زنند ... ای خدا!

من از روزی که می خواستم ازدواج کنم گفتم ما پاسداریم و پاسدار یعنی این که جانش کف دستش است ...

البته آن موقع ها اینطوری بود و ما اینگونه بیعت کرده بودیم ...

خواهشا اگر نیستید شعار ندهید و این سید اولاد پیغمبر را تا ته خط نبرید و بعد .... کما این که این سوال را

پیوسته از خود کردی که چرا وقتی امریکایی ها و انگلیسی ها به کربلا و نجف ریختند چرا آقا دستور

نداد .... برای چه آقا بخواهد چنین دستوری بدهد ؟

آقا به تو نگاه می کند که اگر خودجوش پای کار بودی و فرمانده سپاه و جماعتش پای کار بودند و دل رهبر را

گرم می کرد که آقا اجازه بده به میدان برویم ... نه این که بنشینند و بگویند آقا هر وقت صلاح دیدند به ما

دستور می دهند و ما در خدمتیم (!)

نه برادر ! رهبران و پیامبران هیچ وقت چیزی فوق استطاعت شما نخواستند و هیچ وقت تو را به خودکشی

ترغیب نکردند ... دیدند که اگر پای کارید، می گفتند و اگر نه به موعظه به شما کفایت می کردند ...

این روزها و این شبهای عاشورایی یک بار دیگر باید به هم بریزی ... آنهایی که اینجا نشسته بودند

(حسینیه حاج همت دوکوهه) وقتی حاج همت برایشان صحبت می کرد، توی اتاق ها می نشستند و با

خودشان کل کل می کردند .... یک وصیت نامه های ... ببخشید ... ببخشید ... یک وصیت نامه های مسخره

ای می نوشتند ... اورکت من متعلق به بیت المال است آن را اگر سالم بود برگردانید، چهار کتاب دارم که

متعلق به کتابخانه مسجد است، 150 تومان به بقالی سر کوچه بدهکارم، این خودکار ...

خیلی مسخره است سعید قاسمی، نه ؟ ... بله برای امروز که در این منجلاب در حال غرق شدن هستی،

بدبخت این حرفها حاسبوا قبل ان تحاسبوا بود... شبها می نشستند اینجا و درس می گرفتند و اینجا نقطه اوج

پرواز بود که ما امروز از دوکوهه لذت می بریم ...

از این چیزها که در این شهرهای مسخره این حرفها چیست که ما می زنیم ... وقت مگر می شود که ببینم

از صبح تا شب چه غلطی کردم ... اینها چیزهایی است که باید با خودمان به شهرها ببریم ... بگوئیم رفتیم

آنجا و راجع به آدم هایی برایمان صحبت می کردند که در دوره ما زندگی می کردند و با همان حالات شهید

شدند ... یعنی این که راه علما را که درس بخوانی و خارج و مکاسب و اینها را میانبر زدند ... یک شبه ره

صد ساله را میتوان طی طریق کرد، اما به شرطها و شروطها... اینجوری نیست که یکدفعه شور حسینی به

سرت بزند و پیشانی بند ببندی و آهنگران هم برایت بخواند و به خطر بروی و شهید بشوی ... نه عزیزم کار

دارد ...

آن موقع ها که در زمان جنگ خیلی ساده تر بود ولی الان خیلی کار دارد ... من و امثال من که کارمان با

کرام الکاتبین است ... شما جوان تر ها یک خورده قاطی کرده اید ... نگاه می کنید می بینید این که

ضرغامیه که پای درس علما بود، میگوید این اصحاب برره به خاطر این دلقک بازی هایشان به بهشت می

روند ... خوب بچه من نگاه می کند و می گوید این که حزب اللهی است و اگر این حرفش هم درست باشد که

اینها با این مسخره بازی هایشان به بهشت می روند .... احمد کاظمی و یزدانی و اینها هم به خاطر 25 سال

خدمت شبانه روزی زیر آتش و در مصیبت ها به بهشت می روند .... بچه نگاه می کند می بیند و می گوید

من مگر دیوانه ام که راه بابا یا راه احمد کاظمی را بخواهم بروم و زیر آتش بروم ؟ ... اگر رفتن به بهشت

اینقدر راحت است، می روم دانشگاه و هنر دلقک بازی یاد می گیرم ...

مگر شماها این روزها این چیزها را در سر بچه های ما نمی کنید ؟ مگر این روزها اینگونه ما را در زمین

نگاه نداشته اید که از شهر تهران دیگر بوی مسلمانی نمی آید ... حتی در جاده قم هم ای "مازیار بیژینی"

دیشب که می آمدیم دیدی که "ساعت رادو"، "بنز الگانس" و فلان .... کار از این تبلیغات هم گذشته و حتی

در فرودگاه، خود "الگانس" را آورده اند و گذاشته اند تا وقت پرواز، هفت دور هم دور این "الگانس"

طواف کنی وبفهمی که تو جزو کارمندان بدبختی هستی که تا صد سال دیگر هم نمی توانی این را بخری ولی

دور این طواف کن و بفهم که اگر می خواهی به این برسی باید میانبر بزنی و کارای زیر میزی بکنی تا

خودت را به این "الگانس "برسانی ... این به تو و این بچه ها دارد تلقین می کند پس در این چنین شرایطی

مگر مسخره بازی است که من بخواهم برایشان از شهادت حرف بزنم؟

پسرم، دخترم همه اینها را بریز دور ... احمد متوسلیان با آنهایی که جنگیده بود وقتی میخواست لبنان برود

می گوید یک بار دیگر وصیت نامه بنویسد ... هر که دارد هوس کرببلا بسم الله

باور کنید دوستان اگر این حاجیپورها، چراغی ها، دستواره ها، قجه ای ها، کاورها، رستگارها، بهمنی ها و

آنان بودند چکار می کردند ...

چقدر قشنگ گفت کاظم کاظمی ... خدایا اگر دستبند تجمل نمی بست دست کمانگیر ما را ..... کسی تا قیامت

نمی کرد پیدا .... از آن گوشه کهکشان تیر ما را ... ولی خسته بودیم و یاران همدل ... به نانی گرفتند

شمشیر ما را ...

اللهم یا حمید بحق محمد ... خدایا در این شب عاشورا ... شب که برکات اینچنین برما نازل می شود ...

لجن ها وکثافت های خود را آورده ایم تا به گور بریزیم و استغاثه کنیم به دامن شهدا تا در این شب عاشورا

نظری به ما کنند ... به خدا ما گیر کردیم ... شما ها حتی دیگر حتی در خواب هم به ما سر نمی زنید، این

قدر که از شما دور افتاده ایم ... ما را ببخشید که مرام و اخلاق و منشمان عوض شده ... حتی اگر شده با

استخوانها و پیراهن هایی که نوشته بودید می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم به ما سر بزنید .... با پیشانی

بندهای سبز و سرختان به این بدبخت های در منجلاب فرو رفته سری بزنید ... شما برای ما فاتحه

بخوانید ... شما نیاز به فاتحه بخوانید ... اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین ...

صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

منبع:http://www.sharifnews.ir

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 14:55  توسط مژده خانم  | 

یاد جبهه ها

باز امشب شعله در جانم زدند               شعله در آفاق چشمانم زدند

 

امشب اينجا آتشي افروخته                    ياد سنگر جان ما را سوخته

 

ياد جبهه ياد سنگرهاي عشق                      ياد پرواز کبوترهاي عشق       

 

ياد شبهاي دو کوهه ياد هور               ياد کرخه ياد مجنون يادنور

 

نخلهاي بي سر دل سوخته               نخلهاي چشم بهراهي دوخته

 

نخلهاي عاشق آتش پرست               سرزمين منتهاي هرچه هست

 

سرزميني رويش رگبارها               عشق بازي با طناب دارها

 

موسم بي ادعا مردان مرد               خلسه بي انتهاي رنج و درد

 

آفتاب اينجا گدايي بيش نيست               نور اينجا بي نوايي بيش نيست

 

عشق اينجا حکمراني ميکند               خاک اينجا شعر خواني ميکند

 

ديده ام من يک نفر از گذشت               صدهزارايينه ديدم مي شکست

 

من به چشم خود خدا را ديده ام               من عروج ربنا را ديده ام

 

عاشقان رفتند و ما جا مانده ايم               ماز درک خويشتن وامانده ايم

 

شعر مي بلعد تمام عشق را               واي بر ما واي بر تقدير ما

 

از تمام شهر مي بارد گناه               آسمان اينجا سياه است و سياه

 

جان ما گم گشته در اين زندگي               در فضا پيچيده بوي ماندگي

 

در گلويم عقده هايي ماند و بس               از دو کوهه رد پايي ماند و بس

 

آه اي خمپاره ها پاکم کنيد               مرده ام من مرده ام خاکم کنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 23:11  توسط مژده خانم  | 

دومين وصيت نامه حاج همت

به نام خدا

نامي که هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم.

سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت.

مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم!

درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشديد.چقدر شماها صبوريد.خودتان مي

دانيد که من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم غنچه هايي که(کبوتراني که)هميشه در حال

پرواز به سوي ملکوت اعلايند.الگو و اسوه هايي که معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و

حيات ابدي)و نزديکي با خداي چرا که ان الله اشتري من المومنين.

من نيز در پوست خود نمي گنجم.گمشده اي دارم و خويشتن را د قفس محبوس مي بينم و مي

خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه که

از خدا بازم مي دارد متنفرم(هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن)

در طول جنگ برادراني که در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي

شد و هر بي طرفي احساس مي کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.

عزيزانم!اين بار دوم است که وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و معلوم است که هنوز در

بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.

از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را پناهگاه خوبي براي

مبارزه يافتم ابتدا در گيري با ضد انقلاب و خوانين در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم سپس

شرکت در خوزستان و جريان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان

(چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقيقا دو سال در کردستان هستم .مثل اين

است که ديگر جنگ با من عجين شده است.

خداوند تا کنون لطف زيادي به اين سراپا گنه کردهو توفيق مبارزه در راهش را نصيبم کرده

است.اکنون من مي روم با دنيايي انتظار انتظار وصال و رسيدن به معشوق.اي عزيزان من توجه

کنيد:
1
-اگر خداوند فرزندي نصيبم کرد با اينکه نتوانستم در طول دوراني که همسر انتخاب کردم حتي

يک هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت کنيد.

همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد او از تربيت کردن

صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا کرده است .اگر پسر به دنيا آورد اسم او را

مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد.چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد.

۲-امام مظهر صفا پاکي و خلوص و دريايي از معرفت است .فرامين او را مو به مو اجرا کنيد

تا خداوند از شما راضي باشدزيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد.

۳-هر چه پول دارم اول بدهي مکه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مرکزي)بدهيد و بقيه را

همسرم هر طور خواست خرج کند.

۴-ملت ما ملت معجزه گر قرآن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و

استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه

الشريف) وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است.

۵-از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي کنند راضي نيستم.مرا به خدا

بسپاريد و صبور و شجاع باشيد.

حقير حاج همت
1361/2/26

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:53  توسط مژده خانم  | 

کربلا

کربلا این میدان جهاد که نه هفتاد و دو تن که یک تاریخ را چون کاروانی ازلی و ابدی در

گذرسیاهی های دوران به همراه خویش می کشاند. آری حقیقتی که بر تارک بشریت رقم خورد

تا بنمایاند چهره ی مردان مرد را ... مردانی که سر باختن در مرامشان چنان کمترین هدیه درگاه

حق تعالی آرزوی دیرینه شان بود و حاج همت... عظمتی که در یک کلمه و آن هم اخلاص

معنی یافت و چه زیبا وجودش ترجمان این واژه ی ساده اما عظیم بود. چه شد که برخاست و

اینچنین اوج گرفت... تابید... در مشرق خیبر... جزیره ی مجنون...و... سر از تن جدا.

پیش از آنکه جنود باطل را از سرزمین ایران بیرون براند در خویشتن خویش مقهور ساخت.

دیربازی بود که شهید شده بود... و آیا رفت؟ نه این ذهن منطق زده ی حسابگر رفتن می بینید و

چه می داند هیچ رفتنی ماندنی تر از این هجرت نیست. رفتنی که خود عین ماندن است و این

آوینی بزرگ بود که فهمید و نشان داد که ما رفته ایم و شهدا مانده اند.

آری... کاروان می آید و گاه گاهی توقفی می کند تا کربلاییان را با خود ببرد. و اگر نه این

کاروان در گذر بود کهچطور هر از گاهی شیر مردان را به قافله ی کربلا می رساند. و این

همان تبلور کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ست. عاشق باید باشی تا بفهمی کربلا رفتن خون

می خواهد.

می خواهی حاج همت را بشناسی؟ از دوکوهه بپرس که آجر به آجرش سخن بسیار دارد از ناله

های شبانه ی او و یارانش که چگونه شهادت را از عمق جان فریاد می کشیدند. دوکوهه بیدار

است اما دریغ که ما همچنان خواب...

حاج همت با ما سخن بگو از عشق از خلوص. هنوز صدایش را می شنوند آنان که آهشان از

جنس نیاز است و هرگز اجازه نمی دهند صدایش از درونشان گم شود آیا این نوا تفسیر و با النجم

هم یهتدون نیست؟ حاج احمد کاظمی ها این ندا را چه مردانه لبیک گفتند.

حاج همت بنواز آهنگ حیات را بر پیکر مردگان زنده نماییچون ما.

 

یا لطیف!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:45  توسط مژده خانم  | 

خاطره ای کوتاه از حاج همت به نقل از ((حاج صادق آهنگران))

شبی به اتفاق شهید همت به طرف پادگان کرخه می رفتیم از شهید همت دعوت شده بود تا برای جان برکفان سلحشور آن پادگان سخنرانی کند و من هم برنامه حماس سرایی انجام دهم.

در طول راه شهید همت صحبت از بسیجی چهارده ساله ای می کرد " امشب که در سکوت و هم انگیزی فرو می رفت این نوجوان از سنگر خارج شده و با طمانینه و آرام به آرام به درگاه دوست می رفت و در گودالی که قبلا حفر کرده بود اعتکاف می گرفت و تا سپیده دم در حال قیام و قعود بود..."

((حاج همت)) وقتی این داستان را از آن بسیجی نوجوان بیان داشت تمام صورت مردانه اش را اشک فرا گرفته بود و با خود می گفت: " بسیجی های خوبم! عزیزان خدا جویم! از شما متشکرم ای همه آبروی آوردگاه من! ای دریادلان! عاشقان پاکبازان! حماسه آفرینان!ممنونم از شما..."

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 9:49  توسط مژده خانم  | 

یاد یاران


يادِ آن دلهاى با ايمان بخير

پايدارى بر سر پيمان بخير

رويش گل هاى شوقِ پر زدن

بر زمين باريدن باران بخير

رادمردان و صلابت در نبرد

جان فدا كردن به يك فرمان بخير

شوق ديدار و وصالِ روى دوست

لحظه هاى اُنس با قرآن بخير

جمعهاى گرم و پاك و بى ريا

الفت بين دلِ ياران بخير

سجده ها و ناله هاى نيمه شب

درد و غم با اشكِ دل درمان بخير

من تو را مى خواهم از تو ساقيا

وصل ياران با تو در رضوان بخير

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 6:39  توسط مژده خانم  | 

سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا.

حاج همت!

سلام خدا بر تو در روزيکه متولد شدي و روزي که به خدا رسيدي و روزي که در قيامت مبعوث خواهي شد.

اي کاش مي تونستيم قدمي فراتر از اين در راه اعتلاي نامت به جلو برداريم اما افسوس که مخاطبان اندکند

و دلدادگان و همسنگرانت گوشه گير.براي که بگويند و براي چه بنويسند؟!چه جاي عرض اندام براي آن

دريا دلاني که به کنجي رانده شده اند.خوار در چشم و استخوان در گلو با چاه خويشتن شکوه ي غريبانه سر

مي دهند.اونايي که در اين برهه به زيبايي تقواي ستيز را به جاي تقواي پرهيز سر لوحه ي کار خودشون

قرار دادند و نه همچون سازشکاران مصلحت جو بنده ي هواي خويشند که نام و نان را بر ايمان خويش

ترجيح داده اند.

به هر حال کسي که ادعاي عشق به تو و راه تو را دارد بايد بداند که اضطراب هاي بزرگ و دردهاي جانکاه

از آن روح هاي عظيم هست.و چه دردي زيباتر از درد انسانيت درد دين و درد عدالت و برابري.

از خدا مي خواهيم که ما را در زمره ي انسانهاي بي درد قرار نده!

و زندگاني ي ما را مثل زندگي حاجي با خدمت کردن بي نان.فداکاري در سکوت .ايمان بي ريا .عشق بي

هوس.تنهايي در انبوه جمعيت مزين و مشحون بسازد.

آمين!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:36  توسط مژده خانم  | 

بسم رب الشهداء والصديقين

مي‌شنوي، گوش مي‌کني، نه مي‌دانم گوش نمي‌کني، شکايتي نيست حق داري، نه ، نه چرا شکايت

دارم، اصلاً من شکايت دارم، اگر تو گوش نکني پس کي گوش کنه، اين گوشهاي ناشنواي شهري. اين

چهره هاي به ظاهر خنداني که زير لبخندهاي سرد و مزورانه‌شان لِهَت مي‌کنند.

مي‌خواهم حرف بزنم، تو را به ذره ذره خاک روي تنت، تو را به دردت، به زخمت، به عطش عشقت، گوش

کن، من يک شهري‌ام، شهري که نمي‌خواهد رنگ شهر روي تنش ثبت شود، شهري بيزار از شهر،

شهري خسته از گناههاي شهري، خسته از رنگ خاکستري شهر، مي شنوي، من خسته شدم، دلم

گرفته، از خودم، از حس گم شده‌ام، از چشمان بدون اشکم، از دلي که بلد نيست بغضش را بشکند، به

تشنگيهايت قسم که از ديده‌ها و شنيده‌هايم خسته شده‌ام، مي‌داني من هر روز چه چيزها مي‌بينم،

مي‌خواهي بهت بگم، صدفهايي زيبايي که آنقدر خود را پوچ و توخالي مي‌ببيند که خود را براي هر

نامردي باز مي‌کنند. شيشه‌هاي غروري که هر روز با سنگهاي نامردي مي‌شکنند و زير پاي رهگذران

غافل و بي‌تفاوت ناله مي‌کنند. فرشتگاني که خود را دلقکان سيرک هنرمندان بي‌فرهنگ غربي کرده‌اند و

عشق و علاقه جوان و بي‌پيرايه‌شان را به دست نگاههاي تمسخرآميز آنها سپرده اند. انسان نماهايي که

ديگر براي لبهاي ترک خورده فکه و شهدايش تره هم خورد نمي‌کنند. ديگه کسي به کام تشنه شلمچه

آب نمي‌ريزه، کسي به تماشاي آخرين ستاره شب طلائيه نمي‌شينه. اروند تنها مانده و دل جبهه‌ها از ما

گرفته و بالهاي خونين خونين شهر زير قدمهاي لرزان ما شکسته، گوش مي‌کني، اينها براي خستگي و

شکايت من کافي نيست. چرا، حالا تو بگو، تو بگو چه کار کنم؟ کجا برم؟ به کي بگم؟ به کي جز تو؟

و من‌الله‌التوفيق

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:47  توسط مژده خانم  | 


 اي خوشا بيداري...                                                                 


 خواب بودم، همه‌ي چلچله‌ها کوچيدند.

بال من بسته نبود؛

لحظه‌اي صبر نکردند آنان، تا که بيدار شوم؛

پرزنان، ذوق کنان با همه همراه شوم؛

غفلتي برد به زنجير مرا؛ من و تقديرِ مرا

باز ماندم از راه.

بي گمان چلچله‌ها در راهند....

مست و مدهوشِ وصال يارند

چشمشان سوي بهار

-گرچه رنجور و نزار-

چو ببينند از دور

مقدم سبز بهار،

شب فرسوده و دلگير پر از نور شود

رنج راه و غم و اندوه فراموش شود

اي خدا بوي بهار!

اي خدا مقدمِ يار!

من غفلت زده و خواب چه دلگير شوم

دور از چلچله‌ها، سست و زمين گير شوم

اي خوشا بيداري!

اي خوشا هوشياري!

مرگ بر خواب و نفرين بر خواب...

کاشکي زورق چشمان تو را مي‌ديدم

کاشکي خواب نمي‌بودم و از اين زندان

مي‌پريدم به فراز

همره بالِ نسيم

همه جا مي‌رفتم

هر که را مي‌ديدم

از تو مي‌پرسيدم

تا که مي‌يافتمت، پيش تو مي‌ماندم

در حريرِ نفسِ گرمِ وصال، قصه‌ها مي‌گفتم...

شکوه‌هاي بسيار

از شب سرد خزان

از کمند صيّاد

از غم و درد فراق.

***

برسانيد سلام اي ياران

حاليا از منٍ زار

به بهارِ در راه

به شکوفه، به انار،

به گل نرگسِ من، ميهمانِ دلِ من

باز مي‌خوانم و مي‌گويم من

مرگ بر خواب و نفرين بر خواب

مرگ بر خواب و نفرين بر خواب...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:28  توسط مژده خانم  | 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان

اي سراسر راز از کدام هفت قله عشق و ناکجا آباد جنون و شيدايي آمده‌اي که حتي مجنون از درک آن عاجز

است. تو بارنده ابر به هر بام تشنه، تو آبي و چون ژاله به صبحگاهي تو برگي و براي دل پناه تو آبشاري تو

سرچشمه نور صبحگاهي تو شعري تو شعوري اي سپهر تو در هر سينه راز هرکس آمده در ديار هستي‌هايت

و نيستي‌هايت خيس گريست.

نگاه مستانه سبز عاشقانه تو مرا تا پهناي وسعت سبز خدا مي‌برد و در گلها و اقاقيهاي سرخ عشق رنگي

دوباره مي‌بخشد. آبروي تو آب را جلا مي‌دهد و آيينه با صداقت تو شفافيت ، باران وجود ياران غريب را با

تلألويي خيره‌کننده چشمان غبارآلود غفلت زده عابران را مي‌نوازد و با حلقه شوقي در هاله زحل سالها در

دوري يار مانده دري از صدف قرنها در خواب مانده مي‌چکاند و ناگهان غرور سالهاي غربت و غم و بي‌قرار

مي‌شکند و بغضي که مدتها حنجره پرنده کوچک را مسدود کرده بود مي‌ترکد و چشمه از اعماق اين آدمک

گلي مي‌جوشد که درخشان خشکيده و بيشه اميد او را آبي دوباره مي‌دهد و به سر منزل مقصود با برقي از

شوق وصال او رهسپار ديار او مي‌شود.

در صميمت سيال وجودم آبي‌تر شدن از عشق تو را لمس مي‌کنم و مي‌دانم که تو هميشه پروانه بودي ولي

ميدان اختيار تو 8 سال مقدس بود و ميزان امتحان تحمل فراق شقايق و دردهاي لاله و حفظ سنگر تو با قلم

ني که اسلحه تو بوده و رمز ثارالله (ع). مرزهاي نيستي و شبهاي بي‌ستاره کوچه‌هاي سردرگم ناباورش

يک عمر اسير ديو ماندن همه را درنور ديدي و به پاي دل و چشم قاصدک را به پنجره فرداها باز کردي.

هرگام را با استقامت تر از گامي ديگر در نبرد حق عليه باطل و با شيفتگي لقاء دلدار و معصوميت مهتابيت

به سرزمين اخلاصها بردي و در کوله‌بار خود مشتي از شبهاي حسيني و غيرت عباس گذاشتي. هربار که به

تو نگاه مي‌کنم به حقارتم بيشتر مي‌رسم ولي در من ندايي نهيب مي‌زند  

**فرزانه شو، آواره شو**

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:48  توسط مژده خانم  | 

شاهد فتح


موج شط شفق از سينه پر جوش توست

 

خلق آيينه اندام کفن ‌پوش توست

 

تا مي عاشقي از جام شهادت زده‌ايد

 

عشق حيران ز خروش دل مدهوش توست

 

روح ‌بخش دل بيدار دليران امروز

 

نفس قدسي سردار قدح ‌نوش توست

 

سوي اين باديه با مشعل تکبير شويد

 

که در اين راه به کمين دشمن معشوق توست

 

خوش برآئيد که در حجله نوراني فجر

 

شاهد فتح و ظفر تشنه آغوش توست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:6  توسط مژده خانم  | 

نامه‌اي براي تو براي تو اي شهيد

بارها و بارها علت شهادتت را پرسيدم و جوابهاي مختلف شنيدم بارها و بارها از عروج تو پرسيدم ولي

بيشتر افراد چيزي نمي ‌دانستند، بارها و بارهاست به بهشت زهرايت آمدم ولي متوجه حضور باصفايت نشدم

بارها از خودم پرسيدم چرا و چگونه است اين رفتن و اين پر کشيدن که چگونه است اين سلوک آسماني که

در زمين کمتر کسي از آن خبر دارد که چرا بهشت ‌زهرا اينقدر بار سنگيني است ولي در نهايت انسان در آن

سبکبار است... دوست دارم باري ديگر با اعماق وجودم السلام عليک يا ابا عبدالله بگويم و جواب سلامم را

بشنوم.

دوست دارم دنيا را آنچنان ببينم که در نظر يک مورچه است، و حوادث دنيا برايم آنچنان کوچک باشد...

دوست دارم عهد ديرينه‌اي با آقايم و مولايم ببندم و آن را در سراسر زندگيم جاري کنم، و آن عهد و امانت را

نشکنم...

دوست دارم توجهم به خدا بي‌ريا باشد، و فقط براي او او را دوست داشته باشم و اين مهمترين چيزي است

که مي‌خواهم، زيرا اگر رابطه‌ام با خدا درست شود و باشد ساير مسايلم نيز به رأي او حل خواهد شد و

بزرگترين آرزويم اين است:(اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا)...

حاجی جان، نجوايي بود با تو و با روح پاک تو، من برايت قبلاً هم نامه‌اي نوشتم و آن را به نشاني زهرا

(س) در اروند فرستادم، حاجی جان براي ما دعا کنيد که ادعاي آماده‌سازي زمينه ظهور مولا را عملي

سازيم. برايمان خيلي دعا کنيد، دعا کنيد آنقدر پرورش يابيم که لااقل 313 يار مولا (ع) کامل شوند و دنياي

سراپا مشتاق ظهور منور شود. زمين و آسمان و همه و همه منتظر اويند، اما من نيستم دعا کنيد ما از

منتظران واقعي مولا باشيم همين و بس.

سرمايه محبت زهراست دين من

من دين خود را به دو دنيا نمي‌دهم

 

السلام عليک يا ايتهاالصديقة الطاهره، يا فاطمة الزهرا (س)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:59  توسط مژده خانم  | 

ای دوکوهه....

ای دوکوهه، تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجدهگاه یاران

خمینی شد؟ و حال چه میکنی در فراق پیشانیهایشان که سبب متصل ارض و سماء بود و آن نجواهای

عاشقانه؟

سکوت کرده و دم برنمیآورد. ما که میدانیم زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند

و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث مییابد باقی است. پس از حسینیة حاج همت بخواه که مهر سکوت را از

لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

حسینیه حاج همّت قلب دوکوهه است حیات دوکوهه از اینجا آغاز میشد و به همین جا باز میگشت. وقتی

انسان عزادار است. قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب میآموزند

دوکوهه قطعهای از خاک کربلا است، اما در این میان حسینیه را قدری دیگر است. کسی میگفت: کاش

حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او و کربلاست گفتم حسینیه را آن زبان هست. کو

محرم اسرار؟ دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همة وجودش با حضور شهداء آن همه انس داشته

است که اکنون در این روزهای تنهایی جایی مغمومتر از آن نمییابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت

دلش برای شهدا تنگ شده است.

عالم محضر شهداست اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلأ ظاهری خود را نبازد؟

زمان میگذرد و مکانها خروجی شکستند اما حقایق باقی هستند. شهیدهمت زنده است من و تو مردهایم.

شهدا صدق و استقامت خویش را در آن عهد ازلی که با خدا بسته بودند اثبات کردند.

کاش ما درخیل منتظران شهادت باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:27  توسط مژده خانم  | 

سلام حاجی

سلام حاجی خوشا به حال تو ....خوشا به حال تويي که پرواز را برگزيدي و همراه با سينه سرخان مهاجر به سمت سبز بهار کوچ کردي .

اينک سال ها از فصل هجرت سرخ تو مي گذرد و من که هنوز پرواز را نيا موخته ام لحظاتم را به ياد ابي تو که تا ملکوت پرکشيدي پيوند مي زنم .اينک سالهاست که گنجينه خاطرات تو گرانبهاترين موجودي خرانه قلب من است گنجينه زوال ناپذيري که به ان مي بالم و مي دانم هرگز به يغما نخواهد رفت.

اکنون مدت هاست که تو رفته اي و من که مانده ام در حسرت ديدارت لحظه شماري مي کنم و افسوس مي خورم که نتوانسته ام پا به پاي تو بيايم و سفر جاودانگي را تجربه کنم.

حاج همت باور کن من از انهايي نيستم که هيچ گاه از ماشين حسابشان جدا نمي شوند و هرگز بيت المال را با مال البيت اشتباه نگرفتم و هيچ وقت نخواستم در کورس سرگيجه آور تاثر از اين و ان سبقت بگيرم .

باور کن من هنوز سعي مي کنم مثل تو غيرت داشته باشم و از ادم هاي بي رگ و ريشه خوشم نمي ايد و گل سرخ را به گل هاي مصنوعي که از ان سوي اب مي ايند و رنگ بویي ندارند ترجيح مي دهم .

با ور کن من فراموشکار نيستم نمي گويم که کوتاهي نکرده ام شعار نمي دهم نمي خواهم برايت ليست بلند بالايي از کارهايم رديف کنم حوصله ات را با حرفاي پيش پا افتاده سر ببرم.فقط مي گويم قرارمان را فراموش نکردم نکرده ام و به ارمانهاييم وفادارم.

شما اين مطالب را در وصيتنامه خود به همه ما سفارش کردي اما شرمنده ام که عده اي از دوستانت قراري که تو با انها گذاشتي و از آنها قول گرفتي فراموش کرده اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:4  توسط مژده خانم  | 

شهید به مثابه شیشه عطری است

شهید به مثابه شیشه عطری است که در آن را باز کرده اند . بوی آن می پیچد و همه جا را معطر می کند .

تو را فرا می خواند و وقتی به سوی او می روی ، زمین گیرت می کند . طلائیه اگر رفته باشی می دانی . پا

ها التماس می کند بنشین . گرد و غبار وقتی روی لباست می نشیند ، بوی عطر در مشامت می پیچد و تازه

می فهمی که آسمان گیر شده ای . به محض اینکه روی خاک زانو زدی اولین درس از رشته عشق را می

آموزی . صورتت که خاکی می شود آنچه آموخته ای با جانت در می آمیزد. این همان خاکی است که نیمه

های شب از اشک سجده های شهید گل شده است . صدای باد ناله اش را در گوشت می پیچاند و درس را

مرور می کنی . هرچه ادب و تواضعت بیشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهی شد . دست هایت

ناخود آگاه به سوی آسمان بلند می شود . پرده دل می لرزد . اشک فرو می غلتد و می گویی:

ای رئوف مهربان حی قدیر

جان زهرا و علی دستم بگیر

و او درس دوم را به تو آموخته است . «تمنا» . هنوز دستهایت را پائین نیاورده ای که غوغا می شود .

بطن آسمان به لرزه در می آید . گرد و غبار بلند می شود . صاعقه ای می زند . دلت آرام می گیرد و تازه

می فهمی آنکه تو را فرا خوانده و ضمانتت را کرده است چه منزلتی در این آستان دارد . حالا دیگر بوی

عطر تمام فضای دلت را تسخیر کرده است . آرامشی غریب را حس می کنی که تا آن زمان نیافته بودی.

گویی با دلت تنهای تنها شده ای و باد هرچه غریبه بوده است را با خود برده است. چقدر خودت را آشنا می

یابی . لذت این حس در وجودت پیچیده که ناگهان یاد آوری خاطره ای که آن راوی کنار اروند برایت گفته

احساست را در هم می پیچد:

در روایت داریم هر کسی که در آب شهید شود اجر دو شهید را دارد . یک بار برای یکی از دوستان غواصم

این روایت را تعریف کردم . راست می گویی . از بس ترسی که جنگ در آب دارد . آن هم شب ، در آب

اروند خروشان ، زیر آتش سنگینی که از بالای سرت می ریزد . شب عملیات والفجر 8 معنای این جمله را

یافتم که هر کس که می خواهد به امام زمانش برسد باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب هم آب

بود و هم آتش

و درس سوم را می آموزی : «مجاهدت» . باید صداقتت را اثبات کنی . و این کار هم خیلی سخت است .

خیلی باید خودت را آماده کنی . ابتلاء لازمه عشق است . و خطر شرط عاشقی . اما نترس . آنکه تو را به

آغاز این راه خوانده ، می تواند به پایان این مسیر هم برساندت . آنکه در آن عالم برایش حکم شفاعت زده

اند سهل است در این دنیا که نگاهش حکم مسیحا کند...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط مژده خانم  | 

بسم رب الشهدا

پس از ان وقفه كه افتاد به گلچيني ها

آسمان مي نگرد باز به پاييني ها

سينه ها باز گرفته است هواي شب قدر

چه كسي گفت زمين مانده و نفريني ها؟

يا بادا شب پرواز پرستو نفسان

از افق تا به افق شهپر شاهيني ها

همتي بدرقه راه كن اي شوق حضور

تا سبك پر كشيم از دل سنگيني ها

آسمانا پس از اين هم به خدا خواهي ديد

بال در بال پرستوي همتی ها

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 17:47  توسط مژده خانم  | 

تقدیم به همه شهدا

از خون شهید لاله ها می روید

شرم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است این شرمساریم

شهید، ای زیباترین واژه در فرهنگ عشق، شهید ای صدرنشین جملة الفاظ در مکتبخانه عشق، و

استوارترین معنی در کتاب ایثار و شهادت، شهیدان، آلاله رویان، خونین چهرگان، سپیدطینتان،

در مجلسی که مشاطه بهار گیتی را بزیور ریاحین آراسته و خنیاگران عشق در سایه یاس و سرو

آزاد همراه با تغزل فاختگان و عندلیبان شیدا، ساز عشق و سرود نوروز را می نوازند و زمزمة

آبشاران، از چکاد کوهساران تا ژرفای رودخانه ها نوید رویش سبزه، و استیلای لشکر گل را

می دهند، در جای شما شقایق روییده است.

در آغاز ظهور لاله های سرخ، در جلوه های رنگین و عطرآگین رز محمدی که غزالان زیبا

چشم، سرمست از شراب زلال چشمه های حیات بخش در دامنه کوهساران سبزینه پوش به یاد

پیروزی فروردین به دیو توانفرسای زمستان پای کوبی می کنند و صبا در هر کران غالیه می

افشاند، جایتان خالی، لیکن شما را رشک می برم که اکنون در بهارستانی دلپذیر بساط عیش و

سرور گسترانیده اید، که حجابی در فراسوی دیدگانتان مشاهده نمی گردد.

در خلوتگه راز، در زیر حباب انوار الهی، در آنجا که محبوب و معشوق ازلی از دیده صاحب

بصیرت مستور نیست، و در حریم کبریایی پا نهاده و در حریرین سبز نور و عشق آرمیده و

ساقیان گلچهره ماه منظر، زجاجه های زمردین مملو از شراب کوثر که از برف سپیدتر و از

عسل شیرینتر است، در بزم وصال، کام عطشناک شما را سیراب می کنند.

گلگشتی را که وحی منزل ستوده و دست توانای جهان آرا و بهشت آفرین آذین بسته، مرا چه

توان آنکه بزم شما را با کلک ناتوان خویش سر ستودن گیرم.

از خون شهیدان، لاله ها می روید

وز اشک، ستاره لاله را می شوید

بلبل به ترانه این سخن می گوید

بَه بَه به کسی که راه حق می پوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:46  توسط مژده خانم  | 

به نام عشق و آزادي


وقتي که عشق از ياد آدمها رفت، وقتي کسي نبود که درس عشق بده ، وقتي خيانت همه جا پر

بشه ، وقتي ديگه کسي ندونست که خاکش، وطنش يعني چي، ميشه وضعيت کنوني ايران.

البته شايد بعضي ها(که فکر کنم 95% ايرانيها رو شامل بشه )به خودشون حق بدن که

اينجوري شدن، بگن: بس که دروغ شنيديم ،بس که ريا ديديم، شايد بگن: با هر اسمي روي

وجود ما راه رفتند، با اين کارها اسلام رو از ما گرفتند......تمام اينها درست ، يک عده اومدن

و قلب ها رو تخريب کردند و چه خوب به هدفشون رسيدند اما ،ما همونهايي هستيم که محمد

ابراهيم همت به خاطرمون رفت و رفت که بگه اگه دلت با خدا باشه، اگه خواستي نزديک خدا

بشي، اگه فقط خواستي تو خاکت چيزي جز مهر و عشق نباشه، ميتوني، ميتوني مثل من بري تا

هم خودت نزديک خدا بشي و هم راه رو براي رسيدن بقيه آماده کني.

پس رسم عشق رو از همت ياد بگيريم نه اينکه رسم نامردي رو از نامردها ياد بگيريم. خود ما

که اين همه ريا رو باور کرديم از همه بيشتر مقصريم ، مگه اين مملکت همون هايي رو نداشت

که براي آرامش من و تو خودشون رو فدا کردند.پس بي انصافي که اين چيزا رو ناديده

بگيريم.بي انصافي اين همه عشق و صداقت و گذشت و بزرگي وشجاعت رو نبينيم اما هرچي

بدي هست رو به راحتي ببينيم.

درسته که الان خيلي خيلي کم هستند اونهايي که بلدند درس عشق رو ياد بدن اما ما معلم عشق

خيلي داشتيم... چرا از اونها ياد نگيريم؟؟!!

قدرت عشق خيلي زياد، هر دشمني رو از پا در مياره، پس اگه همه محکم با قلبي که پر شده از

صداقت و عشق و گذشت وانصاف جلوي نامردها بايستيم حتي اگه بمب اتم هم به طرفمون

شليک بشه( البته قبول دارم که کاري که با ما کردند از بمب اتم هم قوي تر هست) به راحتي

پيروز ميشيم و ديگه حتي کسي جرات نفوذ به خاک و دلمون رو پيدا نمي کند.

در پناه مهر خداوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:10  توسط مژده خانم  | 

به نام خدای شهیدان

دلم خون است و امشب واژگونم

پراست ازغم ،بيا سنگ صبورم

شبي با حسرتي طي شد خدايا!!

کجا بايد بجويم عشق و خون را

کجا بايد تا در زمينش

نيابم لاله هاي سرنگون را؟

چرا آلاله ها خاموش گشتند؟

چرا آن بلبلان خاموش گشتند؟

چرا ديگر قلمها خشک گشتند؟

چرا ديگر غزلها سرد گشتند؟

چراياد شلمچه را نکرديم؟

چراديگر دراين دنيا نگشتيم؟

چرا داغ هزاران لاله ديديم؟

چرا درنفس خود آخر اسيريم؟

بيا آخر جوابي گوتومارا

بيابرگوتوازمردان پيکار

بيا مهدي که آخر ما غريبيم

دراين دنيا چو پروانه اسيريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:47  توسط مژده خانم  | 

گلبرگ سرخ لا له ها در كوچه هاي شهر ما بوي شهادت مي دهد

روزگاري شهر ما ويران نبود ............... دين فر وشي اينقدر ارزان نبود


صحبت از موسيقي عر فان بود ............... هيچ صوتي بهتر از قران نبود


دختران را بي حجابي ننگ بود ............... رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود


دختر حجب حيا غر بتي نبود ............... خانه فرهنگ کنسرتي نبود


مرجعيت مظهر تکريم بود ............... حکم او عالمي را تسليم بود


يک سخن بود و هزاران مشتري ............... آن هم از لوث قرائت ها بري


واي که در سالهاي سياه دوهزار ............... کار فرهنگي شده پخش نوار


ذهن صاف نوجوانان محل ............... پر شد از فيلم هاي مبتذل


پشت پا بر دين زدن آزاد گيست ............... حرف حق گفتن عقب افتادگيست


آخر اي پرده نشين فاطمه ............... تو برس بر داد دين فاطمه


بي تو منکر ها همه معروف شد ............... کينه توزي با ولي مکشوف شد


در به روي رشوه گيران باز شد ............... دشمني با نائبش اغاز شد


بي تو دلهامان به جان امد بيا ............... کاردها بر استخوان امد بيا


گوش کن اينک نواي جنگ را ............... قصه اي از شهر بعد از جنگ را


قصه اي پرسوز تاب و التهاب ............... قصه اي تلخ و سراسر اضطراب


قصه اي پرسوز تاب و التهاب ............... قصه اي تلخ و سراسر اضطراب


قصه شهري که غرق درد بود ............... آتش شهوت درونش سرد بود


شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت ............... رمز يا زهرا وحيدر ياد داشت


شهر ما همت درونه سينه داشت ............... با شهادت انس از ديرينه داشت


شهر ما روح خدا در دست داشت ............... صد هزاران عاشق سرمست داشت


ناگهان اين شهر ما بي درد شد ............... آتش غيرت درونش سرد شد


حال راز ها در شهر قصه چپ شد ............... پوشش خاکي لباس رپ شده


ديگر از جبهه در ين جا رنگيست ............... ديگر ان حال و هواي جنگ نيست


يا خميني اي خليل بت شکن ............... خيز و بنگر فتنه هاي شهر من


جبهه و ياران من گم گشته اند ............... غرق در نسيان مردم گشته اند


پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ ............... ياد جبه ياد ان خونين تفنگ


شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............... ناله مهدي بيايت پس چه شد


اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ............... کفر نگويم کو خداي جبهه ها


اي جماعت ناله ام را بشنويد ............... درد چندين ساله ام را بشنويد


اي شما ان سوي اتش رفتگان ............... اي شما آتش ليلا خفته گان


بنگريد اين لکه هاي ننگ را ............... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را


عده اي با نامتان نان مي خورن ............... اي شهيدان خو نتان را مي خورن


جنگ رفت و شهر ما تاريک شد ............... راه وصل عاشقان باريک شد


شما رفته مردم ريايي شدند ............... و بر خي دگر شيميايي شدند


نه آن شيمايي که در جنگ بود بود ............... نه ان گاز سمي که بي رنگ بود


هماناني که رنگ ريا مي زنن ............... و بر سينه سنگ خدا ميزنند


هماناني که يادي زبن مي کنن ............... فضا را پر از ادکلن مي کنن


به يک چک رشوه خور ميشوند ............... به يک حکم مسئول کل ميشوند


هماناني که در بي حجابي تکند ............... سزاوار يک قبضه نارنجکند


به سنگ تحاجم محک مي شوند ............... و مثل عروسک بزک ميشوند


از اينها بپرسد که مهارن کجاست ............... شلمچه حلبچه فاو و مريوان کجاست


از اينها بپرسيد همت کيست ............... از اي ن ها بپرسيد باکري که بود


اين از اين ها بپرسيد که بابايي که بود ............... رجايي حسنپور اللهياري که بود


کسي فکر گلهاي اين باغ نيست ............... کسي مثل ان روزهاي داغ نيست


همه ناگهان عافيت خو شدند ............... و يک شب از اين رو به ان رو شدند


کسي بر شهيدان سلامي نگفت ............... رضاي خدا را کلامي نگفت


بياييد که مردم بهتر شويم ............... در اين ابشار خدا تر شويم


بياييد تجديد پيمان کنيم ............... نگاهي به قبر شهيدان کنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:28  توسط مژده خانم  | 

غائبا از حاضرا بيشتر بودن.... کلاس تعطيل.....

کلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت کردن بودن هر کي با دوستاي خودش گرم گرفته

بود و خلاصه کلاس رو هوا بود

يهو معلم اومد تو کلاس و سر و صدا ها م يواش يواش خوابيد بعدشم طبق روال هميشگيش

شروع کرد به خوندن ليست حضور و غياب

بزرگراه همت.............. حاضر
مجتمع فرهنگي همت....... حاضر
غيرت همت................ غائب
ورزشگاه همت............. حاضر
مردونگي همت............. غائب
مرام همت................. غائب
سمينار همت............... حاضر
آقايي همت.................غائب
صداقت همت.............. غائب
همايش همت.............. حاضر
صفاي همت............... غائب
.......همت...............غائب
.......همت............... غائب
.......همت............... غائب
.......همت............... حاضر
غائبا از حاضرا بيشتر بودن.... کلاس تعطيل.....

التماس دعا...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 22:23  توسط مژده خانم  | 

معلمی از جنس آفتاب

بسم ربّ المهدي

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد 

 سلام معلّم عزيز.
زمان در گذر است و سوار بر مركب ابتلاعات دنيايي بي وقفه مي تازد.
مدتي از آخرين مرتبه اي كه مستند انسان ساز "سردار خيبر" را ديدم مي گذرد.
و امّا باري ديگر
معلّم عزيزم؛‌ عذر اين شاگرد درس نخوان و سر به هوايت را پذيرا باش و با آن نگاه مهربانت نشانم ده كه مرا بخشيده اي!
معلّم عزيزم؛ مي دانم كه دير يادت كردم و رسم وفا اين چنين اقتضا نمي كند، ولي ابتلاعات دنيايي مرا مسخ خود كرده بود.
كسي با پرخاشگري مي گفت: فكر مي كني از شهيد همت چيزي مي داني؟!؟ و يا حتي بويي از حسن خلق او برده اي؟!؟
پاسخ گفتم:‌ ما زميني ها را با آسماني ها كاري نيست. مجال براي ما فقط در تقليد از آنهاست،‌ و آن هم با ديد زميني ما. و نيز از آسمان تا زمين فرق

در بين ماست و حال آنكه در دل به مثال زمزمه ي روزانه ي ما آسماني ها هستند.
ايشان درست مي گفت. حتي بويي از آسمان به مشام ما نمي رسد؛‌ تا آن مجال كه دل در گرو ابتلاعات اين دهر كج مراد داده ايم اينچنين خواهد بود.
معلّم عزيزم؛ يك بار ديگر فرصت تجديد نظرت را سوي ما ارزاني دار و با كلام شيرينت مرا آرام كن و بر اين دفتر مشق دل من مهر عشق خودت را

پررنگتر از هميشه و ماندگار به يادگار و ابدي؛ بنگار.
دوستت دارم معلّم خوب و نازنينم .
يا علي مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:19  توسط مژده خانم  | 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بهشت چه خبر ؟ حال سلمان و ابوذر خوب است ؟
مقداد چه مي کند ؟ هنوز هم ياران علي هم هستند ؟
حاجی جان ! اگر آمدي به اين دنيا مبادا ديگر آن حرف هاي قديمي بزني !
ميدان انقلاب به ميد ان ضد انقلاب ها تبديل شده ، چفيه لباس شهرت شده ،
بسيجي مايه خنده شده ، تابوت شهدا دوش عده اي را خسته کرده ، اطاعت از
ولي امر فقيه از ياد رفته ،حمايت از انقلاب وسلام به شکايت از انقلاب
و اسلام تبديل شده ...
حاجی جان ، اگر آمدي اين دنيا مبادا ديگر آن حرفهاي قديمي بزني!
کافي است سري به شمال تهران بزني تا بفهمي آرمان هاي شهدا چه شده ،
تا بفهمي بعد از شهدا ما چه کرديم ، تا بفهمي بسيج وبسيجي چه شد، تا بفهمي
عشق ،ايمان،شهادت ،شور ِ شجاعت، و... سلسله کاماتي که دست در دست هم مي دهند
و وجود يک بسِجي را آ بياري مي کردند ،حالا دست در دست هم مي دهند و به قول بعضي ها يک فرد متحجر و متعصب و افراطي مي سازند!
حاجی جان اگرآمدي اين دنيا ديگر طنين دلنشين الله اکبر را نمي شنوي ،
صداي قرآن گوش عده اي را آزرده مناجات علي عدهاي را خسته کرده
و مرام علي شهدا از اين ديار رخت بسته ، ديگر آن ياران عاشوراي نيستند تا ...
حاجی جان ! مردان خاکي از اين ديار رفتند و چه زود هم رفتند اما کوله پشتي آنها بر زمين
مانده وخاکي است . آيا سنگيني آن را بر دوش خود حس مي کند ؟ اصلاکسي
کوله پشتي را نمي بيند چه رسد به ...
حاجی جان !خودت دوري یاران و رفقايت را تحمل نکردي . خودت رفتي و امانت سنگين
بر دوش ما گذاستي .
فقط ما اين سخن را ميگويم تا جوابي باشد به همه سخنهاي نابجا و بي اساس دشمنان اسلام ومسلمين :
خدا يا تا ظهور دولت يار نگهدا ومدد کن رهبرم را .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:18  توسط مژده خانم  | 

خوشا آنان...

                                                خوشا آنانکه با ایمان و اخلاص

بساط خویش بر چیدند و رفتند

خوشا آنانکه در میدان وجدان

حساب خویش سنجیدند و رفتند

خوشا آنانکه پا در وادی حق

نهادند و نلغزیدند و رفتند

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی

حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنانکه بهر یاری دوست

به خون خویش غلتیدند و رفتند

خوشا آنانکه با عشق حسینی

شهادت را پسندیند و رفتند

شهید

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:3  توسط مژده خانم  | 

چند کلام همراه با محمد مهدی همت

سلام                                                                                  

2۱  سال از شهادت پدرم می گذره واسه خیلیا زود گذشت خوب حق دارند چون بهشون تو این مدت حتما خوش گذشته ولی واسه ی من و مادرم و برادرم .......کسی دقیقا تاریخ شهادت پدر رو نمی دونهشاید 17 اسفند باشه شاید 18 اسفند و یا 19 اسفند ولی به هر حال از این سه روز خارج نیست حاجی در هنگام شهادت 28 سال داشت و در اون زمان فرمانده ی لشکر خط شکن و بزرگ 27 محمد رسول الله بود. تمام وجودش عشق به خداوند و جز برای رضای خداوند کار نکرد و نه اهل افراط بود و نه اهل تفریطدر بیان ساده است رضای خدا ولی در عمل او توانست . فقط او نه یاران و همسنگران و هم آرمانهایش هم توانستند . شهیدان : باکری خرازی زین الدین چراغی ورامینی کریمی و دستواره کاوه بروجردی و ....و حاجی احمد متوسلیان کسی که هنوز چند تا چشم دنبال قدم هاشند . تمام این عزیزان توانستند ... فقط رضای خدا ... ما چی؟؟؟ آیا ما می توانیم؟...

روحش شاد و در کنار مولایش خوش باشد 

حقیر- محمد مهدی همت  

                                                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:49  توسط مژده خانم  | 

بسم رب شهدا

آرامگاه حاج همتبراي انهايي که مي گويند بعد از شهدا ما چه کرديم
اري با شما هستم
اگر نمي دانيد بعد از شهدا ما چه کرديم يک سري به دو کوهه بزنيد شبي در انجا سپري کنيد در حسينه حاج همت و بعد ...
گوشهاي خود رو تيز کنيد چه مي شنويد؟درست است اين صداي ناله دو کوهه است اري دو کوهه!
دو کوهه اي که خود زماني سنگ صبور رزمنده ها بود دو کوهه که خود زماني به گريه ها به راز ها و نياز ها به زيارت عاشورا خواندن بچه رزمندها گوش مي داد اينک خود دل تنگ است و به دنبال سنگ صبوري است وبه دنبال گوش شنوايي!
اما ايا کسي صداي پر سوز ش را مي شنود ايا کسي تنهايش رو مي بيند !گوش کن انگار حاج همت رو صدا مي زند
ما تصميم گرفته ايم به اين شعار عمل کنيم شهدا رفتند قيام حسيني کردند ما مانديم بايد کاري زينبي کنيم
علي حق علي حي علي هو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:14  توسط مژده خانم  | 

درد دلی دیگر با حاجی

سلام شهيد عزيز
تو راه كه داشتم ميومدم بدون قصد مورچه له كردم
كلي بودن . پشت سر هم خيلي قشنگ و منظم داشتن باقيمونده برنج ، بيسكويت يا هر چيزي رو جمع ميكردن و ميبردن بيت المالشون كه چندتايي توسط من به قتل رسيدن چندتاي ديگه هم حتما توسط يه آدماي ديگه
ولي جالبه ها ! اينقدر سرگرم جمع كردن هستن كه متوجه نيستن دارن جايي راه ميرن كه احتمال له شدنشون خيلي زياده
ناگهان بانگي بر آمد خواجه مُرد!!!
ا؟ مرد؟ به همين راحتي؟ داشت ميرفت سر كارش ها هيچيش نبود كلي چك و معامله داشت ، كلي ديشب برنامه ريزي كرده بود با پولاي امروزش چه كارايي بكنه .. مرد؟؟؟
مرد!
داش دونه جمع ميكرد له شد
داشت چك ميبرد بانك قبض روح شد
اصلا جمع كردن برا يه عده هدف زندگيه
يكي تمام عمرش جمع ميكنه برا همين دنياش كه اگه تو اين حال بميره واويلاس
يكي هم جمع ميكنه برا اون دنياش كه اگه تو اين حال بميره خوشبحالش
و شما شهدا يه شبه خوب گرفتين و رفتين
به فكر جمع كردن نبودين كه اينجوري بهتون دادن
مثل من تسبيح نگرفتيد كه روزي هزار بار لا اله الا الله گفتن اينقدر ثواب داره اينقدر حورالعين به حساب طرف ميريزن و ... تو، يه لا اله الا الله گفتي و پاش وايسادي
تو جدي خداي ديگه ايي نداشتي
نه مني كه هزار بار ميگم خدا جز الله نيست اونوقت بيا و تو دلم ، تو زندگيم، تو تعاملاتم، تو رؤياها و افكارم ببين چقدر خدا صف گرفتن...

مامانش بهش گفته نيم ساعته ميري كارايي كه گفتم انجام ميدي و برميگردي
فقط نيم ساعته ها
اومد بيرون ديد دوستاش جمعن دارن بازي ميكنن رفت باهاشون بازي كرد . شد پادشاه ، دستور داد ، زور گفت ، كلي تاج و تخت و كاخ واسه خودش درست كرد
يكي شد ظالم
يكي شد مظلوم
يكي كشت
يكي كشته شد
يكي جز خودش هيشكيو نديد اينقدر به خودش رسيد كه شد ملكه زيبايي
يكي گرفتار صداي قشنگش شد و كشت خودشو از بس خوند و چهچه زد
يكي شد رئيس
يكي وزير
يكي گدا
يكي شد مسئول و اينقدر قشنگ مسئوليتش رو انجام داد كه آخرش شهيد شد
يكي گدا بود مسئول شد جوگير شد با اسم شهدا كاخ ساخت ، با خون شهدا، شهادت و شهيد و خونواده شهيد رو نابود كرد
يه عالمه هم سياهي لشكر كه خودشون هم نميدونن چيكار دارن ميكنن يه روز ظالمن يه روز مظلوم . مثل حيووناي ضعيف هر جا شير ديدن سر خم كردن كه نوكرتيم حالا مهم نيست كه اين شير داره پدرشون رو در مياره تيكه تيكشون ميكنه يا داره خوب فرمانروايي ميكنه.. هر روز يه جورن هر روز يه تيپن هر روز يه حرف ميزنن
بالاخره
نيم ساعت همشون تموم شد .
دست خالي برگشتن . از عهده كاري كه گردنشون بود برنيومدن
اون روز الست خدا گفت نيم ساعت ميفرستمت بيرون كاري كه گفتم انجام بدي ها
سرگرم بازي نشي ها
همش بازيه گول نخوري ها
حاجي جان ! تو بازي نكردي اومدي كارتو كردي و سربلند برگشتي
اما من؟ حتي تو اين بازي نه وزير شدم نه پادشاه
سياهي لشكرم
از يه طرف نگرانم كه اين نيم ساعت داره تموم ميشه كارمو نكردم
از يه طرف سستم و كاري نميكنم
به اين ميگن غفلت
منم آخرش مثل اون مورچه وسط كار ، وسط جمع كردن ،له ميشم
مدد كن تا مثل شما حاجي حسيني جان سپارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 9:39  توسط مژده خانم  | 

خدايا مرا همتي کن عطا

دلم گفت که بايد همت کني

ز(همت) برايم حکايت کني

زهمت که شوري دگر داشته است

درآتش حضوري دگر داشته است

سرودن زمردي که از سر،گذشت

سرودي است خونبار اين سرگذشت

زهمت که تا با خدا عهد بست

همه عهدهاي دگررا شکست

زهمت که در آسمان خانه داشت

حريمي پراز بال پروانه داشت

زهمت که در جبهه پرمي کشيد

گه حمله چون رعد سرمي رسيد

زهمت که در عشق آوازه داشت

به شورکهن همتي تازه دشت

زهمت که عزمي گران سنگ داشت

دلي شعله ور،غيرت آهنگ داشت

زهمت که آوازه اش ماندني ست

هماره سفرنامه اش خوندنيست

زهمت که دل برخدا بسته بود

به آيين آئينه پيوسته بود

زهمت که در لحظه هاي دعا

دلي داشت سرشار ياد خدا

سرس پرزشورو دلي پرشکيب

زباني پر از راز (امن يجيب)

زهمت با همت خويشتن

رهانيد خود را ز زندان تن

خدايا مرا همتي کن عطا

که با چشم همت بجوييم تورا

درين عرصه همت سرايي کنم

که يادي ازآن کربلايي کنم

بده همتي ،همتم آرزوست

که همت همان چشمه ي آبروست

هماني که دارد مي سرمدي

سبويي زخم خانه ي احمدي (صل الله عليه وآله)

سبويي که صد پاره ي دل دراوست

وباساقي عشق درگفتگوست

بده همتي تا سخن گل کند

وبرعشق همت تأمل کند

بده همتي تاشوم بيشتر

درين مثنوي، همت انديش تر

***

بيـا باز هم ياد لشکرکنيم

بيـا ياد مردي دلاور کنيم

بگوئيم ما(حاج همت ) که بود

امير سپاه محمد که بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:27  توسط مژده خانم  | 

سلام حاجی جون

مدتي بود بخاطر يه تحول خيلي كوچولو تو زندگيم ريخته بودم به هم و نميدونم جوزدگي بود خود كم بيني بود بي معرفتي بود خلاصه هر چي بود نگراني و استرسم زياد بود و اصلا دنيا برام عينهو رنگ دل عمر شده بود
يه كتاب كوچولو يكي برام فرستاده بود با عنوان خدا را شكر ميكنم
هميجوري نشستم خوندمش دوباره. گوينده كلمات كه نه امام علي ميدونه كيه نه پيغمبرش حضرت محمده نه نعمتهايي كه ما داريم رو داره اما
گوش كن اين يه جمله رو مثلا :
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم اين يعني من هنوز زنده ام
شهيد جان جات خالي اينقدر اين كلمات و اين جملات به ظاهر قشنگ مخ ما رو داره پر ميكنه كه خدا ميدونه . ديگه كمتر كسي دنبال قال الصادق و قال الباقر ميره با اينكه اصلا اصلا نميشه مقايسه كرد حرفاي اونا رو با اينا
اما خب وقتي يه انسان غربي با تفكرات مادي و خودخواهانه بتونه بدترين و آزاردهنده ترين چيز يعني صداي زنگ ساعت اونم اول صبح رو برا خودش قشنگ توجيه كنه ، من محب علي ، ايييييييينهمه نعمت دارم اينهمه آرمان و عقايد شاهكار دارم چرا بايد كفر نعمت كنم؟
شهيد شرمنده م هيچ وقت خدا رو بخاطر صداي زنگ ساعت كه منو برا نماز صبح بيدار ميكنه شكر نكردم
شهيد ! خدا به زور راه قشنگ جلو پام ميذاره ميگه فقط قدم بردار چيز ديگه ايي ازت توقع ندارم اما من اعتراض ميكنم و ميخوام هر جور شده در برم.
نميدونم چرا من همش فكر ميكنم خودم بهتر بلدم و بيشتر ميفهمم كه چه چيزي به دردم ميخوره .. در حاليكه هيچي قشنگتر از نعمتهايي نيست كه بدون اينكه خودت بخواي يا به ذهنت برسه بهت بدن
حالا كه دادن حتما به دردت ميخوره
يه عمر گريه كردي كه دستگيري كن وقتي هم دستگيري ميكنه بهونه مياري چرا آخه؟
شديم عين اون بچه ايي كه جيييييغ ميزد خدا ميخوام لمست كنم حست كنم وقتي يه پروانه رو صورتش نشست، نفهميد قهر كرد و رفت ...
شهيد ! وقتي من صد ساله دارم زار ميزنم كه شهادت قسمت ما ميشد اي كاش . ولي برام سخت باشه از تو و از فرهنگ شهادت گفتن از تو حرف زدن از تو خوندن براي معرفي تو چند دقيقه وقت گذاشتن اونوقت جز يه دروغگوي مدعي چه اسمي روي من ميذاري؟
برات منبر نرفتم شهيد جان
مشكلمو گفتم
برام از صبرت بگو
استقامتت
تلاشت تا رسيدن به هدفت
به من ياد بده به جاي نق زدن شكر كنم
به من ياد بده شيعه علي كم آوردن تو مرامش نيست

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:38  توسط مژده خانم  | 

درد دل یک بسیجی

ميگما شهيد جان ! بچه كدوم هيئتي؟
مرجع تقليدت كيه؟
تابع كدوم كانوني؟
پا منبر كي ميشيني؟
از كدوم مداح خوشت مياد؟
چپي؟ راستي؟ ميانه رويي؟
اصلا قرمزته يا آبيته؟
با تعجب نگاه نكن
الان قبل از اينكه از طرف بپرسن اسمت چيه اول همينا رو ميپرسن بعد تصميم
ميگيرن كه اين آدم خوبيه يا نه اصلا اين آدمه يا نه
ما بين خودمون وحدت نداريم ديگه چه برسه بين ما و شيعيان جهان بين ما و مسلموناي دنيا بين ما و مستضعفين غير مسلمون دنيا
اونوقت لابد انتظار داري فلسطين آزاد كنم؟ اسرائيل نابود كنم؟
شرمنده
اول بايد بچه همسايمون كه با عقايدم مخالفه نابود كنم
شما همتون زير پرچم هيئت امام حسين سينه زديد
همتون بچه كانون قائم آل محمد بوديد
ديگه فرقه ها و گروههاي ديگه ايي نبود
اصلا اينا رو ول كن بيا برات از خدامون بگم . خدايي كه ما ساختيمش
شهيد ! به جاي اينكه خودمونو بكشيم بالا به خدا برسيم
خدا رو آورديم پايين
خدايي كه ديگه نميشه دوسش داشت از بس غريب و تك و تنها و محتاجش كرديم
آهاي جوونا خداتون تنهاست بريد نماز بخونيد دلشو خوش كنيد
آهاي ملت خدا بي كسه همت كنيد تعداد انگشتر عقيقتونو بيشتر كنيد كه بگن طرفداراي خدا زياد شدن شكر خدا
نفي الله الصمد فرهنگ ما شده
غربت خدا شد اين؟
خوشحال كردن خدا اينطوره؟
اينطور بارمون ميارن كه از رو دلسوزي ميگيم آخي خب يه سر هم بخدا بزنيم. و اينجورياست كه خودمونو ميگيريم واسه خدا
يه جورايي انگار منت ميذاريم سرش كه ببين اومدم از غربت درت بيارم اين حاجتمو ندي ميرما
من تو نمازم بجا اينكه احساس بندگي كنم احساس ذلت كنم، خدايي ميكنم واسه خدا
ديگه چطور دل ببندم به خدايي كه من قراره با دو سه ركعت از غربت درش بيارم
چطور بگم توكلت علي الله در حاليكه تو دلم فكر ميكنم استغفرالله خدا نيازمنده گريه و اشك و عبادت اين و اونه
خداي مشتي ما رو بردن. خداي بي نياز ما رو كه تحويل هم نگيره عشقه ، چه طرفش بري چه نري يه سر سوزن براش فرقي نميكنه . خدا اصلا يعني رو نده
چطور معشوق بشري حق ناز كردن داره و نيازش لذت داره ، ذليلش شدن شيرينه
اما خدا بايد خودش دنبال رضايت ما باشه اونم به اين شكل؟؟؟
همينه كه شماها شهيد شدين
تو شهيد شدي وصيت كردي رو قبرت بنويسن پر كاهي تقديم آستان الهي
تو بودي كه تو نمازات ميلرزيدي كه اين خدا با اينهمه كبريا و عظمتش قبول ميكنه يا نه
تو تركش خوردي و بازم ته دلت اضطراب بود كه اگه قبول نكنه چي
تو بنده وار داد ميزدي مولاي يا مولاي
تو صادقانه شباي جمعه گفتي من لي غيرك
ما كه ميگيم من لك غيري... تو جز من كيو داري نه من جز تو
تو مثل پيغمبر و ائمه با ادب صداتو آوردي پايين خيلي محترمانه با خدا حرف زدي مناجات كردي . ما چايي نخورده رفيق شديم با خدا اسمش هم ميذاريم بندگي محض و تواضع مطلق . من حال ميكنم با خدا اينجوري حرف بزنم كسي هم حق نداره بين من و خداي من دخالت كنه
. نه ادبي ، نه حيايي، نه سيره و روش پيغمبري هيچي سرمون نميشه
داد ميزنيم سرش
صدامونو بالا مياريم جلوش
با پدر مادرمون هم جرأت نميكنيم اينطور حرف بزنيم كه با خدامون
شهيد ! خيلي بد برا خدا مشتري جمع ميكنيم .. خيلي بد
غافل از اينكه اصلا انسان طبعش قدرت مطلق طلبه . عاشق بي نيازي خداست نه اين خدايي كه ما ساختيم و چه بد ساختيم
فكر ميكني شهيد ميشم نه؟
بگو ايشالا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:59  توسط مژده خانم  | 

درس دیگری از حاجی

در آذر ماه سال 1362 ، لشکر در اردوگاه «قلاجه» مستقر بود.
فصل پاييز بود و هواي منطقه سرد.
حاج همت براي ماموريتي بيرون رفته بود.
و قتي آمد. متوجه شد که نيروها داخل اردوگاه نيستند . سراغ بچه ها را گرفت ، گفتند که آنها را براي رزم شبانه بيرون برده اند.
پرسيد:« توي اين هواي سرد ، چيزي با خودشان برده اند؟»
گفتند: يک پتو و تجهيزات نظاميشان.
حاج همت وقتي شنيد که بچه ها فقط يک پتو همراه برده اند، ناراحت شد . به همين دليل ، شب موقع خواب ، يک پتو برداشت و از سنگر بيرون آمد. وقتي بچه ها پرسيدند که چرا داخل سنگر نمي خوابي ،
گفت:« امشب نيروها توي اين سرما مي خواهند با يک پتو بخوابند، من چطور داخل سنگر به اين گرمي بمانم؟»
پتو را برداشت و شب را در محوطه باز اردوگاه به سر برد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:43  توسط مژده خانم  | 

آخرين يادداشت شهيد به همسر شان

سلام بر همسر مومن و مهربان و خوبم
گرچه بي تو ماندن در اين خانه برايم بسيار سخت بود وليكن يك شب را تنهايي در اينجا به سر آوردم.مدام تو را اينجا مي ديدم.
خداوند نگهدار تو باشد و نگهدار مهدي ؟ كه بعد از خدا و امام همه چيز من هستيد
ان شا الله كه سالم ميرسيد .كمي ميوه گرفتم نوش جان كنيد
تو را به خدا به خودتان برسيد خصوصا آن كوچولوي خوابيده در شكم كه مدام گرسنه است.
از همه شما التماس دعا دارم
ان شاالله به زودي به خانه اميدم مي آيم.
*حاج همت12/7/1362*

اين نامه زماني نوشته شده است كه خانم بديهيان اصفهان بوده اند و حاجي اصرار داشتند ايشان پيششان بروند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:39  توسط مژده خانم  | 

خاطره ای کوتاه از زبان فرزند شهید(( محمد مهدی همت))

حاجیبراي سركشي به بچه ها آمد توي سنگر . ميدانستم چند روز است چيزي نخورده . آنقدر ضعيف شده بود

كه وقتي كنار سنگر مي ايستاد پاهاش ميلرزيد . وقتي داشت ميرفت گفتم : حاجي جون ! بيا يه چيزي بخور

بي اعتنا نگاهم كرد و گفت : خدا رزق دنيا رو روي من بسته . من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم ... و از سنگر بیرون رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:20  توسط مژده خانم  | 

درد دلی با حاجی

حاجی جون سلام
بچه كه بوديم هر وقت بزرگترا از ما توقع داشتن كار خوبي انجام بديم يا حداقل اشتباهي مرتكب نشيم ميگفتن :
تو ديگه بزرگ شدي
وقتي آماده شديم براي كلاس اول رفتن هر كس به ما ميرسيد ميگفت
تو ديگه بزرگ شدي
بايد مثل بزرگا عمل ميكرديم
مثل بزرگا درس ميخونديم
مثل بزرگا بازي ميكرديم
تا ميگفتن بزرگ شدي كلي بايدها و نبايدها ميومد تو ذهنمون .. هنوزم همينطوره
اوووووه كه اگه يكي مبصر ميشد چقدر جوگير ميشد و باورش ميشد كه
ديگه بزرگ شده
و جالب اينجاست كه حتي خانم معلم و پدر و مادر و آدمايي كه فكر ميكرديم ديگه آخر بزرگ شدنن ، اونا هم دنبال همين بزرگ شدن بودن
اگه تو جامعه به ما مسئوليت ميدن به جا اينكه فكر كنيم اين يه كار هست يه خدمت هست باز همون حس غرور بزرگ شدن سراغمون مياد و چه زود باورمون ميشه كه نه بابا مثل اينكه جدي جدي بزرگ شديم
وقتي از همون بچگي بزرگواري رو با غرور و تكبر و خودخواهي و خودبيني برامون يكي كردن چه توقعي ميشه از ما داشت؟
مردم ميگن بزرگ شدي
خدا ميگه ذليل شو ، تو عبد مني ، نوكري و به نوكر هر چي جناب رئيس بگن خنده ش ميگيره . از يه نوكر جز خدمت كار ديگه ايي بر نمياد
و چه بدمون مياد از اين حرف خدا
در حاليكه تو اين غلامي و اين مدل بندگي و نوكري لذتي هست كه هيچ جناب رئيس و حضرت مسئول نميتونه بهش برسه مگر در بند نوكري خدا و خدمت به خلقش
دو سه نفر كه دورمون رو گرفتن و شلوغش كردن
سه چهارتا صلوات كه برامون فرستادن
يكي دوتا لقب كه بهمون دادن
آنچنان خوشحال شديم كه يادمون رفت بابا جان تو رو نوكر آفريدن
تو دعا ميگيم عبدك و ابن عبدك يعني نه فقط من نوكرم بابام هم نوكر بود
و جالب اينجاست كسي بهمون لقب رئيس و غير رئيس ميده كه خودشم نوكره
و ما هم اونقدر دلمون خوش ميشه به همين اسمها كه براي از دست ندادنشون حاضريم خدا رو هم نفي كنيم بنده هاشو هم تيكه تيكه كنيم يا شده با اسم دين و خدمت به دين هر طور شده حفظ كنيم اين اسمها و القاب ساختگي رو
اگه هم بگي ميگن اين مخلص بازيا فايده نداره و هزار و صد علت و بهونه ميارن كه هيچ ربطي نداره
جايي كه ريا خفه ت ميكنه واقعا هم مخلص بازي معنايي نداره .. اصلا همينقدر كافي كه به اين كار ميگن بازي

اگه از همون بچگي كسي حاليمون ميكرد مبصر شدي خودتو نگير
اگه از كوچيكترين و الكي ترين لقب مسئول زده بشيم
وقتي جدي جدي مسئول شديم مرتكب حماقت نميشيم


در واقع تويي كه بين رفقات متواضع بودي
تويي كه اگه كسي بهت ميگفت جناب فرمانده ، اخمات ميرفت تو هم
تويي كه هيچ وقت از مسئوليتت بد استفاده نكردي
تويي كه نه تنها خودتو بالاتر فرض نكردي كه كوچكترين آدما حساب كردي خودتو و خوب هم خدمت كردي
تويي كه بزرگ شدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:5  توسط مژده خانم  | 

خاطره ای دیگر از حاج همت

خاطرم هست توي پادگان ابوذر همه دور هم جمع بوديم.يک خط ((ش خ)) داشتيم.که اصلش توي

مخابرات بود.يک خطش را پارالل کرده بودند به اتاق ما.گوشي اش شماره گير نداشت.

رضا گفت من با همين براتون شماره مي گيرم.باورتون ميشه؟

عباس کريمي گفت نه نميشه نمي توني.

رضا گفت مي شه خيلي هم خوب مي تونم.

گفتم چه طوري؟

رضا گفت گوشي را بر مي دارم يه تقه صدا مي ده.با همين تقه ها ميشه شماره گرفت.

همه داشتيم باور مي کرديم.

رضا گفت هر تقه نشان دهنده يه شماره ست.اگر شماره ات نه باشه بايد نه تا تقه بزني و الي

آخر.امتحان هم کرد.مثلا ؟؟؟ را گرفت.بعد گفت عباس شماره ات را بده برات بگيرم.

عباس باور نمي کرد،ولي شماره تلفن خواهرش را داد که تهران زندگي مي کرد.بعد رضا شروع کرد به تقه

زدن و گوش تيز کرد و گفت الو.اسم صاحبخانه را گفت و گفت گوشي دستتان.

گوشي را داد دست عباس و گفت صدا خيلي ضعيفه بايد داد بزني.

عباس گوشي رو گرفت و گفت الو و شروع کرد به داد زدن.صدايي نمي آمد.گفت اين که صداش خيلي

ضعيفه. اصلا نمياد.

رضا گفت بايد بيشتر داد بزني.اين خط ها همه شان اينجوري اند.

عباس گفت کي گفته من خودم همين ديروز باش حرف زدم.

رضا گفت حالا تو داد بزن خواهرت پشت خطه.

عباس باز داد زد و ديد صدا نمياد.گفت رضا سر کار گذاشتي منو؟

رضا گفت کي؟من؟ و از خنده منفجر شد.حالا نخند کي بخند.ماهم مي خنديديم و عباس کلافه بودو غر

مي زد که يه دفعه تلفن زنگ زد.پشت خط فرماندهي نيروي زميني بود.با حاج همت کار داشت.رضا رفت

گوشي رو برداشت.

گفت حاجي با تو کار دارند.

حاجي گفت گوشي رو بذار من با آنهايي که تو باشان حرف مي زني کار ندارم.

رضا گفت حاجي از قرار گاه نجف است.

حاجي گفت از قرارگاه کربلا هم باشه حرف بزن نيستم .گوشي رو بذار بچه.

رضا گفت فلاني پشت خطه و خيلي هم عصباني ست.مي گه کار واجب داره.

حاج همت راضي نمي شد.متلک هم به رضا مي گفت.گفت ديگه حنات پيش منرنگ نداره.

ديدم رنگ به روي رضا نيست.گفتم گوشي رو بده به من ببينم!

گوشي رو گرفتم ديدم راست ميگه.گفتم حاجي را ست مي گه ها.

حاجي گفت تو هم؟از تو ديگه توقع نداشتم.

حالا مگه گوشي رو مي گرفت؟کلي قسم و آيه داديمش تا  اومد گوشي رو گرفت صحبت کرد.دست

گذاشت رو گوشي و گفت لال بوديد زودتر مي گفتيد؟

التماس دعا

*اَللّهُمَ الرْزُقْنا توفيقَ الشَهادَة*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:50  توسط مژده خانم  | 

(((فرازی از زهنمودهای مقام معظم رهبری مدظله العالی در باره شهداء)))

مقام معظم رهبریاینک

 

در قبال خون پاک شهیدان دو وظیفه سنگین و مهم بر عهده ما قرار گرفته است؛ الف) زنده نگه

داشتن یاد وخاطره آن راد مردان که وظیفه وجدانی، عاطفی، اسلامی، ملی و انسانی است، عزت امروز

اسلام و مسلمین ثمره خون شهداء است. عظمت ما بخاطر شهادت جوانان و فرزندان این ملت است. یاد

شهداء باید همیشه در فضای جامعه زنده باشد، خاطره شهداء را باید در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده

نگه داشت. زنده نگه داشتن یاد شهداء باعث تداوم حرکت انقلاب است. ب) اقتدا به شهداء و تقویت روحیه

ی شهادت طلبی در وجود خویش و در جامعه و انتقال این روحیه به نسل آینده. یکی از میانبر ترین راهها در

عرصه پاکی و تهذیب نفس تحصیل روحیه ی شهادت طلبی است، به گونه ای که انسان خود را سرباز عاشق

و فدایی امام زمان(عج) بداند و آماده ی هر گونه جان فشانی در رکاب امام خویش باشد. روحیه ی شهادت

طلبی کیمیا است، کیمیایی که از هزاران درد بی درمان روحی و اخلاقی به یکباره نجاتمان می بخشد، چنین

روحیه ای قطره ناچیز وجود ما را به افیانوس عظیمی از قدرت، معنویت و نورانیت متصل ساخته و ما را به

مقام معیت و همراهی با امام زمانمان ارواحنا فداه می رساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:3  توسط مژده خانم  | 

دل نوشته ها

مي خوام بنويسم . . . 

از خاطره هام . . . از حال و هوام . . .

از اون جاييکه هنوز دلم اونجاست  . . .     

 از اون خاکي که هنوز داغي اش روي پيشوني امه . . .

از اون سنگري که هنوز بوي نم اش روي چفيه امه . . .

از اون شقايقي که هنوز لاي قرآنمه . . .

و از اون شهيدي که هنوز بوي مزارش رو از قطغه ?? بهشت زهرا حس مي کنم : شهيد همت

مي خوام بنويسم . . .                                                                                                          

از جبهه و حال و هواش . . .

از شلمچه و خاکش . . . از طلاييه و سنگرهاش . . . از فاو و نخلهاي بي سرش . . .                             

از رقابيه و شقايقهاش . . .

و از دو کوهه و حسينيه اي مزين به نام حاج همت . . .

و حال مي نويسم . . .

 از شلمچه . . .

 از سرزمين عشق و ايثار . . .

از بهترين تفسير عشق . . .

از قله معراج ياران . . .

و از اون سرزميني که براي رفتن به اونجا بايد دعوتت کنند !

حالا من اومدم اينجا . . . اما نمي دونم به دعوت کي ؟ . . . چون واسه اومدن به اينجا در خونه هر کي رو که مي شناختم رفتم و حالا نمي دونم کدومشون دو رو به روم وا کرد ؟ . . .

به دنبال گم شده ام وارد کانال ميشم و همين طور که قدم مي زنم با خودم ميگم :

کاش شور سالهاي جنگ تو زرق و برق شهرهامون گم نمي شد . . .

کاش شيطون نفس انقدر ما رو بازي نمي داد . . .

کاش يه ذره معني واقعي عشق رو مي فهميديم . . .

کاش دل ما مثل اين کانال خاکي بود . . .

دلم عجيب گرفته . . . آخه نزديک غروب جمعه است !

از کانال که ميام بيرون دنبال يه جايي مي گردم که بتونم عقده دلم رو وا کنم . از دور چشمم به يک لاله زار مي افته . ناخواسته ميرم طرفش . اصلا نمي دونم چه نيرويي بود که پاهام رو به اون سمت هدايت مي کرد ؟ . . .

ميرم بين لاله ها . . . قدم مي زنم و ميگم : گلي گم کرده ام مي جويم او را . . .

- خدايا ! يعني ميشه من گلم رو بين اين لاله ها پيدا کنم ؟ . . . و چشم هام پر از اشک ميشه . . . ديگه تار مي بينم . . . اما نه ! اشتباه نمي کنم . . . خودشه . . . هموني که دستم رو گرفت و من رو تا اينجا آورد . . . همون گلي که به جاي پيراهن پاره کلاه تير خورده رو مزارش بود : شهيد نوري !

مي شينم کنارش . . . آخه جايي رو ندارم که برم . يوسفم پيدا شده . . .

تازه چشم هام دارند مي بينندش : يه چفيه دور گردنشه . . . يه لباس خاکي تنشه و يه سربند هم دور سرشه که روش نوشته : عاشقان کربلا !

از جا به جاي بدنش داره خون مي چکه ولي چشمهاش هنوز بازه ! دستهاي بي رمق اش رو به زحمت روي سينه اش ميذاره . . . اون لبهاي خشک و ترک خورده اش رو به هم تکون ميده و ميگه :

                                  "     السلام عليک يا اباعبدالله   "

اين رو ميگه و در حاليکه خون سرخش از گوشه لبش مي چکه چشمهاش رو مي بنده . . .

 خوش به حالش . . . کربلا نرفت ولي کربلا ديدنش اومد . . .

اون رو بردند ولي پيامش براي هميشه توي ذهنم مي مونه :

       "   خواهرم ! سرخي خونم را به سياهي چادرت به امانت مي سپارم .  "

واي که چه مسئوليت سنگيني به دوشم گذاشته . . . آخه چرا من بايد بمونم و اين بيابون داغ جدايي رو تنها طي کنم ؟

خدايا ! کمکم کن تا توي اين برهوت مثل زينب (س) بمونم و اين رسالت رو به همه ابلاغ کنم . . .

کم کم به لحظه جدايي نزديک ميشم . . . ديگه بايد برم اما نمي تونم ازش دل بکنم . تازه پيداش کردم اما ترجيح ميدم برم چند قدم اون طرفتر کنار سيم خاردار رو به کربلا بشينم و مناجات نيمه شب شهدا رو بخونم :

             السلام عليک يا اباعبدالله . السلام عليک يابن رسول الله . السلام عليک . . .

آخ که چه صفايي داره ! هيچ وقت فکرش رو نمي کردم يه روزي روي خاک شلمچه رو به کربلا بشينم زيارت عاشورا بخونم و صداي من تو باد گم بشه . . . بادي که نسيم کربلا رو به صورتم ميزنه !

- آقاجون ! يعني ميشه يه روز از همينجا پابرهنه راه بيفتيم و بياييم حرمت ؟ . . . يعني ما رو راه ميدي ؟

اما حالا که دارم از اينجا شما رو زيارت مي کنم کاش لااقل مي شد از شهدا بپرسم :

        " شما در زيارت عاشورا با امام حسين (ع) چه گفتيد که کربلايي شديد ؟ "

و انقدر به جواب اين سوال فکر مي کنم که به فراز آخر مي رسم . پيشوني ام رو به خاک ميذارم و ميگم :

                                  " اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:31  توسط مژده خانم  | 

چند كلام درد دل با شلمچه

سلام بر تو اي شلمچه .

 سلام بر تو اي قرار بي قراران ، اي جائيكه نه چندان دور نردبان معراج و ترقي بودي .

 سلام بر تو اي نقطه تلاقي عرش با فرش .

 سلام بر آن نيمه شب هايت ،

 سلام بر آن فضاي عارفانه و عاشقانه اي كه شب زنده دارنت با ترنم زيباو ملكوتي الهي العفو ، مي آفريدند.

 سلام بر نماز شب هايي كه در سنگرهاي آسماني تو آغاز ميشد و در بهشت خاتمه مي يافت.

 و باز سلام بر تو اي شلمچه ، اي جبهه عاشقان ، اي تماميت عرفان ،

  شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شكسته مي ماني .

 به ساغري كه كه خالي از شهد لقا و بند نام شهادت شده است .

 به دريايي كه در بستر خويش آرام غنيده است .

 شلمچه جزر و مَدّت كجا رفت ؟

 هر گاه بسيجيها در تو نيستند موج شرارهايت در درون تو فرو رفته است

 شلمچه جا دارد امروز چفيه ام را بر سر بكشم و اشك حسرت از چشمان ملتهبم جاري كنم و فرياد بكشم

من جا مانده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 7:20  توسط مژده خانم  | 

گیرنده: بهشت


تو که از دروازه باشکوه و هزار رنگ بهشت رد شده اي، بگو وقتي که وارد مي شدي، فرشته هاي غرق رنگ خدا، از زير قرآن همراهي ات کردند؟

راستي، وقتي وارد مي شدي «بوي اسپند» مي آمد؟

آن روز که زمين، زير پاي تو وسيع شد و آسمان از نگاهت، رفيع و ياس از صداقتت، سپيد و شقايق از نفست، سرخ، يادم هست که باران مي آمد.

تو زير باران رفتي! زير باران، پرواز کردي و به پرنده آموختي که چگونه بايد پريد. يادم هست که باران آتش و گلوله، دود و زخم، خاک و خمپاره مي آمد؛ يک باران دم اسبي!

و من گفتم از سنگرهاي ما بوي «بهشت» مي آيد و از جايگاه دشمن بوي «مرگ».

و تو گفتي: «اين رايحه «عشق» است نه، بوي بهشت!»

مگر بوي بهشت، بوي عشق نيست؟ شايد هم رايحه عشق، رايحه بهشت باشد!
 اين ها را همه تو بهتر مي داني، همانطور که من خوب مي دانم اگر تابلو آخر حماسه ات، جهنم هم بود، تو باز هم با تمام جان و دلدادگي تمام، قلم مو به دست آن را مي کشيدي؛ چرا
که براي تو فرقي ميان بهشت و جهنم بدون «او» نبود و تو بهشت را حرمت داشتي که «او» اين گونه مي پسنديد. مطمئن باش اينجا وصيت نامه ات خاک نمي خورد؛ حتي اگر بمباران
تمسخر و توهين و تهمت شويم. آخر وصيت نامه ات تنها صندوق پستي بين من است با تو در «بهشت».

نمي داني چقدر خوشحالم از اين که خفاشان راه آسمان را نمي دانند و از نور بي نصيبند؛ وگرنه مي آمدند، سر در قصر بلورينت را که با رنگ سبزي که به سرخي مي زند و نوشته اي «
عشق» پاک مي کردند و با زغال و با رنگ بي دردي مي نوشتند . . .

 

شهدا را ياد کنيد، حتي با يک صلوات

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 14:38  توسط مژده خانم  | 

تا محرم میرسد دل یاد جبهه می کند

تا محرم مي رسد دل يادِ جبهه مي كند

از براي يارانِ شهيدش بي قراري مي كند

خاكِ سـنـگر كـربـلا را نـزديـك مي كند

كــربـلا را در ذهـن مـجـســم مي كند

يـادِ جــبــهـه دل را هـوايـي مي كند

شـطِ فـرات و عـباس را تداعي مي كند

من نگويم كربلا در جبهه هاست

تـنها اجرشان با شهيدِ كربلاست

سنگر عشقي گر به پا بود در جبهه ها

اين همه بود از اعجاز شهيد کربلا

من نگويم شهداي جبهه ها

بود همسنگِ شهداي كربلا

حـرفِ مـن حـرفِ دل است

شهيدِ جبهه از خونِ دل است

گر كه سرخي خون هنوزم باقي است

گر که خون بر شمشير ساقی است اين هـمه از اعـجازِ كربلاست از خونِ حسينِ(ع) سر جداست

گر بسيجي در جبهه در تاب و تب است

ديـده عباس(س) در شط تشنه لب است

گر كه فريادِ حسين(ع)هل من ناصر است

ايـن زمـان لـبـيك به رهبر واجب است

دريغا از غفلتِ آن كوفيان

مرحبا به غيرتِ بسيجيان

وقتي عباس رجز خواند در شطِ فرات

بسيجی تشنه لب گرديد فدات

اين زمان وقتِ اقتداء بر زيـنب است

شرح عاشقيِ شهداي تشنه لب است

اين زمان عشق را حاشا كرده اند

خدمت را در قدرت معنا كرده اند

ايـن زمـان بــازم دلـم در كـربـلاست

اين قلم مشتاقِ نوشتن از جبهه هاست

اين زمـان عـشـق را به غارت برده اند

فوتباليست را الگوي شجاعت كرده اند

سـاقي ‌! قـدري ميٌِ مرگم بده

بيش از اين در دنيا زجرم نده

اي قلم محض خدا آرام باش

تـو از زجـرِ دلـم آگـاه باش

مي نويـسم دردِ پنهانم كنون

از همان عاشقانِ دشتِ جنون

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:20  توسط مژده خانم  | 

عملیات خیبر

مقدمه

پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی سراسر ارتش عراق، دشمن برای دست یابی به پدافند مطمئن تدابیری به کار بست؛ به گونه ای که در مناطق کوهستانی، ارتفاعات مرزی را همچنان در اشغال خود نگه داشت؛ و در مناطق پست، با به کارگیری موانع مصنوعی موقعیت خود را تحکیم بخشید. در عین حال، دشمن از موانع طبیعی نیز به منظور ایجاد اطمینان بیشتر بهره می گرفت. در این میان، رودخانه عریض اروند و منطقه وسیع هورالعظیم از نگرانی دشمن نسبت به تهاجم قوای ایران کاسته بود. این موضوع در منطقه هورالعظیم بیشتر مشهود بود، به طوری که دشمن هیچ گونه مانعی را برای ایجاد پدافند در غرب این منطقه در نظر نگرفته بود. عراق هرگز نمی پنداشت آب گرفتگی وسیع هورالعظیم برای نیروهای پیاده ایران قابل عبور باشد؛ و نیز گمان نمی کرد قوای مسلح ایران تلاش اصلی خود را در این منطقه قرار دهند.

هم چنین عراق در سال های سوم و چهارم جنگ تاکتیک های جدیدی اتخاذ کرد، که طبعا نیازمند به کارگیری تاکتیک ها و تدابیر جدید بود. به منظور برهم زدن معادله نظامی جنگ به نفع جمهوری اسلامی و به دست گرفتن ابتکار عمل، منطقه هور با سه ویژگی انتخاب گردید:

  1. ضعف و ناتوانی دشمن در عملیات آبی – خاکی.
  2. سرعت عمل.
  3. غافلگیری.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط مژده خانم  | 

به یادت

وقتي در خون خود غلتيدي چقدر خشنود بودي !
انگار منتظر چنين روزي بودي !
سرمست از اينكه بالاخره شربت شهادت را نوشيدي ، چشمانت را بستي .مطمئن و راضي پرواز كردي رو به آسمان .
تو را هنوز نمي شناسم .فقط روايت فتح را ديده ام و گاهي هم نوشته هايت را خوانده ام .
به جنوب كه سفر كردم ، فكه نرفتم . يعني شهيدان ما را لايق زيارت آنجا ندانستند و من نتوانستم محل شهادتت را زيارت كنم.
اما نمي دانم چگونه بود كه در جاي جاي دو كوهه حضورت را احساس مي كردم .شايد به خاطر ان تابلوهاي عكس كه در كنارشان نوشته هاي زيباي تو بود اين احساس به من دست داده بود يا به خاطر كتاب دو كوهه كه دو بار در طول سفر آن را خواندم .
مي بيني ! تو در هنگام سال تحويل در دو كوهه بودي و من نيز .
تو يكسال بعد از جنگ و من چهارده سال بعد .
تو چه زيبا از دو كوهه نوشته بودي .از اين سرزمين كه زينت يافته است به آدمهايي كه در آن زيسته اند .و من در يافتم كه تو راست مي گويي .من تازه فهميدم آنجا كجاست ؟!
به قول تو :
دو كوهه تو يك پادگان نيستي ، تو قطعه اي از خاك كربلايي .چرا كه ياران عاشورايي سيد الشهدا را به قافله او رسانده اي ، دو كوهه ! بعضي ما را سرزنش مي كنند كه چرا دم از كربلا مي زنيد و از عاشورا . آنها نمي دانند كه براي ما كربلا بيش از آنكه يك شهر باشد يك افق است ، يك منظر معنوي است كه آن را به تعداد شهدايمان فتح كرده ايم .نه يك بار .نه دو بار .به تعداد شهدايمان .
بالاخره تو هم راوي فتح بودي و فتح كردي كربلا را .
و اميدوارم روزي فكه را نيز ببينم .
بقولي :
فكه همان دل است .اشك و صعود و عروج است .فكه آسمان است .زمين است .
فريادي است به عظمت تاريخ و سكوتي است به بلنداي فرياد .سكوي پروازي در منطقه عملياتي دل است .
بر سيد و سالار شهيدان صلوات .
يا حق .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:4  توسط مژده خانم  | 

حاج همت شهادتت مبارک

اي شکسته تن شهيدِ من

شهيد شهر قصه ها

روي شوُنه ميــبرن تن شکستَــتو فرشته ها

اي برادر شهيد من ،شهيد برگ گل کفن

بي تو لا له ها چه پَرپَرن پرنده ها چه بي صدا

بوُي تو بوُي خون بودُ فرياد

خاک تو پاکِ مرگ تو ميلاد

اي رفته با برگهاي زرد

تا مرز باد تا خاک سرد

بي تو بايد خون گريه کرد

بي تو بايد خون گريه کرد

شهر من شهامتُ از تو باوَر کرد

قلب من در سوُگ تو مرثيه سَر کرد

اي به غربت هميشگي سپُرده همزبون تو

روي کوُمه ها شقايقي شکفته رنگ خون تو

اينجا پرنده بايد بميره

پرواز تلخت يادم نميره

تو قبله گاه هرچه روحِ آزاد

تو سر پناه عشقو ،چَترفرياد

با خون نوشته آخرين پيامو،

به روي خاکو پَر کشيده با باد

حاج همت شهادتت مبارک

به خون تپـيده هجرتت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:30  توسط مژده خانم  | 

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

 

اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو
شنهای شعله ور شده را لمس می کنند
انگشت های القمه در جستجوی تو
اسلام را قدم زده ای سوی کفرشان
کفار قبل از این که بیایند سوی تو !
تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو
من دارم آب می شوم از شرم ؛ آن زمان ـ
حتی نبوده آب برای وضوی تو
جز آسمان برای تو جایی نمانده بود
آنجا که کفر می وزد از چارسوی تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:8  توسط مژده خانم  | 

خوشا انان که دين را آبرويند

خوشا انان که دين را آبرويند

به وقت"همت" ابراهيم خويند

چو ابراهيم با بت عشق مي باز

ولي بتخانه را از بت بپرداز

شبي احرام پوش مي به دستي

به من گفتا چرا در خود نشستي؟

به جانم ريخت مستي هفت باري

به او گفتم بچرخم؟گفت آري!

چه مي ديدم؟خودم مست و سرم مست

دلم در چرخ اول رفت از دست

دلن ناگاه با يک سوزن آه

ميان چرخ چارم ماند از راه

به قدر هفت شب مي خورده بودم

ميان چرخ هفتم مرده بودم

مرا از من گرفت از من جدا کرد

تمام سعي را با من صفا کرد

مرا تا پاي کوه رحمت آورد

به جان من جهاني حيرت آورد

غروب روز هشتم وقت رفتن

جهاني بود از غربت دل من

قيامت را سوي او جاده ديدم

جهان را خيمه اي افتاده ديدم

همان شب بود کوچيدم به مشعر

قيامت بود آن صحراي محشر

مطوّل بود دردم ،مختصر شد

و ناگه آن شب کوته سحر شد

به کويش سالها لبيک خواندم

شبي در مشعر مويش نماندم!

دلم در چاه حالي مبهم افتاد

همان شب پلک دل روي هم افتاد

نشد آن شب نخوانم،مي ننوشم

نشد يک شب شبيه مي بجوشم

شب مستي چرا از جوش ماندم

قيامت ديدم و خاموش ماندم

خوشا آنان که چرخيدند در خون

خدا را ناگهان ديدند در خون

به پاي دوست،دست از دست دادند

حسين آسا به پايش سر نهادند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:37  توسط مژده خانم  | 

فدای تن بی سرت

چو "ابراهيم همت"در منا باش
    

 سراسر غرق در خون خدا باش

اگر نمرود آتش زد به جانش
   

  گلستان شد همه روح و روانش

اگر شوق خدا داري چنين کن
   

  صفا و سعي در ميدان مين کن

بيا چون"ميثمي" عبد خدا باش
   

  به شوق کعبه اش در کربلا باش

چقدر اين اسماني خاک زيباست
  

  به دنيا گر بهشتي هست اينجاست

فداي"همت "عرفاني تو
 
 

  به قربان مي "چمراني" تو

بگو"همت" بگو غيرت بگو درد
 

  بگو تنهاترين عاشق ترين مرد

بخند اي گل که فردا سربلندي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:13  توسط مژده خانم  | 

به مجنون گفتم زنده بمان ...

{ چشم تو خورشيد را برنمي تابد ، پس بيهوده چشم در خورشيد مدوز ، سهم تو از خورشيد ، آن است كه در آينه مي بيني ، اما روزگار آينه ها نيز سپري گشته است ، آينه هاي شكست گرفته و هزار تكه هر يک به قد خويش ، قدري نور مي تابند و هر يک به قد خويش ، پاره اي از خورشيد را حكايت ميكنند ، روزگاري بوده است كه آينه هاي پي در پي ، روزهاي سرد زمين را در تابش خورشيدهاي مكرر غرقه ميكردند ، اما چيزي نمي گذرد كه آينه ها يک يک شكست مي گيرند و ياد خورشيد در خورده هاي آينه بر زمين ميماند ، چيزي نميگذرد كه در نبود آينه ها خورشيد فراموش مي شود و روي در خفا مي كند ، چيزي نمي گذرد كه داستان آينه و خورشيد چندان افسانه مينمايد كه در آمدن ناقه ي صالح از سنگ و فرود آمدن روح در كالبد مرده ، چيزي نمي گذرد كه لاجرم تنها راه ما به خورشيد از اين پاره هاي آينه راست مي شود ، مي شود دست بالا كرد و پاره هاي آينه را در جاي خويش نهاد ، شايد خورشيد به تمامي جلوه گر شود ... }

پسرک بودم ، چشنده ي عشقي كوچک ، كه به مجنون گفتم : " زنده بمان! "
به من گفت يا برايم خواند ، مادربزرگم به گمانم ، كه مجنون ترين مجرم را به جرم عشق چه طور شلاق ميزدند و او ، آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت : " ليلي ... "
به من گفت يا برايم خواند ، مادربزرگم به گمانم ، كه ليلي چه طور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون ، زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه ي پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط ميگفت : " مجنون ... "
به من گفت يا برايم خواند ، مادربزرگم به گمانم ، كه مجنون چه طور آواره ي بيابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پاي معشوقش سپرد ، وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد ميزد : " ليلي ... "
به من نگفت يا برايم نخواند مادربزرگم ، اما شعله ي آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته كه اينطور از قيس عامر توانسته بگويد ...
شايد همان روزها بود كه براي اولين بار به مجنون گفتم : " زنده بمان! "
عشق هاي كودكي اغلب كوچک اند ...
بزرگ تر كه شدم ، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم ، مجنون ها در خودم ، با خودم ، كنار خودم ديدم ، مشق عشقشان حكايتها با خودش داشته بوده است ...
چمران اگر اسلحه به دست گرفت تا برود بجنگد ، عاشقانه ترين لحظه ها را كنار ليلي اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن لبخند زند ...
همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود، مجنون و ديوانه ي ليلي اش هم بود ، كه زنگ بزند و به او بگويد : " ژيلا! كاش يك ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم ... "
و اين مجنون ، مجنون ،مجنون ...
نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون ، شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده است كه جنگ باعث شد بشناسم شان ، قربانگاه ابراهيم و حميد و مهدي ، كه اسمشان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده است ...
پيشه ي شان عاشقي بود ، مطمئنم ، برويد از ليلي هاشان بپرسيد ، برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد ، بپرسيد وقتي ابراهيم رفت به خانه ي خدا ، از خدا چه خواست؟ بپرسيد مگر نگفت : " ژيلا را به من برسان! " ، بپرسيد مگر نگفت : " فقط او ميتواند مادر هر دو پسرم باشد ... " ، بپرسيد مگر نگفت : " زخم تير و تركش نمي خواهم ، نمي خواهم ژيلا براي يک لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد ... " ، و مگر جز اين شد؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد ، هرچند سخت ، هرچند دور ، هرچند كوتاه ، هر دو پسرش را هم به او سپرد ، كه مي دانست؟ و زخم تير و تركش هم نخورد ، تا روزهاي مجنون ، روزهاي جزيره ي مجنون ، كه سرش از تن جدا گرديد ...
همان روزها بود كه زير لب و بلند و با فرياد به مجنون گفتم : " زنده بمان! "
حميد هم آنجا بود ، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن ، كه وقتي آرامش تيري يا تركشي ربودش ، ليلي اش با لبخند بغض گفت : " بهتر ، حالا حميدم مي تواند كمي بخوابد ... "
و همين است ، از همين آتش مي خواهم بگويم كه به جان من و هر كس كه اين لبخند بغض را ديده است ، افتاده است ، ليلي را هميشه ، من و ما و ديگران ، پر آب چشم ديده ايم در فراق مجنون عاشقش ، اما ليلي حميد فقط مي خنديد ، فقط مي خنديد ، انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هاي عمرش مي گويد ، وقتي از رفتن حميدش برايمان مي گويد ، حتي مي خندد ، و حتي مي گويد : " گفتم بهتر! "
شرح اين عشق ها را بايد گفت ، بايد گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگيده است ، مشق عاشقي ها كرده است ، اول او با خودش جنگيده است ، بعد با فراق دوري از ليلي اش ، بعد پا در راه عشقي ديگر گذاشته است ، آن ليلي ديگر كه بهاي عشقش فقط خون است ...
خب بله ، اشتباه من همين است ، نه ، بهاي عشق هر ليلي يي خون است ، گواه هم البته دارم ، خوني كه مصطفي به عشق غاده ريخته است ، يا ابراهيم براي ژيلا ، يا حميد براي فاطمه ، يا مجنون براي ليلي ...
مهدي هم البته هست كه بايد بعد از حميد بماند بشنود : " او رفته به عراق پناهنده شده!!! " ، يا خودش هم برود بگذارد ديگران بشنوند : " كاش مهدي توبه كرده باشد ، وگرنه شهادتش ...!!! " ، يا دوستي بيايد بگويد : " حميد ماهي بود كه خورشيد مهدي نگذاشت او زياد ديده شود ...! "
از آنها گفتن و نوشتن ، از بعد از ديدن ، واگويه ي ديگران ، هميشه آرزوي من بوده است ، تا اين كه پيش آمد ، اشکها خب ، گفتن ندارد ، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي ، آن هم در مجنون ، مجنون ، مجنون ...
چه رادها در خود داري مجنون ، كه روايت راويانت به رنگيني رنگهاي رنگين كمان است ، سهم من از اين قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه هاي كم رنگ مجنون بوده است ، با قلم موي قلمم ، با دست بردن در تپش هاي مستند ...
تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم : " زنده بمان! "

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:4  توسط مژده خانم  | 

واي بر فردايمان

سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم
و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم
و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم
وهربار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن «قلاويزان» و سنگرهای متروک شده «چنگوله» می کنم.
همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود.
همان جايی که بهترين ماوا وگذرگاه مردانی مردی بود که
هنوزخاک پايشان طوطيای چشم مان و رد گامهايشان يادآورحضورسبزشان درميدان خون و شهادت است.
مردان خاکی ٫ خاکريزنشينی که ذکردعا و زمزمه های نيمه شبشان
در سنگر های به ظاهر تاريک ودر معنا نورانی جبهه ها
عرش را به تسبيح وا می داشتند
و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی
لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند
وهمچون پرستوی مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند.
وبا عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها خود را به ستاره پرفروغ می رساندند
و بـرای هميشه آشيـانه خود را تـرک و با اين ديـار غـربت خـداحـافظـی می نمودند.
وبا شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:56  توسط مژده خانم  | 

براي آنهايي كه هنوز زنده اند و به فراموشي سپرده نخواهند شد

گفتم : مي شنوي كه چه آهنگ حزيني دارد ؟!

گفت : آري . . . . است كه مي خواند

گفتم : نه ، صداي قافله را مي گويم ، دوكوهه كه دار دور مي شود.

گفت : دور نمي شود ، داه گم مي شود .

گفتم : من نمي گذارم كه صداي زنگ قافله دوكوهه توي دالان گوشهايم گم شود .

گفت : گم مي شود ، دير يا زود

گفتم : هنوز صدايش را مي شنوم ، انگار كه زنده است .

گفت : اين انعكاس دور صدائي ست كه سالها مرده است .

گفتم : من جا مانده ام ، . . . بايد بروم . . . قافله دوكوهه دارد مي رود.

گفت : مي رود نه بگو رفت

گفتم : هواي آن روزها رو كردم . . . . هواي دوكوهه !

گفت : اصحاب كهف شده اي و سكه بي وقت مي خواهي ؟ !

گفتم : دلم براي آن روزها تنگ شده و حسرت يك شبش را دارم .

گفت : سال دوهزار را گذرانديم ، دوره دلدادگي به خاطره ها گذشت ، از اينترنت حرف بزن

گفتم : سي دي براي گنجاندن شبهاي دو كوهه سرد است .

من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت توي حقارت سي دي جاي دهم .

گفت : ديروزها تمام شد ، با تمام دو كوهه ها و حاج همت ها

گفتم : دو كوهه ها و حاج همت ها و باكري ها كه تمام نمي شوند.

گفت : شعار نده ، به خيابان شهرت نگاه كن ، آنها را مي بيني ؟

گفتم : نه ، هيچ كدامشان را . . .

گفت : رنگي از باكري مي بيني ؟

گفتم : نه ، انگار هيچ كَس هم رنگ او نيست .

گفت : رد حاج همت را چه ؟ جاي پايش را توي همه دود و غبار پيدا مي كني ؟

گفتم : نه ، انگار . . . .

گفت : نه ، انگار . . . مطمئن باش كه راه آنها گم شده است .

گفتم : من هنوز مي بينم شان ، حي و حاضر و زنده .

گفت : چشم ها را بايد شست ، جور ديگه بايد ديد .

گفتم : راست مي گويم . من آن قافله را ، من جا مانده ام . . .

گفت : جنگ تمام شد ، دروازه شهادت را بسته اند. چفتش را هم انداخته اند .

گفتم : شهادت را با زخم و تير نمي دهند ، خيلي ها شهيد شده اند پيش از آنكه بميرند.

گفت : رفته ايم توي هشتاد و سه ، سال خودت را باور كن .

شهادت عزل معاصر نيست . خاك و خاكريز رفته توي عكس ها

گفتم : توي خيابان ها هم مي شود خاكريز زد . خاكريز ها تقويم ندارند .

گفت : باور كن از دو كوهه تنها اسم و خاطره اش مانده.

گفتم : تو باور كن من هنوز هر صبح با صداي اذان دو كوهه از خواب بيدار مي شوم .

گفت : اينجا تهران است ، دو كوهه نيست . بايد مراقب باشي چه مي گويي و چه مي كني .

گفتم : من همه جا را دو كوهه مي بينم ، اما

چه حيف كه تهران دو كوهه قشنگي نيست .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:48  توسط مژده خانم  | 

کوچه های بی خورشید

صداي آهنگهاي پاپ و . . . آن قدر بلند است كه فرياده هاي «حاج همت» لاي نيزارهاي اروند جا مي ماند و به گوش نمي رسد.
صداي قهقهه « پاورچين »  ها و « زير آسمان شهر » ي ها ناله « روايت فتح» ي ها را خفه مي كند.
بر ديوارها ، روي پوستر شهيد ، عكس مرده هفاد ساله مي چسبانند و نام شهيد را بخاطر اينكه بچه هايمان خشونت طلب و جنگ طلب بار نيايند از كوچه ها برداشته و نام سوسن وزنبق مي گذارند.
غيرت ، يك شب بي هوا از جيب مردها توي لجنزار غفت مي افتد و . . . . گم مي شود.
مردها توي چراگاههاي خيابان راه مي افتند و گناه مي چرند .
زنها مثل دستفروشيها ، كنار خيابان مي ايستند و جواهرات بدلي عرضه مي كنند و پوست گوزن مي پوشند و از زير روسريهاي نازك و . . . . رشته هاي جهنم شعله مي كشد. آنها افتخار مي كنند كه بچه شان « همبرگر» را درست تلفظ مي كند و به « پيتزا » علاقه پيدا كرده است. شكلاتهاي نارگيلي ، كار دست? ما مي دهد وبعضيها به اسم تمدن ، به گردنشان زنگوله مي اندازند و وقتشان را با آدامس بادكنكي و جدول مي گذرانند.
آنها كه مي نشيند « مسافر از هند » و « بوي غريب پائيز » را با كي تماشا مي كنند وبراي سيلي خوردن پسر دزد سريال « آپارتمان » گريه مي كنند و قربون صدقه فلان قاچاقچي« آئينه عبرت » مي روند ديگر وقت ندارند كه به سيلي خوردن حضرت زهرا (سلام الله عليها) فكر كنند و خون دل خوردنهاي امام امت را بشناسند و كتابهاي شهيد مطهري را بخوانند و هشدارهاي رهبري را جدي بگيرند.
آنها مي خواهند خوش باشند و زندگي خودشان را بكنند. كاري هم به كار كسي نداشته باشند.اگر چنين نكنند ، چه كسي دنبال بهترين آنتن ماهواره بگردد.؟ چه كسي فيلمهاي سرخ پوستي ببيند و عشق را از فيلمهاي هندي ياد بگيرد؟
كاش مردهايي كه غيرتشان را گم كرده اند ، به اندازه دفترچه بيمه شان به اندازه كوپن قند و شكرشان براي پيدا كردنش به دست و پا مي افتادند. مردم به استراحت پس از جنگ پرداخته اند . انصافها چرت مي زند و وجدانها آنفلانزا گرفته و تابوت عاطفه برزمين مانده است.

كاش قحطي عفت تمام مي شد!

كاش عمليات چريكي چمران فراموش نمي شد!

كاش « باكري » ها و « زين الدين » هااز ياد نمي رفتند!

كاش طنين صداي شهيد همت را با صداي نكره « مايكل جكسون » عوض نمي كرديم .

كاش از بوي گلاب بيشتراز ادكلن شبهاي پاريس و . . . . خوشمان مي آمد

چه خوب گفت آنكه گفت :

« گل محمدي باش ، تا محتاج ادكلن فرانسوي نشوي »

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:37  توسط مژده خانم  | 

درباره شهید همت

                                                       سرشار از عشق

حاج همتوقتى به من كه وقتى جنگ شروع شد اصلاً به دنيا نيامده بودم گفتند مطلبى درباره شهيد همت بنويسم،خيلى فكر كردم چه بنويسم. هميشه صحبت از مرگ و شهادت و خون و جراحت است، در حالى كه امروز همسالان من همه از زندگى و توسعه و حقوق شهروندى و رفاه سخن مى گويند، دنبال نكته تازه اى درباره او مى گشتم. قسمتى از خاطرات همسرش توجهم را جلب كرد: «صبح روز عقد رفته بود شهرضا مادرش را بياورد. زنگ زد خانه مان احوالم را بپرسد و اينكه كم و كسر دارم يا نه.
گفتم: نه، فقط يادتان باشد با لباس سپاه بياييد توى مراسم عقد.
خنديد و گفت: مگر قرار بود با لباس ديگرى بيايم. بعد از جارى شدن خطبه عقد به مزار شهداى شهر رفتيم و زيارتى كرديم و بعد راهى سفر شديم . مدتى در پاوه زندگى كرديم و بعد هم به دليل احساس نياز به نيروهاى رزمنده به جبهه هاى جنوب رفتيم، من در دزفول ساكن شدم. »۱ديدم شرايط آن روز، با فضاى امروز و خرج هايى كه براى عروسى ها مى شود، چقدر فاصله دارد. كدام زوجى حالا حاضرند داماد با لباس فرم  نظامى سر سفره عقد بنشيند؟ و اگر كسى اين كار را امروز انجام دهد به او هزار انگ و لعن مى چسبانند. مى فهمم كه بعضى كارهاى او را درك نخواهم كرد.
• عشق به زندگى
وارد «زندگى»اش مى شوم، مسئله اى كه امروز براى ما بيش از هر چيز اهميت دارد و آن روز با وجود مهم بودن فداكردنش آسان بود:از جاى جاى صحبت هاى همسرش مى توان اين را فهميد: «آنقدر به من محبت مى كرد كه فرصت نمى كردم از مسائل كارى اش چيزى بپرسم. كمك حالم مى شد. خيلى هم باسليقه بود. تا از راه مى رسيد، همان طور خسته، شير بچه را آماده مى كرد، لباس هايشان را عوض مى كرد. به من ديگر فرصت انجام كارى را نمى داد. يك بار گفتم: ابراهيم تو آنجا آن همه سختى مى كشى، چرا من بايد بگذارم اينجا هم كار كنى، سختى بكشى؟ در حالى كه بچه بغلش بود، برگشت گفت: «تو بيشتر از اينها به گردنم حق دارى. بايد حق تو و اين طفل هاى معصوم را ادا كنم.»۲
به خواسته هاى همسرش خيلى احترام مى گذاشت. هرچند اين احترام هيچ وقت باعث نشد كه كارى خلاف ارزش هاى اعتقادى اش انجام دهد. بارها به همسرش گفته بود كه همسر فرمانده بايد از همه ساده تر و فقيرانه تر زندگى كند، مبادا دل كسى آزرده شود.
همسر: «دانشگاه ها باز شده بود به خصوص رشته  من. من هم به سرم زد كه برگردم اصفهان درسم را ادامه دهم. عقرب هايى كه تو خونه پر بودند را بهانه كردم و گفتم مى خواهم از اينجا (انديمشك) برگردم اصفهان. اول گفت: نه، مى خواهى به خاطر چند تا عقرب برى و مرا تنها بگذارى؟ خنديدم و گفتم: نه بابا همين چند تا واحدم كه تمام شد، خودت بيا من را برگردان؟ قبول كرد. هرچند كه اصلاً ميلش نبود. من رفتم دانشگاه ولى نمى توانستم فضاى آنجا را تحمل كنم. روحيات آدم ها با ابراهيم خيلى متفاوت بود. حتى روزى استادى به من توهين كرد. برگشتم خانه. همان لحظه ابراهيم از منطقه زنگ زد، من هم زدم زير گريه. گفتم همين الان بلند شو بيا. آمد. سريع و هراسان. مادرم گفت: مى گويد نمى خواهد برود دانشگاه. ابراهيم خنديد و گفت: من حرفى ندارم، هرچيزى كه خودش بخواهد، هر چى كه خودش بگويد.»۳در نگاه اول فكر مى كردم آنها كه اهل جنگ و جبهه بوده اند سراپا خشونت و قاطعيت بوده اند، از عاطفه، محبت و عشق چيزى نمى فهميدند، با زندگى اش بيشتر آشنا مى شوم. رفتارش نشان مى دهد در حساس ترين لحظات هم از ياد خانواده غافل نبوده است. همسرش به ياد مى آورد كه هر وقت امكانش پيش  مى آمد از خط تماس مى گرفت و حال همه را مى پرسيد و مى گفت «نگران من نباشيد.» برادرش مى گويد: «در منطقه تا وقت اضافه مى آورد سريع مى رفت به خانواده سر مى زد. بارها به من گفته بود چقدر شرمنده خانواده هستم. اصلاً نتوانسته ام كنارشان باشم يا آن چيزى كه مى خواهند را بگيرم. عشق به خانواده را به هر نحوى كه بود نشان مى داد. جانش براى خنده هاى مهدى در مى رفت.»۴
همسرش: «آخرين بار گفت: بيا بنشين اين جا، با تو حرف دارم. نشستم. گفت: تو مى دانى من الان چى ديدم؟ گفتم:  نه! گفت: من جدايى مان را ديدم. به شوخى گفتم: تو دارى مثل بچه لوس ها حرف مى زنى. گفت: نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشاق، آنهايى كه خيلى به هم دل بسته اند، با هم بمانند. من دل نمى دادم به حرف هاى او. مسخره اش كردم. گفتم: حالا ما ليلى و مجنونيم؟ حاجى عصبانى شد، گفت: من هر وقت آمدم يك حرف جدى بزنم تو شوخى كن! من امشب مى خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگى مشترك مان يا خانه مادرت بوده اى يا خانه پدرى من. نمى خواهم بعد از من هم اين طور سرگردانى بكشى. به برادرم مى  گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا روى زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد. ناراحت شدم، گفتم: تو به من گفتى دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان، حالا... حاجى انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مى زند. گفت: نه، اين طورها نيست. من دارم محكم كارى مى كنم. همين... هميشه مى گفت: تنها چيزى كه مانع شهادت من مى شود وابستگى ام به شماها است. روزى كه مسئله شما را براى خودم حل كنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»۵
• مديريت: رياست يا مشاركتحاج همت 2
اين علاقه و محبت او به آدم ها، در روابطش با بچه هاى جنگ هم به نوعى ديگر نمايان بود. مناسباتش نشان مى دهد نوع مديريت او با بقيه متفاوت بوده است. همه مى گويند هرچند كه فرمانده برجسته اى بود اما ستادنشين و اتاق نشين نبود. قبل از هر عمليات خود نيز در كارهاى شناسايى شركت مى كرده: «هيچ عملياتى نبود كه خودش منطقه را از نزديك نديده باشد. در يكى از همين شناسايى ها در حالى كه با ماشين توى خط حركت مى كرديم، به خاكريزى برخورديم و ديديم كه راه بسته است. از ماشين پياده شديم و رفتيم پشت خاكريز تا وضعيت را بررسى كنيم. تعداد زيادى تانك و نفربر پشت خاكريز بود. از حاج همت پرسيدم اينها چيه؟ گفت: نمى دونم. شايد بچه هاى زرهى لشگر امام حسين هستند. در همين موقع ديديم لندكروزى به سمت ما مى آيد. جلويش را گرفتيم تا اطلاعاتى از منطقه بگيريم. ديديم چند افسر عراقى نشسته اند. همه شان هم مسلح هستند. ما هم به جز حاج همت كه كلت كمرى داشت اسلحه اى نداشتيم. انتظار داشتيم كه يا ما را اسير كنند يا شهيد ولى تا فهميدند كه ايرانى هستيم دور زدند و با سرعت فرار كردند...»۶به افراد زيرمجموعه اش بهاى زيادى مى داد. به رشد آنها، نظريات و انتقادات آنها توجهى جدى داشت، به آنها به چشم ابزار نگاه نمى كرد، اين رويه ها بود كه شخصيت او براى همه دوست داشتنى شده بود. همراهانش مى گويند:«همت در فرماندهى آرامش خاصى داشت و در سخت ترين شرايط هم روحيه اش را از دست نمى داد. بارها خبر شهادت دوستان نزديك را شنيده بود اما خم به ابرو نمى آورد تا روحيه ساير افراد خراب نشود.»۷بسيار مقيد بود كه افراد را نسبت به كارى كه مى كنند توجيه كند. چون معتقد بود آدمى كه قانع شده خيلى بهتر از افرادى كه كوركورانه اطاعت مى كنند كارشان را انجام مى دهند. «قبل از عمليات رمضان آمد جمع مان كرد توى مدرسه مصطفى خمينى اهواز. كالك عمليات را نصب كرد روبه رويمان و شروع كرد به توضيح دادن. البته كارش از نظر حفاظتى ايراد داشت اما حاجى مى خواست نيروهايش آگاهانه پيش بروند.»۸
او همچنانكه با بسيجى ها رابطه بسيار خوبى داشت، اما اگر مى ديد كارى به نظم جمع آسيب مى زند يا جان بقيه را به خطر مى اندازد شديد برخورد مى كرد.
با وجود موقعيت بالايى كه داشت، فردى متواضع بود و هيچ مزيتى براى فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله نسبت به ساير افراد احساس نمى  كرد:
«عباديان (مسئول تداركات لشگر) سريع به مقر خودشان رفت و با دو ظرف باقالى پلو و دو قوطى كنسرو ماهى برگشت. كنسرو ها را باز كرد و با دو ظرف باقالى پلو جلوى من و حاجى گذاشت. حاجى قاشق اول را كه خواست در دهان بگذارد به عباديان گفت: بچه ها شام چى خوردن؟ عباديان گفت: همين غذا را، باقالى پلو. حاج همت پرسيد تن ماهى چى؟ عباديان گفت: قرار است فردا ظهر به آنها بدهيم. حاج همت گفت خب به من هم فردا بدهيد.»۹«حاجى خيلى بچه ها را دوست داشت. هر جا آنها را مى ديد سوارشان مى كرد و مى رساندشان. در بين راه هم از آنها مى خواست كه اگر نقطه ضعفى مى بينند، پيشنهادى دارند، نكته اى را در عمليات ديده اند، بگويند يا بنويسند. همه نوشته ها يشان را با علاقه مى خواند و در دفترچه اش يادداشت مى كرد. به نظر بچه ها خيلى احترام مى گذاشت. حتى اگر جلسه اى با فرماندهان داشت، با استناد به حرف هاى توى دفترچه با آنها مخالفت يا موافقت مى كرد. مى گفت: بچه ها نظرشان اين است.»۱۰بسيجى ها هم به خاطر همين كارها و تواضع اش خيلى دوستش داشتند. استقبال هايى كه از او مى كردند بى سابقه بوده است. مى ريختند گردن همت را مى گرفتند، تا ببوسندش. هميشه گردنش سياه و كبود بود. همسرش در اين باره به ياد مى آورد: «يك بار در نبود ابراهيم همان دفترچه معروف كه هميشه همراهش بود را باز كردم. چند تا نامه از بسيجى ها توش بود. يكى شان نوشته بود: حاجى! من سرپل صراط جلويت را مى گيرم. دارى به من ظلم مى كنى. الان سه ماه  است كه توى سنگر نشسته ام به عشق ديدنت، آن وقت تو... وقتى آمد فهميد دفترچه را ديده ام. ناراحت شد و گفت: فكر نكن من آدم با لياقتى هستم كه بچه ها اينطور نوشته اند. اينها همه بزرگى خود بچه ها است.»۱۱بگذريم كه وقتى چند نفر به ما احترام مى كنند ديگر كسى را نمى شناسيم و بعضى  مديرانمان با احترام ساختگى و ظاهرى اطرافيان، چنان خود را گم مى كنند كه ديگر پيدا شدنى نيستند. «يكى از فرماندهان ارتش چند بار آمد چادر را كنار زد و نگاهى كرد و رفت. تا بار آخر كه گفت: حاج همت اينجا تشريف دارند؟ گفتم بله، ايشان هستند. با تعجب گفت: ايشان؟ اصلاً نمى شود بين فرمانده لشگر و بقيه فرقى گذاشت.»۱۲حكايت شهادت و ايام شهادت او هم حكايت غريبى است. همت در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد. وضعيت عمليات خيبر و شرايط آن روز را محسن رضايى اين گونه شرح مى دهد: «طلايه جاى خيلى پيچيده اى براى جنگيدن بود. اين محور را دادم به همت. يعنى سخت ترين جاى عمليات را. لشگر ۲۷ مثل بقيه آماده نبود. ولى اميدوار بودم. مصمم شدم كه ايده ام را دنبال كنم و مشكلات را حين عمل حل كنم. بعد از آن ركود دو سه ساله حالا ما خيز بلندى برداشته بوديم كه جزاير را فتح كنيم. روز دوم عمليات احساس كردم احتمال دارد كل طرحمان با شكست مواجه شود و تمام خيبر سقوط كند و حتى جزاير را هم نمى توانيم حفظ كنيم. پناه بردم به همت گفتم فقط كار خودت است.»۱۳نصرت الله كاشانى دنباله ماجرا را شاهد بوده : «تمام سنگينى عمليات در شكستن طلايه بود. شب اول خط شكسته نشد. شب دوم تا ششم هم نشد. از همه طرف بهش فشار وارد مى شد. بالايى ها مى گفتند بايد فلان كار را بكند و پايينى ها، بچه هاى خودش، اصلاً گوش به حرفش نمى دادند. همان شب ششم بود كه به او دستور دادند «برويد از وسط حمله كنيد!» نمى شد. خودش هم مى دانست. ولى رفت و به بچه ها گفت. قاطعانه هم گفت. آنها هم گفتند: ما نمى رويم. مگر نمى بينى چه خبر است؟ آنجا فقط آتش است.دلش شكست. گريه هم كرد. دعا كرد همين الان يك گلوله بخورد بميرد. به من گفت: مى بينى حرفم را نمى خوانند. نه پايينى ها، نه بالايى ها. من و اكبر زجاجى گفتيم: ما مى رويم. نگران نباش. از بالا دستور رسيد اگر نمى توانى عقب بكش. لشگر امام حسين مى آيد خط را بشكند.حسين خرازى و لشگرش آمدند خط را شكستند. زخم زبان ها هم شروع شد كه «تو كه گفتى نمى شود. پس چرا حسين توانست؟» دلش خيلى شكست. مثل مجنون ها شده بود. گريه مى كرد، با خودش حرف مى زد.»۱۴در اين حالات بود كه خون به دل شهيد شد.سردارهمت در سال ۱۳۳۳ در شهرضاى اصفهان به دنيا آمده بود. در مدرسه و دبيرستان شاگرد خوبى بود اما در دانشگاه نتوانست قبول شود. سال ۵۲ به دانشسراى تربيت معلم اصفهان رفت. بعد از فارغ التحصيلى به سربازى رفت. در پادگان مسئول آشپزخانه شد و هميشه به نفع سربازان كار مى كرد و زيربار دستورات نادرست فرماندهان نمى رفت. وقتى از سربازى بر گشت، معلم شد. در ضمن درس تاريخ بچه ها را با مسائل سياسى و مبارزه عليه ديكتاتورى حاكم آشنا مى كرد. حكم دستگيرى اش را دادند، مدتى فرارى بود. بعد از انقلاب در سپاه شهرضا مسئوليت كارهاى فرهنگى را برعهده گرفت و پس از چندى احساس كرد در كردستان و پاوه به او بيشتر نياز است. به پاوه رفت و مسئوليت روابط عمومى آنجا را برعهده گرفت. پس از شهادت ناصر كاظميه فرمانده سپاه پاوه  شد. در سال ۶۱ فرماندهى تيپ محمدرسول االله(ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاى اين تيپ به لشگر، تا زمان شهادت، در سمت فرماندهى آن لشگر انجام وظيفه كرد. همت ۲۹ ساله بود كه در ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ در جزيره مجنون به شهادت رسيد. همسر و دو فرزندش تا روزى كه زنده بود چندان فرصتى براى بودن با او پيدا نكردند، در بسيارى از سختى هاى او هم سهيم بودند و در دفاع مقدس و سربلندى كشورشان نيز. هرچند بعد از جنگ هم يادى از آنها نشد و كسى حال آنها را كه تنها دو سال زندگى با او را تجربه كرده بودند نفهميد، خصوصاً وقتى همسرش براى آخرين ديدار او مى رفت: «وقتى مى رفتيم سردخانه باورم نمى شد. به همه مى گفتم: من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون ما نرود. هميشه با او شوخى مى كردم، مى گفتم: اگر بدون ما بروى، مى آيم گوشَت را مى بُرم. بعد كشوى سردخانه را مى كشند و مى بينى اصلاً سرى در كار نيست...»

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 16:56  توسط مژده خانم  | 

غم نامه کردستان

روزي از روزها با بازي روزگار تاس ما به غريبترين جبهه جنگ افتاد. در شامگاهي دلتنگ خسته و از راه رسيده، مرغاني پرشکسته از باده خون سرمست به پيشوازمان آمدند. با شمع هايي دردست تا بهتر بتوانيم مقتل ها و کشتارگاهها را ببينيم. بازماندگان آن مقتلها آمدند با زخمهايي برجسم و جان تا فرياد بزنند اي گوشهاي بسته آگاه باشيد هنوز هم اين جا خون و شمشير يکديگر را مي درند .


هاي بايستيد اين جا ناجوانمردانه از پشت سرمي زنند اين جا اشکهاي شبانه بازي دراز را با خنجر پاک مي کنند و تنها شاهد اين قلندران حقيقت کهکشان راه شيري و ستارگان هستند. اين جا کوفه است با هزاران مسلم به اسارت گرفته شده و آهنگ صداهاي يا حسين در نگاهها خفه شده، اين جا ساز مطربان عشق را شکسته اند و زبان سوسن را با نيزه دريده اند . تا مبادا باغبان بلبلان را به خونخواهي گل ها بخواند.کوههايش زندان وحشتناک سکندر است اما دشتهايش از برق غيرت نورانيست و براحتي مي توان سايه هاي اهريمن را در آن با گلهاي چيده در دست ديد. اين ها قصه نيست ، حکايت نيست مصيبت نامه رنداني بلاکش است از کردستان: مريوان ، پاوه و قصرشيرين ....


اين جا معبر نامردان روزگار بوده است . اين جا زخم خوردگان تيغ کين را مثله کرده اند.


خوب گوش کنيد هنوز صداي غرشناک متوسليان بي سلاح به ميدان آمده، خواب را از چشمان ببرها ي خون آشام ربوده است و شجاعتش شيران دشت را به سجده در آورده است . هنوز هم صداي حزين (خدايا مارا هم ببر) حاج همت بعد از شکستن کمرش، در خيبر به گوش مي رسد.


اين جا رحم ندارند خلوت نماز شب عاشقان را به قصد غرامت جان مي شکنند . اين جا پادگان ابوذرهاي زمان است که علي حيدري هاي زيادي را براي شکستن در خيبر راهي قربانگاههاي شهادت کرده است .


اين جا از کربلا غريب ترست، که حتي زينب ندارد که رسوا کند، عباسي نمانده که به ياري بطلبد و تاريخ نويسي نداشته تا غربت خونبارش را بر صفحات تاريخ حک کند.


از اين جا تا کربلا راهي نيست بوي حسين و يارانش به مشام مي رسد اما دزدان نيمه شب راه را برآن بسته اند.

عاشق زارم مرا بـا کـــفر و با ايمان چه کار


کشته يارم مرا با وصل و با هجران چه کار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 16:28  توسط مژده خانم  | 

اینجا طلاییه است سرزمین حاج همت!

جبههاينجا طلائيه ست!
اينجا با همه ي عالم فرق مي کنه!
اينجا طلائيه ست!
سرزمين مردان بدر و خيبر!
سرزمين حاج همت!

ميگه وقتي باد مياد، علامت خوبيه...
يکم اونطرفتر از اين سيم خاردارا، يه عده شهيد دارن زندگي مي کنن!
باد که مياد بوي اونا رو با خودش مياره!
راست ميگه!
نفس که ميکشي اين معنويته که توي تک تک رگهاي بدنت راه پيدا ميکنه!
ميشي پرنده!
اما، بي بال!

فکر مي کني مي توني بپري!
بالت اونقدر توانائي داره که از زمين بلندت کنه!
سعي که مي کني، مي فهمي بالها که مال خودت نيست!
مال شهداست!
همونائي که 200 متر اونطرفتر هنوز دارن زندگي مي کنن!
همونائي که باد بوي اونا رو اين طرف آورده!

ميدوني؟ فکر که ميکنم مي بينم يه جورائي خوب نيست!
بوي شهدا کار دست آدم ميده!
عقل رو با خودش مي بره!
ميشي مجنون!

اونوقت بوي بيابون ميگيري!
اما تو که نمي خواي براي هميشه اونجا بموني!
آخه توي شهر خونه داري!
زندگي داري، کار داري، درس داري!
رفيق داري!
اگه از اين بوها بدي که خوب نيست!
همه يه جوري نيگات مي کنن!
غريبه اي انگار!!
علتشو هنوز نمي دونم!
نمي دونم شهر شمام اينطوريه يا نه!
اما!
اما مردم شهر من اينطورين!
توي شهر من به هر کي بوي بيابون بده مي خندن!
کسي اينجا حق نداره از اين حرفا بزنه!
آخه مردم مي خوان خوش باشن!
شادي حق مردمه!
آزادي حق مردمه!
چه اهميتي داره که مديون کي هستيم!

ما مي خوايم شاد باشيم!
ما مي خوايم آزاد باشيم!
چرا دست ور نمي دارين از اين حرفا!
خوب يه جنگي بود! 8 سال طول کشيد!
ما ماليات داديم که ارتش بره بجنگه!
نخواستيم کسي اضافه بره!
حالا يه عده رفتن خودشون رو به کشتن دادن،
16-17 سال هم که گذشته!
بعد از اين همه سال ديگه اين بازيا چيه!؟
اين فيلمها چيه!؟
ياد شهدا چه صيغه ايه؟
شماها، ديوونه ها، چرا با خاک حرف مي زنين!؟
چرا پاهاتون رو برهنه مي کنين!؟

آخه عيده نوروز باستانيه!
وقت شاديه!
سال به سالم که زياد ميشن!
امسال 5 ميليون نفر!

لابد اينا شمال رو نديدن!
لابد کنار دريا رو نديدن!
لذت ويلاهاي آنچناني رو نفهميدن!
توي مهمونياي باحال شرکت نکردن!

همش گريه!
همش غم!

اينجا با همه ي عالم فرق مي کنه!
اينجا طلائيه ست!
سرزمين مردان بدر و خيبر!
سرزمين حاج همت!
سينه ام رو که به ضريح شهداي گمنام مي چسبونم خودم رو توي حرم امام حسين مي بينم!

 

اينجا سرزمين خوبيهايت!
مادر شهيدي آن طرف روي خاکها نشسته و با خاک نجوا مي کند!
اينطرفتر دختر شهيدي نگاه به انتهاي افق دوخته است!
عيد من لحظات خوش ماندن با شهداست!
عيد من در جبهه هاست!
من هم اينجا سفره ي هفت سين پهن کرده ام!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:39  توسط مژده خانم  | 

روزي جنگي بود...

جنگ تمام شد. آن هم براي من و تو شايد. براي آنکه قسمتي از وجودش را در جنگ نهاده است چگونه جنگ پايان خواهد پذيرفت؟ براي آنکه دست و پا و چشم و يادش را در جنگ نهاده است چگونه ممکن است جنگ تمام شود؟ چگونه ممکن است جنگ تمام شود براي خيلي ها مثل من که از تکرار اين ديوارها دلشان مي پوسد و از اين همه دل هاي ريسماني و سيماني دلگير مي شوند و از ديوارهاشان که اين روزها خيلي بلند است مي رنجند و بي اختيار مي زنند بيرون، زير رگبار تند باران براي التيام زخم هايي که جز خدا کسي نمي بيندشان؟ دلم صاعقه وار مي گيرد و چشمانم باراني مي شود. باز وقت سفر است. تمام ذره ذره وجودم را کوله باري از پرهاي خاکي به دوش مي گيرند و پراکنده مي شوند. چه روزهاي سختي است روزهايي که هر گوشه از اين کشور را به تعداد حزب هايش مي شناسند.

 

در تهران هيچ کس نمي فهمد که در کردستان چه خبر است و کسي باور نمي کند خيلي زود جنگي در خواهد گرفت. جنگي خانمان سوز...

 

آري اينچنين بود که آن هجرت عظيم آغاز شد و راهيان طريق عشق پا در رکاب نهادند. «محمد» سردار شهيد محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر همه زندگي بچه ها بود. حرفش مثل حرف امام(ره) برايشان حجت بود. وقتي که خرمشهر شد خونين شهر، محمد بچه ها را جمع کرد و گفت: من به عنوان فرمانده، تکليف را از دوشتان برداشتم! هرکس مي خواهد، برود. اما هيچ کس نرفت. همه ماندند تا وقتي که محمد ماند. بعد از عمليات ثامن الائمه وقتي خرمشهر آزاد شد. وقتي همه جشن آزادي گرفتند، خيلي ها نتوانستند قاطي بقيه جشن بگيرند. ديگر محمد نبود که بغلش کنند ببويند، و ببوسندش. بي صدا گذشتند و آدام با اشک و ناله با محمد زمزمه کردند؛ « محمد نبودي ببيني، شهر آزاد گشته...».

 

وقت سفر است. چه سخت است سفر به هويزه، عنان دل مي کشم و تمناي رفتن مي کنم. اما دريغ يک مرتبه آتش توپخانه ي خودي قطع مي شود. عراقي ها برعکس... مي کوبند و مي جنگند. دستور عقب نشيني مي رسد. حالا هيچکدام از نيروهاي زرهي در منطقه نيستند به جز چندتايي ديده بان و تعدادي نيروي پياده وسط دشت باز، بدون مهمات و پشتوانه آتش. تانک هاي عراقي هرچه زمان به غروب نزديک تر مي شود تعدادشان بيشتر مي شود. حدود شصت تانک! مهمات بچه ها تمام شده است. جز چندتا موشک آرپي جي. براي همين حسين علم الهدي و بچه هايش آن قدر صبر مي کنند تا مطمئن شوند گلوله هايشان به تانک مي خورد. صبري به قدر رسيدن تانک به سي متري شان. اما تانک ها براي شليک لازم نيست به سي متري هدفشان بيايند. خورشيد از ترس به تاريکي شب پناه مي برد و دشت شخم مي خورد از خشم خمپاره ها و توپ ها . صد و چهل نفر ياران حسين در اين قتلگاه رو به آسمان افتاده اند و حسين آخرين مرد اين ميدان، با شليک توپي چند متر به هوا پرتاب مي شود و چفيه سفيد دور گردنش با نسيم مي رقصد و آرام روي صورت حسين که پيکر پاره پاره اش روي زمين افتاده مي افتد. ظهر نزديک است تانک ها بر جنازه ها مي تازند چنان که اسب ها با نعل هاي تازه ظهر عاشورا...، و تو خود مي داني که گوشت و استخوان لاي شني فولادي تانک چه سنخيتي دارد؟! اما زينبي کو که تا قتلگاه بدود. تا نوحه سرايي کند. تا بگريد در داغ بي تسلاي حسين! حسين! حسين!

 

قافله ي عشق در سفر تاريخ است و در اين سفر بر ما، يعني آنان که در سال 61هجري در ذخائر تقدير نهفته بوديم و در دهه 60به صداي «لبيک يا خميني» هم نرسيديم و با درد جا ماندن به قفس خو گرفتيم، فرض است و لازم، که از «فکه» بگذريم براي رسيدن به عاشورا و ملازمان رکاب حسين.

 

تشنه ام، تشنه تر از ريگ هاي فکه! وقتي مي گويند براي ديدار امام وقت گرفته اند. «غلامحسين» شهيد غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري چشمانش از اشک پر شد اما گفت نمي آيم و رفت. رفت براي شناسايي از سنگر بيرون. بعد هم گفت محمد برو و دوربينم را بياور. محمد رفت، يادش افتاد که دوربين شناسايي هميشه گردنش هست؛ پس چرا؟! صداي انفجار و رقص ريگ هاي فکه در هوا او را ميخکوب مي کند. ديگر دوربين لازم نيست.

 

پايگاه رشيديه پايگاه موشکي عراق است که از آنجا «دزفول» را مي زند. «گردان کميل» انتخاب شده براي پاک سازي پاسگاه. کانال را که پاک سازي مي کنند همانجا زمين گير مي شوند. دوشکاها و تانک هاي عراق مستقيم جاده را مي زنند. روز سوم، ارتباط کميل با مقر قطع مي شود. آخرين حرف را به «حاج همت» مي زنند: حاجي به امام(ره) بگو ما عاشورايي جنگيديم و حاج همت شايد آنسوي بي سيم فقط مي تواند سر بکوبد به جعبه هاي فشنگ و اشک بريزد. نه آب مي رسد نه غذا. ده، دوازده نفري با يک قمقمه سر مي کنند، فقط در حدي که لبشان تر شود. نارنجک ها هم تمام شده، عراقي ها که وارد کانال مي شوند اکثر بچه ها از تشنگي شهيد شده اند بقيه را هم تير خلاص مي زنند. بچه ها در قتلگاه مي مانند براي هميشه، والفجر يک هم تمام مي شود. قتلگاهي پر از لب هاي تشنه و پر از لاله هايي که سال ها بعد نيز با يک سوراخ در جمجمه هاي پر از گل پيدا مي شوند، و مي شوند «شهيد گمنام».

 

عقل و عشق را خدا آفريد تا حيرت را معنا کند و من در اين ميان چشمي به عقل دارم و چشمي به عشق. قدمي براي رفتن و ترديدي براي ماندن که صداي ليلا را مي شنوم. با هر ضربه شلاق که بر تن مجنون مي خورد زخمي بر تنش نقش مي بندد و او دم نمي زند. صداي الرحيل الرحيل مي آيد و از رحمت خدا بدور است، هرکه يار نشود. و «حاج همت» از ليلايش مي گذرد و بار سفر مي بندد «حميد و مهدي» نيز. «خيبري ها» مي آيند با سوز و «آقا مهدي» سردار شهيد مهدي زين الدين فرمانده لشگر 17علي بن ابيطالب جلوتر از همه، مي آيد و مي شود سردار خيبرشکن، از شناسايي برمي گرديم، کنار يک رستوران شيک و تميز مي ايستد و مي گويد: شام مهمان من! دور ميز مي نشينيم و تسبيحات بعد از نماز را همانجا مي گوييم. اما آقا مهدي هنوز بالاست و مشغول تعقيبات. يکباره صداي هق هق گريه اش فضاي رستوران را پر مي کند. همه متوجه او مي شوند، اما او انگار هيچ کس و هيچ چيز را نمي بيند. حالا ديگر مطمئنم که همه جا براي او حکم مسجد را دارد و حضور هيچ کس مانع خلوت او با خدا نمي شود. مي آيد مي نشيند سر ميز، با آن چشمان خمار که انگار هميشه قطره اي اشک گوشه اش مي لغزد. در خيبر کنده مي شود همه فرياد مي زنند زنده بمان مجنون و «ژيلا» (همسر شهيد محمدابراهيم همت) بيشتر. «فاطمه» (خانم فاطمه اميريايي همسر شهيد حميد باکري) اما مي خندد، مجنون ژيلا برمي گردد بي سرو دست، اما مجنون فاطمه در هور الهويزه مانده است.

 

فاطمه مي خندد، زير لب مي گويد بهتر حالا ديگر حميدم مي تواند بخوابد. ضربه هاب شلاق تهمت به تن ليلا مي نشيند شايد حميد به عراق پناهنده شده باشد يا کاش مهدي قبل از مرگش توبه کرده باشد.

 

روز آخر حاج همت را روي خاکريز ديدم، گيج بود. تلو تلو مي خورد. بي تفاوت از کنار شليک ها رد مي شد. صدايش کردم نشنيد. دست گذاشتم روي شانه اش و برش گرداندم طرف خودم، زل زد توي چشمانم، آن چشمان زيباي مسحور کننده شده بود کاسه ي خون، گريه مي کرد نه که اشک بريزد، واقعا گريه مي کرد. پرسيدم حاجي چته بازم برچسب؟! گفت فقط يک تير بيايد و بخورد اينجا و دست گذاشت روي پيشاني اش. يک تير حاجي؟ تو که دوست داشتي سر بدهي. گفت: بالايي ها گفته اند همت...خسته بود از تهمت، آن قدر که راضي شده بود به يک تير. دلم شکست. اما حاجي! تو شيعه اي و تاريخ شيعه را هميشه اينگونه پسنديده است. کاش امروز بودي تا براي تو و «حاج احمد» از زندان ابوغريب مي گفتم و مي گريستيم. آنوقت چشمان نازت غيرتي مي شد و عصباني!

 

تو و حاج احمد حتما کاري مي کرديد. گمانم «حاج حسين» هم مجنون بود که دستش را پرتاب کرد سمت کربلا و همان جا نذر شلمچه شد.

 

جنگ تمام شد البته در شهرها و براي ما. در بيمارستان ساسان و آسايشگاه امام و خيلي جاهاي ديگر هنوز اما جنگ است. آري جنگ تمام نمي شود تا زماني که حتي يک نفر زخمي و خراشي از جنگ به يادگار داشته باشد.

 

پله هاي بيمارستان را دوتا يکي مي کنم تا به قرارم برسم از در و ديوار «بيمارستان ساسان» دلم مي گيرد. سعي مي کنم زودتر خودم را به اتاق آقا سيد برسانم تا نفسي تازه کنم. در را که باز مي کنم مثل هميشه عطر گل هاي مريم مي پاشد توي صورتم. آنجاست کنار پنجره. خيره در آسفالت هاي بي رحم خيابان. جواب سلامم را که مي دهد شروع مي کند: من از بچه هاي حاج همت بودم. حاجي من را «سيد ديوانه» صدا مي زد، آخر يک بار جلوي چشمانش سوار لودر شدم و زير توپ و خمپاره شروع کردم به زدن خاکريز. حاجي داد مي زد سيد بيا پايين خطرناکه ديوانه. من اما از خودش يار گرفته بودم که نترسم. بغض گلويش را مي گيرد و اشک در چشمش حلقه مي زند مي پرسم چيزي شده؟ مجال مي داديد حالتان را مي پرسيدم. مي گويد مگر نيامدي اينها را بشنوي تو چرا از شنيدن اين خاطرات خسته نمي شوي؟! دوباره مي پرسم آقا سيد چيزي شده؟ مي خندد: اصلا بيا برايت يک خاطره تازه بگويم . تازه تازه؛ همين يکي دو روز قبل شب دلم گرفت. زدم بيرون اما توي پارک تشنج گرفتم و بي حس افتادم گوشه پارک. توان نداشتم قرص هايم را بردارم و بخورم. مردم هم به خيال اينکه معتادم دور و برم جمع شدند. هرکس سهمي داشت؛ يکي لگد، ديگري توهين. تا نزديکي صبح که به هوش شدم و آمدم اينجا. شروع مي کند به خنديدن. سعي مي کنم بغضم را با اشک هايم فرو بخورم. اما به هق هق مي افتم. اخم مي کند. چرا گريه مي کني؟ مردم که جانباز شيميايي نديده اند آن هم از نزديک، من سرزنششان نمي کنم بيرون اين آکواريوم کسي ما را نمي شناسد. حق دارند. تا سرپا بوديم، بيايانگرد بوديم. وقتي هم آمديم يک راست آوردنمان اينجا. ما که رسم شهر نشيني نمي دانيم. خسته مي شود، مي افتد روي تخت زير لب با آه کشداري مي گويد: مه در لندن بوميست، غربت در ما. دوباره صدايش در گوشم مي پيچد: «هرکس سهمي داشت يکي لگد، ديگري توهين. بيرون اين آکواريم کسي ما را نمي شناسد همه مردم که جانباز شيميايي نديده اند.» به خيابان مي رسم. هوايي که به سمتم هجوم مي آورد راه نفسم را مي بندد به ماهي اي مي مانم که از آب افتاده بيرون. سر پيچ خيابان، حاج همت ايستاده دست تکان مي دهد و مي خندد توي تمام تابلوهاي اطراف نوشته لبخند بزن بسيجي، من اما سرشارم از بغض، از فرياد، از درد و رنج. شايد امشب خيلي ها مثل من خار در چشم و استخوان در گلو دارند. اخبار ساعت 21 اعلام مي کند: جانباز شيميايي حاج داود کريمي همرزم شهيدان همت، دستواره ، کريمي به يارانش پيوست.

 

حاج داود کريمي فرمانده جبهه هاي جنگ است براي همين خبر شهادتش پخش مي شود وگرنه خيلي ها را حتي بنياد جانبازان هم خبردار نمي شود. دلم هواي آقا سيد را مي کند و گل هاي مريمش را. صدايش باز مي پيچد توي سرم: «همه مردم که جانباز شيميايي نديده اند من سرزنششان نمي کنم». بايد قبول کنم که جنگ تمام شده است.

 

خدايا باز امشب هجوم قطاروار خاطرات مرا از پاي درخواهد آورد. 1400سال رنج شيعه را که در 8سال خلاصه مي شود، و مي شود جام زهري که بايد نوشيده شود. خدايامرا صبري بده تا تاب بياورم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:29  توسط مژده خانم  | 

خم به ابرو نمی آورد...

بيسمچي گوشي بيسم را به دست حاج همت مي دهد و مي گويد: با شما کار دارند. حاج همت گوشي را مي گيرد: همت...بگوشم... در همان لحظه خمپاره اي زوزه کشان مي آيد. باز هم بيسيمچي مي ترسد. صداي زوزه دلخراش خمپاره باز هم دل او را فرو ريخته. خمپاره کمي دورترمنفجر مي شود. صداي مهيب انفجارپرده هاي گوش بيسيمچي را مي لرزاند و زمين از موج انفجار مثل گهواره مي لرزد.

غباري غليظ همراه با ترکشهاي داغ به طرف آن دو پاشيده مي شود. همه اينها در يک چشم به هم زدن اتفاق مي افتد. حاج همت بدون اينکه از جايش تکان بخورد با لبخند به بيسيمچي نگاه مي کند و به صحبت ادامه مي دهد. بيسيمچي خودش راسفت به زمين چسبانده و با دو دست گوش هايش را گرفته . وقتي گرد و غبار مي خوابد به ياد حاج همت مي افتد. از جا بر مي خيزد. چشمش در چشم حاج همت گره مي خورد  از خجالت سرش را پايين مي اندازد و در فکر فرو مي رود. او به ترس و دلهره خودش و شجاعت حاج همت فکرمي کند. او خيلي سعي کرده ترس را از خودش دور کند اما نتوانسته. وقتي صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده مي شود ? انگار کنترل بدن دست خودش نيست. زانوها خود به خود شل مي شوند ? قلب به تپش مي افتد و بدن نقش زمين مي شود.

 بيسيمچي خيلي با خود کلنجار رفته تا بر ترسش غلبه کند ؛ اما هيچ وقت موفق نشده . يکبار دل به تاريکي بيابان سپرد تا ترس را براي هميشه در خود سرکوب کند. در بيابان حاج همت را ديد که در خلوت و تاريکي به نماز ايستاده. وحشت تنهايي ? وحشت کمي نبود. او از حاج همت گذشت و اين وحشت و تنهايي را آنقدر تحمل کرد تا صبح شد ؛ اما باز هم ترسش نريخت. سرانجام تصميم گرفت موضوع را با حاج همت در ميان بگذارد ؛ ولي هربار شرم و خجالت مانع اين کار مي شد.

حالا ديگر از اين وضع خسته شده بود. دل به دريا زده و سوالي را که مدتها پيش بايد مي پرسيد حالا مي پرسد: من چرا مي ترسم؟ شما چرا نمي ترسي؟ راستش خيلي تلاش مي کنم که نترسم ؛ اما به خدا دست خودم نيست. مگرآدم مي تواندجلوي قلبش را بگيرد که تندتند نزند؟ مگر مي تواندبه رنگ صورتش بگويد زرد نشو؟ اصلا من بي اختيار روي زمين دراز مي کشم. کنترلم دست خودم نيست ...

پيش از آنکه حرفهاي بسيمچي تمام شود حاج همت که گويي از مدتها قبل منتظر چنين فرصتي بود دست مي گذارد روي شانه او و با لبخند و مهرباني مي گويد: من هم يک روزي مثل تو بودم. ذهن من هم يک روزي پربود ازاين سوالها ؛ اماسرانجام امام جواب همه سوالهايم را داد.

 اوايل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. يک روز با چندتا از جوانهاي شهرمان رفتيم جماران و گفتيم که مي خواهيم امام را ببينيم. گفتند الان نزديک ظهر است و امام ملاقات ندارند. خيلي التماس کرديم که از راه دور آمده ايم. به هرترتيب ما را راه دادند. تعدادمان کم بود. دورتادور امام حلقه زديم و به نصيحتهايش گوش مي داديم که يکدفعه ضربه محکمي به پنجره خورد و يکي ازشيشه هاي اتاق شکست از اين صداي غيرمنتظره همه از جا پريدند ؛ به جز امام. امام در همان حال که صحبت مي کرد آرام سرش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد. هنوز صحبتهايش تمام نشده بود که صداي اذان شنيده شد. بلافاصله والسلام گفت و از جا بلند شد ... همان جا بود که فهميدم آدمها همه شان مي ترسند ؛ چرا که آن روز همه ما ترسيده بوديم. هم امام ترسيده بود و هم ما. امام از دير شدن وقت نماز مي ترسيد و ما از شکستن شيشه. او از خدا مي ترسيد و ما از غير خدا. آنجا بود که فهميدم هرکس واقعا از خدا بترسد ديگر از غير خدا نمي ترسد ... و هرکس از غير خدا بترسد از خدا نمي ترسد.

بيسيمچي مشتاقانه به حرفهاي حاج همت گوش مي دهد و به آن فکر مي کند: حاج همت موقع نمازآن چنان زانو مي زندو آن چنان گريه مي کند که گويي هر لحظه از ترس جان خواهد داد ؛ اما موقع انفجار مهيبترين بمبها ، خم به ابرو نمي آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:21  توسط مژده خانم  | 

مطالب قدیمی‌تر