X
تبلیغات
سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت

سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت

همه جیز در مورد حاجی همت (سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت )

حقيقت شهيد


در نظام اسلامي هر فرد مسلمان مسئوليت و رسالت حفظ و اشاعه احکام و ارزشهاي اسلامي را بر عهده داشته و با رفتار، گفتار، طرز پوشش، آداب و معاشرت و راهي که انتخاب مي نمايد بايد مروّج و مبلغ مظاهر و معارف اسلامي باشد. ليکن اين راه ممکن است از شيوه هاي مختلفي پيروي نمايد و نتايج آن از راههاي ممکن عملي گردد.

بدون شک از روزي که کاروان انقلاب اسلامي به قافله سالاري (رهبري) امام راحل((ره)) شکل گرفت، شب پرستان تيره دل که نور انقلاب را تاب نمي آوردند براي خاموشي آن به انواع حيله ها دست يازيدند ولي هر بار بش از پيش به امداد الهي، دست پرتوان ياوران انقلاب، آنان را به عقب نشيني واداشت. در اين بين يکي از ويژگيهاي بارز و منحصر بفرد انقلاب اسلامي در بعد معنوي و فرهنگي که موجب بالندگي انقلاب و نهضت جهاني اسلام در سراسر دنيا گرديد همانا شيوع فرهنگ ايثار و شهادت بود. شهادت موجب اشاعه فرهنگ ناب محمدي (ص) و دفع هشيارانه خطرات از جامعه اسلامي بود. افتخار به شهادت و شکل گيري طبقه اي خاص به نام شهيدان چنان پايه مستحکمي در جامعه پيدا نمود که امروزه به عنوان يکي از ارکان حفظ نظام محسوب مي گردد. اميد است با عنايات پروردگار هر روز شاهد بالندگي و ثمرات روزافزون آن باشيم.


نگاهي به حقيقت شهادت
شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديک شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شکل است. شهادت مرگي از راه کشته شدن است، که شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي کند. يعني شهيد در راهي کشته مي شود که هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است که به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَکْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ)

شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در کمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي که والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شکافتن کالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي کمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، کسي که مرگ شهادت را انتخاب مي کند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به کسي گويند که در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا کشته مي شود.

تعريف مشترک و جامع براي شهادت اين است که : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است که همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي که مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينکه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه.

شهادت نوعي از مرگ نيست بلکه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي که متاسفانه اکثريت انسانها را اداره مي کند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليکن در حيات معقول فرد آن زندگي پاک از آلودگي ها که خود را در يک مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تکاملي مي بيند که پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند که اگر سر بکشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و کالبد بشکافد صداي اين شکاف عامل تحرک امواج ديگر خواهد بود که آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن که مي گويد :
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون ,(1)
و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مردگاني هستند، بلکه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.
شهيد همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حيات جاري در سطح طبيعت به حيات پشت پرده آن مي باشد.
و يا در آيه اي ديگر مي فرمايد : ((و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لکن لاتشعرون)) که در اين آيه نيز به زنده بودن شهيد اشاره نموده است.
در قرآن مجيد، حدود ده آيه به صورت صريح درباره کساني که در راه خدا کشته شده باشند وجود دارد. از جمله مسائلي که در اين آيات به آن اشاره شده است عبارت است از زنده بودن شهيد، رزق شهيد، آمرزش گناهان شهيد، ضايع نشدن عمل شهيد، مسرت و خوشحالي شهيد، وارد شدن در رحمت الهي و رستگاري شهيد. در اين نوشتار کوتاه اشاره اي به آنها خواهيم داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:58  توسط مژده خانم  | 

نبرد بي پايان

سخنراني شهيد همت
پادگان دو کوهه 16 فروردين ماه سال1362

پس از اينکه انقلاب با عظمت ما رخ داد امريکا در حرکتي انفعالي ناچار شد نسبت به آن واکنش نشان بدهد.گاهي جايي ايستاده ايد ناگهان مشتي به شما زده مي شود به طور طبيعي به يکباره شما هول مي شويد و تا مي آييد خودتان را پيدا کنيد و پاسخ بدهيد مدتي مي گذرد زماني که پاسخ داديد پاسختان انفعالي است و اين حرکت واکنشي است در مقابل کنشي که روي شما انجام شده است.اين انقلاب بر عکس همه ي انقلاب هاي تاريخ نخستين انقلابي بود امپرياليسم امريکا را به حرکتي انقلابي مجبور کرد و اين کشور مجبور شد در مقابل عمل انجام شده و پيروز شده ي انقلاب اسلامي از خود واکنش نشان بدهد .بنابر اين از روز نخست واکنشش يعني همان مشتي که مي خواست بزند اين بود که انقلاب را کند کندو پس از کند کردنش آن را به سقوط بکشاند.آنها براي کند کردن انقلاب به سازش کشيدن و جلوگيري از صدور آن دولت موقت را روي کار آوردند.حرکت بعدي به انحراف کشيدن انقلاب بود که قرار بود با آمدن بني صدر عملي شود.آينده اين موضوع را کاملا روش مي کند و ما فعلا راجع به آن صحبت نمي کنيم.براي حمله ي عراق به ايران مقدمات آماده بودقرار بود درست مانند طرح اسرائيل براي حمله به مصر 24 ساعت قبل از حمله هواپيماها بلند شوند بيايند تمامي فرودگاهها را بزنند.زيرا به خاطر داريد که به فرودگاه مهر آباد و ديگر جاهايي مانند پايگاه 47 حمله کردند و همان زمان هم يک دست هايي در کار بود که همکاري بکنند با اين خط که همکاري هم کردند. و قرار بود بلافاصله از زمين و هوا و دريا اينها بريزند و بيايند و آمدند.برادران عزيز 13 لشگر از عراق به حرکت افتاد 5 لشگر پياده نظام 5 لشگر زرهي يک لشگر مکانيزه و يک لشگر احتياط حدود 8 لشگر به سمت جنوب حرکت کرد.لشگر هاي صد در صد آماده آفند و با حد اکثر استعداد، گردان، 40 تانک، تيپ ،120 تانک، لشگر 360 الي 400 تانک آمدند....هيچ کس مقابلشان نبود.هنوز برادران حفاظت به ياد دارند که در آن زمان شهيد رجايي نخست وزير بودند و تلفن دفترشان مدام زنگ مي خورد :الو!خرمشهر سقوط کرد ،الو!نفت شهر سقوط کرد،الو!چي سقوط کرد ،الو!چي سقوط کرد و در مخيله و ذهن انسان نمي گنجيد که اينها چه مي خواهند بکنند و خدا گواه است که تاريخ آينده هم دير خواهد فهميد و به اين فکر هم خواهند افتاد که مي خواهيم به آنها (آيندگان) تحميل کنيم....برادران عزيز ،الان يک قسمت خيلي جزئيش روشن شده است.يک افسر از لشگر ششم که ماموريتش جسر نادري بود ،به پل کرخه (افسر شناسايي لشگر هم بوده)مي رسد با يک جيپ از پل کرخه عبور مي کند و به سمت انديمشک مي رود،در حالي که هيچ کس جلويش نبوده است.اين قدر با جيپ پيش مي آيد که پادگان نيروي هوايي دزفول را با چشمش مي بيند.بعد،در بيت المقدس اسنادي به دست مي آيد .اين افسر عراقي به رده ي بالاترش گذارش مي کند که من از پل کرخه گذشتم و اين قدر پيش رفتم که پادگان نيروي هوايي را به چشم خودم ديدم .بعد تحليل مي کند و مي گويد که به نظر من اين يک تله است....عراق وحشتناک آمده بود. خدا شاهد است خبر نگاري به اين صدام بي وجدان که در خرمشهر در حين سوار شدن به هليکوپتر بوده گفته است که يک سوال ديگر هم دارم و او گفته است مصاحبه ي بعدي در اهواز.بعد هم سوار هليوپتر شده و رفته است.در گيلانغرب (چون عمليات مسلم بن عقيل آنجا بوديم آن نفر را پيدا کردم)راننده ي تانک عراقي گفت :صدام از خود من پرسيد که از فلکه تانکي تا تهران چند کيلو متر است؟در اهواز،(پادگان)حميد سقوط مي کند.بسياري از قطعات فانتوم ها در پادگان حميد بودند،اما خيانت طوري هماهنگ شده بودند که يکي از قطعات فانتوم ها را بر نداشتند .دشمن به نورداهواز مي رسد 15 تا 18 کيلو متر تا اهواز فاصله داشت ،به راحتي آبادان را دور مي زند و محاصره مي کند.اما کارش را پايان نمي دهد .عراقي ها تا پل نو مي آيند و از آن رد مي شوند و به خونين شهر مي آيند .عراقي ها 21 ميليارد دلار از راه ارتباط گمرک مي ربايند.سپس در خرمشهر و در غرب و سوسنگرد جنايت هايي را که بيشتر از همه در زمينه ي فحشا و مسائل ناموسي انجام مي دهند که همه ي شما از آن آگاه هستيد....شهيد محمد ابراهيم همت در بخشي از خاطرات خود به بخش ديگري از خيانت هاي اين عوامل ستون پنجم اشاره مي کند و مي گويد:"....ما پيش بني صدر رفتيم و عنوان کرديم که از طريق نسوب مي توانيم خيلي خوب روي مواضع عراق کار کنيم .عراق نزديکي نسوب شهر هايي دارد.تنها مشکل ما کمبود نيروست ،اما او مي گفت:من حتي يک نيرو هم به منطقه ي شما نمي دهم ،هر چي اصرار کرديم کمترين کمکي به ما نکرد .....با همه ي کوبندگي دو مرتبه خدا رحم کرد،خطوط بني صدر روشن شد و براي ملت جا افتاد.{از آنجا که دانشجويان پيرو خط امام (ره)نسبت به در خواست هاي بني صدر در مورد آزادي گروگان ها هيچ گونه وقعي ننهاد و راضي به مماشات نشدند مورد غضب وي قرار گرفتند .بني صدر مدتي پس از آزادي گروگا ن ها در منطقه ي هويزه طي برنامه ي حساب شده اي از دانشجويان انتقام گرفت و آنان را بدون پشتيباني به خط مقدم فرستاد و سپس ارتش را بدون اطلاع آنها به عقب کشيد.در نتيجه ي اين خيانت آشکار نزديک به 50 تن از دانشجويان پيرو خط امام (ره) به فرماندهي حسين علم الهدي که خود نيز از قهرمانان افشاي اسرار لانه ي جاسوسي امريکا بود به شهادت رسيدند}....ايران را داخل يک قفس محبوس و دور تا دور آن را محاصره کردند.محاصره ي اقتصادي ،نظامي و سياسي از دريا زمين و هوا .دريا را ببينيد ناوگان امريکا به خليج فارس مي آيد و محاصره ي دريايي مي کند .ترکيه در مرزها مي آيد و محاصره زميني انجام مي دهد.همه ي ايران را داخل يک قفس گذاشتند که حلقه ي محاصره را تنگ تر و اين انقلاب را ساقط کنند و ما هيچ چاره اي نداريم،مگر اينکه يک طرف اين ديوار ها را به هر حال بشکنيم و اگر شکستيم مردم ما از قفس بيرون مي روند و مي توتنند پرواز کنند و اگر نرفتيم ما را مي پوسانند ما را ين وسط انداخته اند و مثل خوره مي خورند.و از اين قفس هر کجا را نگاه مي کني ،ترکيه،افغانستان و پاکستان را مي بيني ديوار هاي آن مناسب نيست بنابر اين آنها را بالاتر مي برند به اين جرم که به ولايت ،امامت،خط ولايت و امامت معتقدند و اين امت خط سومي را نمي شناسد....{در آن مقطع از تاريخ چه کسي مي توانست حدس بزند که حلقه ي اين محاصره ابعاد ديگري نيز داشته است و دشمن تنها به تحريک حکومت هاي دست نشانده بسنده نمي کند.با فروپاشي شوروي حضور سياسي و نظامي آمريکا در قفقاز و آسياي ميانه و بعد لشگر کشي شيطان بزرگ و متحدان غربي آن هم به بهانه ي در هم شکستن ماشين نظامي رژيمي که خود آن را تجهيز و مهيا کرده و چندي بعد نيز قصد افغانستان و اشغال عراق طراحان سياست هاي کاخ سفيد خواب هاي ديگري براي ايران و ايراني ديدند،غافل از اينکه اين خواب تعبير آشفته اي براي صاحبان آن دارد که همان در هم شکستن حصار هاي محاصره و عقب راندن سپاه سفياني و دجال تا آن سوي سرزمين ها و آب هاي قبله گاه نخستين مسلمين است که اين وعده ي الهي آغازي است به نبرد بي پايان ما}

نصر من الله و فتح قريب!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:25  توسط مژده خانم  | 

عشق يعني...

 
عشق يعني يک شلمچه استخوان             ماندن تنها پلاکي از جوان

عشق يعني يک طلائيه غريب                يک دوئيجي يادگاري از حبيب

عشق يعني يک هويزه قتلگاه                 رويش صد جمجمه در پاسگاه

عشق يعني يک دوکوهه غمگسار           يک جزيره مردماني سوگوار

عشق يعني يک حلبچه شط خون            روي پيشاني گل ها خط خون

عشق يعني يک بيابان بي کسي             نيست دنياي شقايق را خسي

عشق يعني يک غروب آتشين              جبهه را گشته مزين اينچنين

عشق يعني يک پدافند التماس               باغبان باغي از گل هاي ياس

عشق يعني سنگري از اعتماد              گشته فکه سرزمين اعتقاد

عشق يعني جاده اي بي انتها               خاکريزي بي نهايت تا خدا

عشق اينجا ياد زهرا مي کند               نخل بي سر ياد مولا مي کند

عشق اينجا دل ربايي مي کند               عاشقان را کربلايي مي کند

آي مردم عشق معنا مي شود               عاشقي اما معما مي شود

عشق با خمپاره معنا مي شود               يا شهادت نامه امضاء مي شود

جبهه عاشق را حکايت مي کند            يا قنوتش را روايت مي کند...
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:9  توسط مژده خانم  | 

عشق براي او به رنگ حماسه بود

هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كرديم لبخند مي‌زد و مي‌گفت: «من همسري مي‌خواهم كه تا پشت كوههاي لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازي قدس است.» فكر مي‌كرديم شوخي مي‌كند اما آينده ثابت كرد كه او واقعاً چنين مي‌خواست. در دي ماه سال 1360 ابراهيم ازدواج كرد. همسر او شيرزني بود از تبار زينبيان. زندگي ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجاميد. از زبان اين بانوي استوار شنيدم كه مي‌گفت: 

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم در اينجا تا كجا سر بر كنم
عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم


بعد از جاري شدن خطبه عقد به مزار شهداي شهر رفتيم و زيارتي كرديم و بعد راهي سفر شديم. مدتي در پاوه زندگي كرديم و بعد هم به دليل احساس نياز به نيروهاي رزمنده به جبهه‌هاي جنوب رفتيم. من در دزفول ساكن شدم. پس از مدت زياري گشتن اطاقي براي سكونت پيدا كرديم كه محل نگهداري مرغ و جوجه بود. تميز كردن اطاق مدت زيادي طول كشيد و بسيار سخت انجام شد. فرش و موكت نداشتيم كف اطاق را با دو پتوي سربازي پوشاندم و ملحفه سفيدي را دو لايه كردم و به پشت پنجره آويختم. به بازار رفتم و يك قوري با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خريدم. تازه پس از گذشت يك ماه سر و سامان مي‌گرفتيم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد. حدود بيست و پنج عقرب در خانه كشتم. به دليل مشغله زياد حاج ابراهيم اغلب نيمه‌هاي شب به خانه مي‌آمد و سپيده‌دم از خانه خارج مي‌شد. شايد در اين دو سال ما يك 24 ساعت به طور كامل در كنار هم نبوديم. اين زندگي ساده كه تمام داراييش در صندوق عقب يك ماشين جاي مي‌گرفت همين قدر كوتاه بود.    
منبع:كتاب سردار خيبر


ضمنا از این به بعد می تونید با این آدرس به این وبلاگ متصل شوید :

Http:\\WwW.Hajihemmat.co.sr

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:56  توسط حمید  | 

اي شلمچه‌!

مانده‌ام در کوچه‌هاي بي‌کسي                        
                     در غباري از غم و دلواپسي

مانده‌ام تنها ميان رود درد                              
                      روبرويم دشتي از گلهاي زرد

روبرويم جاده‌هاي بي‌سوار                              
                  روبرويم دشتهاي بي‌بهار

مي‌کنم ياد از جواني‌هاي عشق                      
                         ياد، از آن ناگهاني‌هاي عشق

ياد از آن مردان از خود بي‌خبر                          
                              ياد از آن شبها که خون بود و خطر

ياد از آن مردان عاشق‌، قهرمان                         
                   ياد از آن دريادلان مهربان

در نبود چشمتان‌، ياران عشق‌!                          
                            در دلم گل مي‌کند باران عشق

چشمهايم بي شما پژمرده‌اند                            
                           دستهايم بي شما دل‌مرده‌اند

چيستم من بي شما خار و خسم                       
                              بي شما دارم به پايان مي‌رسم

آفتاب از رويتان شرمنده است                             
                                     بي شما عشق از دلم دل‌کنده است

در هجوم گرگها، بوديم ما                                    
                            دسته‌اي يکدل‌، پر از عطر خدا

گرگها دندانشان تيز از غرور                                  
                    قلب ما اما پر از آواز نور

اي شلمچه‌! مانده‌اي تنها کنون                             
                               مي‌چکد از ديدگانت اشک خون

اي شلمچه‌! مرد خنجرها کجاست‌؟                        
                        نغمه الله‌اکبرها کجاست‌؟

زندگي بر من حرام‌‌اي عاشقان‌!                              
                                       چون شدم عاشق به اين دنيا و نان

من اسير نام و نان و شهرتم                                  
                              آه ياران‌! بي شما بي جراتم

اي علمداران ميدان نبرد!                                       
                                 گم شدم در دشتهاي زخم درد

مي‌شوم لبريز غم تنگ غروب                                  
                             يا مي‌افتم ياد مردان جنوب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:2  توسط مژده خانم  | 

پیام شهید


گلبانگ اميد بخش تكبيرش
در كوچه ساكت قرون پيچيد
پژواك صدا چنان تلالو داشت
كز هر واژه دميد صد خورشيد

تا دشمن نور را كند نابود
بگرفت سلاح آتشين در دست
دل كنده ز مال و همسر و فرزند
آمد به صفوف عاشقان پيوست

گلها به هم از غرور گفتند:
سرباز دلاور خمين است اين
از نغمه عارفانه‌اش پيداست
پرورده مكتب حسين(ع) است اين

آمد، آمد به سنگر پيكار
ياران، صلوات مي‌فرستادند
خندان، خندان برادران او را
گلواژه ان يكاد مي‌خواندند

آنان كه نمي‌شناختند او را
مي‌گفتند اين دلير مرد كيست؟
چشمانش كرده جمله را مسحور
يا رب! بنهفته در نگاهش چيست

بي‌آنكه دهان به حروف بگشايد
لبخند زنان درون سنگر جست
چشمانش را به آن طرفها دوخت
بفشرد سلاح آتشين در دست

مي‌ديد حراميان باطل را
روياروي سپاه اسلامي
دندانها را به هم فشرده و گفت:
نفرين بر تو پليد صدامي

انگشت به روي ماشه چون بگذاشت
در پيكر دشمنان شرر انداخت
چون برگ خزان رسيده دشمن را
در يكدم پا و دست و سر انداخت

تكبير بلند گشت از ياران
با نغمه لا اله الا الله
از سنگرهاي خود برون جستند
رزو‌آور فاتحان جان آگاه

يك لحظه به ياد مرد افتادند
كو؟ كو آن جانثار عاشق كو؟
آن مرد فاتح جليل‌القدر
آن جان‌پرور، چو صبح صادق كو؟

ناگاه برادري ز جانبازان
فريالد زنان، برادران را خواست
مي‌آمد و بغض در گلو مي‌گفت:
اينجا، اينجا، برادران! اينجاست…

در خون غلتان برادر فاتح
گريان گريان، به سر زنان ياران
مي‌گفتند: حيف، حيف، صد افسوس
مي‌گفت او: كل من عليها فان

گفتي كه به سوگ دوست مي‌گريند
ياران، تنها نه! كرخه و كارون
بنويسيد اين پيام ر، او گغت:
با خون، با خون، با قلم، با خون!

بنويسيد تا كه ديگران دانند
راه من جز ره حسيني نيست
بنويسيد در تمام سنگرها
بي‌ياور، رهبرم خميني نيست

آنگاه دو چشم مهربانش را
آرام آرام، خنده بر لب بست
بر زينبيان پيام داد آري
بر قافله حسينيان پيوست…

اينك، اينك به گوش ميآيد
ار ذره، ذره خاك او فرياد
ياران!ياران!سلاح برگيريد
راهش، راهش ادامه بايد داد.

حاج همت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:7  توسط مژده خانم  | 

در ذهن خواب آلود من

در ذهن خواب آلود من ، طرح بهاري سوخته

از باغ نخلستان سبز و لاله زاري سوخته

 

از چفيه هاي مانده جا بر پيكر آلاله ها

طرحي ز پوتين هاي خالي در كناري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده طرح مبهمي

از پرچمي پر خون كه در دستان ياري سوخته

 

خاكستري مانده به جا بر روي آن سجاده ها

از آتش سرخ دل شب زنده داري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من طرح هياهويي دگر

از تانك ، مسلسل ها ، تفنگ و تيرباري سوخته

 

حيرانم از آن روزها ، آن روزگار سوخته

وز طرح گل ، روئيده بر سنگ مزاري سوخته

 

ياد بسيجي ها بخير و ياد تاولهاي پا

كامروز ، ردش روي پاها يادگاري سوخته

 

هرشب به ياد چشم تو غرق نگاهت مي شوم

آن چشمهاي خسته كز گرد و غباري سوخته

 

در اوج اخلاص عمل ، در يك صف بي انتها

هر يك به نوبت از ته دل افتخاري سوخته

 

بر روي بوم ِ از نفس افتاد? نقاشي ام

يك سنگر و رزمنده و طرح اناري سوخته

 

امروز ما جاماند? آن كاروان لاله ايم

ما رو سياهان مانده ايم و اعتباري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده از آن صحنه ها

تنها غروبي دلنشين و كوله باري سوخته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:3  توسط مژده خانم  | 

مردي که طوفان بود

اينک به اقيانوسي پيوسته است مردي که دريا بود

طوفان بود در آن سکوت قهوه‌اي فرياد، در آن هجوم تيره عصيان بود

 

او آسمانيتر ز هر پرواز، شفافتر از باور باران

افسوس اما روزگار او، سهم حقير سفره نان بود

 

مهتاب در پيشانيش مي‌سوخت‌، خورشيد در قلبش نفس مي‌زد

تا انتهاي آن شب وحشي‌، روشنترين فانوس زندان بود

 

وقتي عطش از آسمان مي‌ريخت‌، بانگ کبود باغ مي‌پژمرد

فريادهاي عاصي آن مرد، رعدي براي فصل باران بود

 

يک لحظه حتي خم نشد بر خاک‌، با آن که ما هر لحظه مي‌ديديم

بر شانه‌هاي استوار او، زخم تبرهاي فراوان بود

 

بوي شکفتن داشت دستانش‌، روح بهاران بود در چشمش

روزي که باغ باور مردم‌، در سلطه سرد زمستان بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:14  توسط مژده خانم  | 

فرمانده قلب‌ها

 

جنگ، نعمت بود، جنگ ميداني بود براي رشد استعداد و هويدا شدن چهره‌هايي كه شايد تا سال‌ها به عظمت

وجود آنان پي نمي‌برديم. شايد اگر جنگ نبود، هرگز ما چهره‌هاي بارز انقلاب چون شهيد همت و ساير

سرداران سپاه اسلام راكه امروز در قلب ميليون‌ها بسيجي جاي دارند و خاطره‌هايشان هنوز هم در دل همه

زنده است، نمي‌شناختيم. اما جنگ واقع شد و ما به ارزش‌هاي انقلاب پي برديم. حاج همت و حاج حسيه

خرازي و زين‌الدين و صدها سردار ديگر را نشناختيم. با آنان زندگي كرديم و از ايشان درس گرفتيم. درس

ايثار، درس شهامت، درس مقاومتدر مقابل ظلم و درس شهادت. آموختيم كه هرگز نبايد زير بار زور رفت.

آموختيم كه براي دفاع از شرف و ناموس اسلام بايد جنگيد و مقاومت كرد. آموختيم كه آزادي و رهايي از

قيد بندگي و اسارت را ارزان به دست نياورده‌ايم و بنابراين ارزان هم نبايد از دست بدهيم. آيا اگر اين

آزمايش الهي را در پيش نداشتيم، به اين مهم پي مي‌برديم؟ اگر عدو سبب خير نمي‌شد و جنگ بر ما تحميل

نمي‌گشت، امروز نمي‌توانستيم در باور دنيا بنشانيم كه ما مردانه مي‌ايستيم و از ارزش‌هايمان تا پاي جان

دفاع مي‌كنيم؟ پس قدر اين نعمت را بدانيم و حال كه آرامش بر جبهه‌ها حاكم شده است، به ارزيابي

دستاوردهاي معنوي و الهي جنگ بپردازيم و از تجارتمان، توشه راه آينده را برگيريم و گام‌هاي استوارتري

براي رسيدن به اهداف انقلاب كه اينك مرحله سازندگي را پيش رو دارد، برداريم. در اين رهگذر، باري

هرچند گذرا از سرداران و معلمان شهامت و شجاعت اولين گام است.

از حاج همت و خوبي‌هايش بگوييم و از زندگي كوتاه او دس والا زيستن و مردانه مردن را بياموزيم. حاج

همت را همه مي‌شناسند. همه عاشق اخلاق پاك و مردانه او بودند. همه عاشق صفا و خلوص او بودند. به

همين خاطر وقتي در گرماي ميدان نبرد همچون هميشه خودش را به بسيجي‌ها مي‌رساند، روحيه رزم در

آنان بيشتر مي‌شد و اميدشان به پيروزي دوچندان مي‌گشت. او هربار كه در جمع صميمي عشاق جهاد ظاهر

مي‌شد، مثل نگيني درخشان بر دست‌هاي آنان مي‌نشست و صورتش غرق بوسه مجاهدين في سبيل‌الله مي‌شد.

اما روزي تركش كينه‌هاي دشمن بر قلب پاكاو نشسه و مامن عشق به الله و ياران پاك خدا را از طپش

بازداشت.

شهيد حاج محمد ابراهيم همت در تاريخ 13/1/34 در شهرضاي اصفهان (قمشه) در خانواده‌اي متدين و

مستضعف ديده به جهان گشود و از همان ابتداي طفوليت هوش و ذكاوتش زبانزد خانواده بود. وي در سن 6

سالگي تحصيل را آغاز كرد و تا ورود به دانشسرا و اخذ مدرك اين مركز به تحصيل ادامه داد. با شروع

انقلاب اسلامي به رهبري امام امت، محمد ابراهيم نيز مبارزه را از مسجد آغاز كرد. گماشت و چهره

رسواي ساواك را رسواتر كرد كه حكم اعدامش از سوي ناجي معدوم فرماندار نظامي اصفهان صادر شد.

اما با پيروزي انقلاب شكوهمندمان، دشمن زخم خورده، فرصت دستگيري محمدابراهيم و اجراي حكم را

نيافت. پس از پيروزي انقلاب، با تلاش حاج همت كميته انقلاب اسلامي شهرها تاسيس شد و به دنبال آن،

دفتر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در اين شهر و با تلاش وي و دوستانش، تاسيس گرديد. با آغاز غائله

كردستان وي به آنجا شتافت و مسؤوليت روابط عمومي سپاه پاوه را عهده‌دار شد. پس از يك سال خدمت در

كردستان به همراه حاج احمد متوسليان به مكه مشرف و پس از بازگشت، دوباره به كردستان رفت و مدتي

بعد، مسؤوليت سپاه پاوه به وي واگذار گرديد. در دي ماه سال 60 ازدواج كرد و تا لحظه شهادت صاحب دو

فرزند پسر به نام‌هاي مهدي و مصطفي شد. بالاخره با نشان دادن ارزش‌هاي متعاي خود، فرماندهي لشگر

حضرت رسول(ص) را از آغاز عميات والفجر يك تا خيبر كه آخرين عمليات لشگر به فرماندهي حاج همت

بود، عهده‌دار شد.

وي عشق فراواني به سالار شهيدان حسين(ع) در سينه داشت. به طوري كه سه بار مخفيانه به كربلاي

حسيني مشرف شده بود. از خصلت‌هاي بسيار پسنديده ايشان، مهرباني و عطوفت با نيروهاي تحت امرش،

مخصوصاً بسيجي‌ها بود وي بارها گفته بود: :بار جنگ به دوش بسيج است و جنگ را بسيجي‌ها ادامه

مي‌دهند."

علاقه شديد نيروها به وي باعث رشد فكري و عملي آنان شده بود. حاج همت در جريان عمليات خيبر گفته

بود: "يا همه اينجا شهيد مي‌شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي‌داريم." و سرانجام او كه خود به تنهايي

"همه" بود، شهيد شد و ديگران را در سوگ خود نشاند. يكي از هم‌رزمان شهيد همت مي‌گفت: در تايخ 22/

12/62، نيم ساعت قبل از شهادت حاجي، من با وي صحبت كردم و ايشان جلو آمد تا جريانات را از نزديك

بررسي كند. مقداري از شهرك جزيره، جلوتر آمده بوديم كه گلوله توپ يا خمپاره سنگين، نزديك ايشان

اصابت كرد و حاج همت و برادري كه همراهش بود، دعوت حق را لبيك گفتند و به لقاء خدا شتافتند.

شهيد همت در قسمتي از وصيت‌نامه‌اش مي‌گويد: "علي‌وار زيستن و علي‌وار رفتن و حسين‌وار جنگيدن و

حسين‌وار رفتن را شعار اصلي قرار دهيد. و..." وي خطاب به بسيجيان سفارش كرده است كه: "امام را

ياري كنيد، امام را تنها نگذاريد" او از امام چنين مي‌گويد "امام مظهر صفا، خلوص و دريايي از معرفت

است، فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشد".

ياد اين سردار دلير براي هميشه گرامي و خاطره‌اش مستدام باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 7:33  توسط مژده خانم  | 

حاج همت علامت ظهور بود...

من يك بسيجي ام و قسم مي خورم حاج همت علامت ظهور بود

من يك بسيجي ام و فرياد مي زنم حاج احمد متوسليان را به روزنامه ها تبعيد نكنيد!

من قسم مي خورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضي نرويم تا ماشين هاي بنز زيرمان نكنند.

حاج همت افتخارش ميراندا خوردن با ((به به تو)) نبود، افتخارش آب كيوي خوردن در گيلاس طلايي نبود

دهان حاجي محراب كلمات بود، لبهايش بال فرشته ها را بوسيده بودند، دهان حاجي رودخانه صلوات

بود و او روزي براي همه گفت: ((من در پوتين بسيجي آب مي خورم)) و بعد هم گريه كرد، اين را حاجي

گفت و گريه كرد و گفتم حاجي چقدر بزرگ بود

چه خوب است بعضي ها بشنوند و با خودشان خلوت كنند

من شاعر نيستم، من يك بسيجي ام

اما حاج احمد متوسليان يك بسيجي شاعر بود، او زندگي اش شعر بلندي بود كه در قافيه فلسطين تمام

شد، او آنقدر بزرگ بود كه همه اش سهم ما نمي شد، خدا قدري از بزرگي اش را به همسايگان مديترانه

هديه داد تا سرزمينشان را تطهير كنند تا سربلندي را بياموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقي كنار

بيايند

من يك بسيجي ام، نه چپم، نه راستم، نه راديكالم، نه ميانه رو. كاش شلمچه مرا بلعيده بود تا با اين

كاروانها كه هرازگاه سري به تهران زنند به بهشت زهرا مي رفتم. من يك بسيجي ام و هر روز در باتلاق

گناه فرو مي روم ((و كور شوم اگر دروغ بگويم))

سلام بر بچه هاي بي پلاك و با پلاك

سلام بر شانه هاي خسته، زير تابوت بچه هاي فكه

اين تابوتها براي هفت سين آسمان سنبل مي برند، اينها اهل وفا بودند و اهل بلا، حديث عاشقي اينها از

جنس ديگري بود، علاج زخمشان خروار تركش بود، علاج تشنگي شان هزار تير داغ، آفتاب شلمچه خوب

مي داند تشنگي يعني چه

من يك بسيجي ام و خدا مي داند نبريده ام و قسم مي خورم بسيجي مانده ام

((اي جماعت! ما بسيجي مانده ايم)) و اين تابوتها كه هنوز شما را رها نكرده اند، گواه ما هستند. اي

جماعت سنگدل! اي جماعت بي خيال! اي جماعت حراف كه حتي يك لبخند به بسيجي نزديد من شاعر

نيستم و سرمايه ام كوله باري از درد است و هزار زخم و چشماني كه هر جمعه به آسمان خيره مي ماند

من يك بسيجي ام، رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود

آه! چه ميزهاي قشنگي

چه دستهاي لطيفي

چه سفره هاي تميزي

چه جيبهاي بلندي

چه انتظار عجيبي براي گنده شدن

عجب زمانه ي سختي

و اين عروسكان زنده به آرايش سرخ، نيلي، سياه، سفيد و ......

عجب، روي اين دوش مردم چيست؟

يك مشت استخوان

داوود ابراهيمي

يك مشت استخوان

عبدالعلي طاهريان

يك مشت استخوان

- اينها كي اند؟

- بسيجي اند!

- كي خسته است؟

- دشمن!

دلم سخت گرفته برادر بيا كه مرحم اين زخم كيسه اي نمك است.

و من يك بسيجي ام

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:33  توسط مژده خانم  | 

حماسه

اي جان به کفان در آفرينش
با خصم هميشه در کشاکش

يک لحظه نکرده قصد سازش
اي جمع سپاهيان ارتش

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن لحظه که در دفاع ميهن
در راندن اشقياي دشمن

کرديد لباس رزم بر تن
بوديد همه مثال آهن

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

از همسفران همقطارم
بس خاطره‌ها به ياد دارم

خون بايد از اين دو ديده بارم
تا شرح فراقشان نگارم "

جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن دم که همه به بانگ تکبير
آيات خدا بکرده تفسير

ياران همه شاد و خصم درگير
تا خط عدو بگشت تسخير

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آنگه که امام مهربانت
خود بوسه زند به بازوانت

افزوده بشد بسي توانت
کوري دو چشم دشمنانت

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

آن لحظه که پا نهاده بر مين
تا نصرت ما بگشت تضمين

فرمود امام ما به تحسين
مي‌بوسم و افتخارم هست اين

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

بشنو تو وصيت و کلامي
ز آن همسفران بگير جامي

بر تربتشان بس آن سلامي
ياد شهدا بود گرامي

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

حامد نکني دمي فراموش
آن صحنه کارزار پرجوش

با نغمه بخوان مشو تو خاموش
در راه شهيد کربلا کوش

"جاويد بود حماسه هاتان
اي جان به کفان راه قرآن‌"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 11:21  توسط مژده خانم  | 

××لحظاتي در ديار شهداء ××


دوباره دلت گرفته بود و فضاي سنگين شهر گلويت را مي‌فشرد.

دوباره دلت تنگ ياران بود و بي‌قرار دوريشان.

خودت را به‌ ميهماني‌شان دعوت مي‌كني.

دوباره به ياد دوستاني مي‌افتي كه هيچكدامشان را از نزديك درك نكرده‌اي و نديده‌اي، ولي وقتي

بر كنار

مزار نورانيشان مي‌روي و بر عكسهاي بي‌آلايششان نگاهي مي‌اندازي، مثل اين است كه با

تك‌تكشان

ساليان سال همراه و همراز بوده‌اي.

وقتي به چشمان پر فروغشان مي‌نگري، غم و غصه و غربت شهر به يكباره از جسم و روحت رخت

مي‌بندد.

چه سّري است در اين نگاههاي نافذ كه تلاطم قلبت را نيز دو چندان مي‌كند؟

خودت هم نمي‌داني.

اين چه الفتي است ميان دل تو و آن نگاهها.

نديده عاشقشاني و نشناخته مريدشان.

نمي‌داني... ، خداكند كه تو را به مريدي پذيرفته باشند.

با نگاهت التماسشان مي‌كني و سفره‌ي دل آشوب زده‌ات را برايشان مي‌گشايي.

از غربت كوچه و بازار مي‌گويي و از جاي‌خاليشان.

از ارزشهايي مي‌گويي كه چه آسان در پيچ و خم روزمرگيمان به فراموشي سپرده‌ايم.

از نامردي‌ها و نامردمي‌ها مي‌گويي.

از آناني مي‌گويي كه چه ناجوانمردانه در پيشگاه شهداء و عاشقان شهداء، همه آن چيزي را كه از

گذشت و مردانگي‌شان به يادگار مانده، به سخره گرفته‌اند.

از دوستان ناداني مي‌گويي كه نا آگاهانه خنجر از پشت به آرمان شهداء مي‌زنند.

...

از نيمه شعبان مي‌گويي و از كساني كه در اين روز به ياد همه چيز و همه كس بودند، جز صاحب آن روز.

از غربت آقا مي‌گويي و از صبر زيبايش.

از بغض فرو خورده درد آشنايان ديار غريبستان مي‌گويي، كه چون مقتداي خود صبر پيشه كرده‌اند.

مي‌گويي و مي‌گويي و مي‌گويي.

...

خجالت مي‌كشي،‌ زبان در كام مي‌گيري، سر به گريبان فرو مي‌بري و با سكوت خود با شهداء درد دل

مي‌كني.

...

سكوت نيمه شب حال و هواي ديگري به ديار ملكوتيان داده است.

دلت را به دست نسيم شهداء مي‌سپاري و گوشَت را به آواي نسيم... ، تا شايد بتواني لحظه‌اي در

روياي خود، به كنار سنگرهايشان در ارتفاعات الله اكبر و بازي‌دراز و پاوه پرواز كني...

يا به كنار سجاده‌اي كه در ميان رمل‌هاي فكه پهن شده است نزديك شوي...

يا به كنار آن قبرهاي كنده شده، در گوشه‌اي از بيابان بهشتي شلمچه بروي و نوجواني كه از خوف خدا،

دردل شب، به راز و نياز مشغول است ببيني...

شايد بتواني نواي زيارت عاشورايشان، نواي «الهي العفو» شان و نواي «اللّهم رزقنا توفيق الشهادة»

شان را بشنوي.

تا شايد لحظه‌اي در كنار قواصان خط شكني كه با ذكر يا زهراء(س) و يا مهدي(عج) به آب مي‌زدند و در

تاريكي شب در بين امواج خروشان اروند به پيش مي‌رفتند فيض حضور داشته باشي.

و حتي شايد لياقت داشتي و توانستي، درد دلي كه با مهدي فاطمه مي كنند را نيز بشنوي.

خدا مي‌داند كه چه گفتند با مهدي فاطمه كه درك حضورش را برايشان به ارمغان آورد...

...

صداي هق هق گريه‌اي را مي‌شنوي و نواي درد دل، دلسوخته‌اي با معشوق.

...

آيا رويايت به حقيقت پيوسته است؟

آيا اين زمزمه شهداست كه آرزوي شنيدنش را داشتي؟

...

چشمانت را باز مي‌كني.

سرت را بالا مي‌آوري...

آنسوتر... ، آن گوشه تاريك قطعه شهداي گمنام... ، آنجايي كه نور مهتاب جلوه‌اي آسماني به آن داده

است، توجهت را به خود جلب مي‌كند.

چند نوجوان 15- 16 ساله، در كنار هم نشسته‌اند و حديث دلدادگي با محبوب سر داده‌اند.

...

آرام و آهسته به نزديكشان مي‌روي.

نمي‌خواهي كه حضور تو جمع معنويشان را به هم بزند.

در كنار قبر شهيدي گمنام، قدمهايت سست مي‌شود.

آرام مي‌گيري و به نظاره عشق بازيشان با خدا مي‌نشيني.

...

رويايت به حقيقت پيوسته است.

...

درست است كه نجواي شبانه شهداء را نشنيده‌اي و شور و شوق دلدادگيشان را از نزديك نديده‌اي.

اما...

اما در اين دل شب و در كنار شهيداني كه براي نشان خود گمنامي را برگزيده‌اند، جواناني را مي‌بيني كه

چه خالصانه و چه عاشقانه محبوب را مي‌جويند و چه زيبا از خدا، قرب الي الله را با شهادت طلب

مي‌كنند و شهداء را واسطه اين تمناي خود قرار مي‌دهند...

يوسف زهراء را مي‌خوانند و عهدي ابدي با او مي‌بندند و سربازيش را آرزو مي‌كنند.

...

اشك، در چشمانت حلقه مي‌زند.

بغضي سنگين، گلويت را مي‌فشارد.

... و رها مي‌كني اين اشك و اين بغض را.

...

به حال و هوايشان غبطه مي‌خوري و افسوس به خاطر غفلت خود و تعجب از اينكه هنوز هستند،

كساني كه گوي سبقت از عارفان و زاهدان سپيد موي ربوده‌اند.

...

بانگ اذان صبح تلألو صبح اميد را به نمايش مي‌گذارد و به يادمان مي‌آورد كه بايد منتظر باشيم.

منتظر صبحي كه آن يار سفر كرده خواهد آمد و در جستجوي ياران خويش نواي «هل من ناصر ينصرني»

سر خواهد داد، صبحي كه شايد همين فردا باشد.

آري... شايد همين فردا.

آيا مي‌توانيم ندايش را لبيك گوييم.

خود دانيم و خداي خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط مژده خانم  | 

خلوتی با شهیدان

با شما حرف مي‌زنم كه شما

التهاب بهانه‌هاي منيد

عطرتان در مشام جان من است

باز هم روي شانه‌هاي منيد

 

با شمايم، شما كه در هر گام

دشتها را ستاره كاشته‌ايد

زير باران تيغ و دشنه و تير

حرمت عشق پاس داشته‌ايد

 

با شمايم كه خوب مي‌دانيد

تشنه‌ام، تشنه فرات شما

با شما حرف مي‌زنم كه پر است

لحظه‌هايم ز خاطرات شما

 

دفتر شعر من به ياد شما

با لب لاله‌ها ورق خورده ست

پاي هر حجله خون گريسته است

نعش‌ها را به دوش خود برده ست

 

چون شما در پگاه بيداري

بسته‌ام عهد با قيام شما

باز باران تيغ اگر بارد

برنمي‌گردم از امام شما

 

در سحرگاههاي پيروزي

بانگ تبكيرتان سرودم بود

در چكاچاك عرصه‌هاي نبرد

برق شمشيرتان سرودم بود

 

در پي ناله‌هاي خونين، باز

من هم از خون دل وضو كردم

در تكاپوي نخلهاي رشيد

خاك را مشت، مشت بو كردم

 

در شب وحشيان خون آشام

شانه بر شانه شما بودم

در بلنداي حنجر فرياد

شعر مردانه شما بودم

 

آخرين خاكريز دشمن را

با شما بيرق ظفر زده‌ام

در هواي عروج سرخ شما

حسرت آلود بال و پر زده‌ام

 

با تپشهاي خون حلق شما

شعر من بي‌امان رجز خوانده است

شعر كمن در كنار نعش شما

زير خورشيد بي‌كفن مانده است

 

در شب آخرين وداع شما

غرق راز و نيازتان بودم

در مناجات شور و مستيتان

شاهد سوز و سازتان بودم

 

آن شبي كز جنون توطئه‌ها

خانه‌هاي شما به غارت رفت

شعر من همچو كودكان يتيم

همره شهرها به غارت رفت

 

شعر من با شما در اين پيكار

جبهه را خط به خط قدم زده است

گاه در جبهه، گاه در محراب

گاه در كربلا علم زده است

 

شعر من در كنار خشم شما

شعر مردان استقامت بود

در ستيز هميشه پيكار

با شهيدان راست قامت بود

 

سالها پا به پاي رزم شما

شعر من همچو مرد جنگيده‌ست

در هياهوي آتش و باروت

مرگ را، همنشين جان ديده‌ست

 

سالها در ميان خون و خطر

دفتر شعر من، نياسوده‌ست

در كنار شما غزل خوانده است

سايه در سايه شما بوده‌ست

 

گاه در كوچه‌ها، - غريب انه-

زخم تير منافقين خورده‌ست

بار هم راست، چون شهيد بلند

ايستاده‌ست او، نيفسرده‌ست

 

روح من چون كبوتران حرم

بال و پر مي‌زند، براي شما

مرهم زخمهاي خورشيد است

مرهم بر خاك كربلاي شما

 

اينك اي عاشقان دشت جنون

مانده‌ام سوزناك داغ شما

بعد از اين نا كه راه گم نكنم

چشم من مانده بر چراغ شما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:48  توسط مژده خانم  | 

سردار عاشورایی

          سردار رشيد صحنه درد
          اي قله سربلند،‌اي مرد

                                      بي‌دردي دل‌، نشان کفر است
                                دنياي دلت هماره پردرد

        در روز حماسه‌، خشم توفان
        در عزم شما اثر نمي‌کرد

                            تسليم اراده شما بود
                                  هر آتش گرم و آهن سرد

      سردار نشان شانه‌هايت 
      خاريست به چشم خصم نامرد

                                  سرپنجه مومن شما، گرد
                                 از گرده دشمنان برآورد

     باشد ز دعاي خير رهبر
     زين پس دو چنان برآورد گرد

                                        خون است دل شما چو طاهر
                                 از دست مرفهين بي‌درد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:12  توسط مژده خانم  | 

طلاییه

 

اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين

سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه

رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي

را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز

پس دهد؟

آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا

جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه

خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن

جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت

خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .

آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن

آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي

هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش

توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني

معناي رجال صدقوا را ...

                                                                 حاج همت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 20:42  توسط مژده خانم  | 

به نام خداوند مردان جنگ

به نام خداوند مردان جنگ

که کردند بر دشمنان عرصه تنگ

 

به نام خداوند ياران دين

زشک رسته مردان اهل يقين

 

به نام يلان محمد(ص‌) نژاد

که شد شورشان غبطه گردباد

 

علي صولتاني که در خون شدند

به يک نعره از خويش بيرون شدند

 

بنام غيوران زهرا(س‌)نسب

زخود رستگان به حق منتسب

 

حسن (ع‌) مذهبان صبور آمده

مي زهرنوشان آن ميکده

 

خراباتيان حسين (ع‌) آشنا

گرفته به کف رايت کربلا

 

اگر دم فرو بندم از ذکرشان

رها نيستم يکدم از فکرشان

 

من و ياد ياران که سرباختند

ولي بر ستم گردن افراختند

 

سحرگاه اعزام يادش بخير

و "گردان‌" گمنام يادش بخير

 

لباسي که خاکي تر از خاک بود

ولي چون دل عاشقان پاک بود

 

الهي به مستان بربطشکن

به مردان طوفاني خط شکن

 

الهي به "گردان زيد و کميل‌"

دليران چون رعد و طوفان و سيل

 

به آنان که بي پا و سر آمدند

شهيد از ديار خطر آمدند

 

به مفقود و جانباز و ايثارگر

که شد تيغشان بر عدو کارگر

 

به مردان در کنج محبس قسم

به "والفجر و بيت المقدس‌" قسم

 

به دلتنگي "کربلاي چهار"

به ياران گمگشته و بي‌مزار

 

به "فتح‌المبين‌" و به "فتح‌الفتوح‌"

به طوفان‌، به کشتي‌، به دريا، به نوح

 

به "مرصاد" و مردان مرگ آفرين

منافق ستيزان تيغ آتشين

 

به آنان که پروازشان تا خداست

مرا بر خدا و ولي التجاست

 

هلا تا نپرسي زسربازي‌ام

که من کشته عشق "خرازي‌"ام

 

خوشا "باکري‌" با دل عاشقش

که رگبار بستند بر قايقش

 

خوشا همت "حاج همت‌"، خوشا

خوشا شور و شوق شهادت‌، خوشا

 

خوشا فهم "فهميده‌" نوجوان

که بي قدر بودش تمام جهان

 

خوشا شور "قربانعلي عرب‌"

که رقص مرگ و جنون و طرب

 

گه "فهميده‌" را ديد در قتلگاه

زنارنجک آندم که ضامن کشيد

 

به زير زره‌پوش خود را فکند

گوارائي شهد خون را چشيد

 

و "خرازي‌" انگار عباس بود

گه شد قطع دستش به ميدان رزم

 

شبي نيز سوي خدا پر کشيد

شد اين‌گونه جاويد آن کوه عزم

 

به کارون و اروند تا پل زديم

گذشتيم از خويش تا رزمگاه

 

در آنسوي‌، دشمن کمين کرده بود

پراکنده چون ابرهاي سياه

 

چو طوفان وزيديم و بر هم زديم

زخار و خسان خواب آرام را

 

خليج از تب و تاب ما موج زد

نوشتيم با خون سر انجام را

 

خطر بود و شط بود و غواص‌ها

سلاحي بجز عشق و ايمان نبود

 

ز نيزارها بي صدا رد شديم

صدايي بجز صوت قرآن نبود

 

خدا يار مردان درد آشناست

که جانهايشان با نبرد آشناست

 

گذشتند از هشت خان بلا

شد از خونشان دشتها کربلا

 

پس از جنگ ما باز ايستاده‌ايم

که کوهيم و آتشفشان زاده‌ايم

 

اگر پا و گر سر زکف داده‌ايم

چو لب واکند حيدر، آماده‌ايم

 

که گيريم جان بدانديش را

بسوزيم ملک ستم کيش را

 

بخوان تيغ عريان هماورد را

که گردن زغم خيل بي‌درد را

 

بر افشاني از خويش اگر گرد را

به دوزخ فرستيم نامرد را

 

که رسم جوانمردي احيا شود

قلندروشي پيشه ما شود

 

غريبانه مردم تفنگم کجاست‌؟

خشابم‌، قطار فشنگم کجاست ؟

 

دلم‌، سنگرم‌، خاکريزم چه شد؟

بگوييد نعش عزيزم چه شد؟

 

به هر ناکجا چون تجسس کنم‌؟

چقدر اين زمين را تفحص کنم‌؟

 

برادر بگو لشگر "نصر)" کو؟

شهيدان تيپ "وليعصر" کو؟

 

که افکند در کار مردان گره‌؟

که گم گشت "گردان ضد زره ؟"

 

پس از جنگ صبر از خدا خواستم

زمين خوردم اما بپا خواستم

 

بيا يک تپش غوطه در خون بزن

قدم بر سر هفت گردون بزن

 

جنون کن که از اينهمه احتياط

بلرزد قدم‌هايمان در صراط

 

و ايمان بياور به خون و جنون

که اينست "قد افلح المومنون‌"

 

برادر بمان در پناه خدا

که من ميروم التماس دعا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:56  توسط مژده خانم  | 

جاتون سبز شلمچه بودم....

جاتون سبز شلمچه بودم وبه قولي كه داده بودم وفا كردم هم زيارت وارث هم زيارت عاشورا!!

نميدونم ازچي اونجا بايد بنويسم از تقدسش بنويسم يا از غمي كه توش موج ميزنه نميدونم بايد

ازخاكش بكم يا از اسمونش كه ميشه صداي بال ملائك رو توي فضاش شنيد خدا كنه همه برن

وببيند به خدا كه شلمچه اخر دنيا ست اونجايي كه زمين واسمون به هم متصل مي شند اونجايي

كه ملايك بهش افتخار ميكنند اونجايي كه بوي عطر كربلا رو ميده اونجايي كه ....!. وقتي وارد

اين خاك ميشي يه حس غريبي مي كيره تو رو انكار تازه كمشدتوبيدا كردي انكار اون جيزي رو

كه مي خواستي بدست اوردي ديكه هيج ارزويي نداري فرقي هم نميكنه كه بار چندمه كه مشرف

شدي هر بار كه بيايي همين حس وداري شايد هم اين شعر به نظرت بياد كه

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

اونجا كه رسيدي دلت مي خواد فقط سرتو بزاري روي خاكش وهي بكي الهم اجعل وفاتي قتلا

في سبيلك تحت رايت نبيك مع اولياك و تا ميكي اوليائك ياد شهدايي خواهي افتاد كه روي همين

خاك بي سر وبي دست با بهلوي شكسته از اين دنياي بر زرق وبرق رفتند وما را به خودمان وا

كذاشتند شهدايي كه هل من ناصر مقتدايشان را شنيدن و رفتند، رفتند تا

جاودانه باشند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط مژده خانم  | 

وصيت نامه دوم

به نام خدا

نامي كه هر گز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش ، آرزوي وصالش را در سر داشتم .

كمي تدبر كنيد . همين

فقط این رو فهمیدم که نوشتن وصیت نامه اش هم برای خدا بود ... و همیشه در ذکر خدا آرامش را در خود محو کرده و یاد آور الا به بذکر الله تطمئن القلوب بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:35  توسط حمید  | 

خون دل می خورد آنکه حیایی دارد

صداي آهنگهاي بندري آنقدر بلند است که فريادهاي شهيد همت لاي نيزارهاي 

اروند جا مي ماند وبه گوش نمي رسد . برديوارها روي پوستر شهيد عکس مرده هشتاد 

ساله ميچسبانند و نام شهيد را از کوچه ها برداشته و نام سوسن و زنبق ميگذارند 

غيرت يک شب بي هوا از جيب مردها مي افتد و توي لجنزار غفلت گم مي شود مردها 

 توي چراگاههاي خيابان راه مي افتند و گناه مي چرند زنها مثل دست فروشها

مي ايستند کنار خيابان و جواهرات بدلي عرضه مي کنند و پوست گوزن مي پوشند و از 

 زير روسريهايشان رشته هاي جهنم شعله مي کشد آنها افتخار مي کنند که

 بچه هايشان همبرگر را درست تلفظ مي کنند و به پيتزا علاقه پيدا کرده اند

دهها مرد که فقط از نظر جنسي مرد هستند افتخار مي کنند زنان خود را آرايش 

کرده و با بدترين وضع در کوچه و خيابان بگردانند تا مردم به ويژه جوانان را 

منحرف کنند در کنار آنها بي توجهي مسولين بي تفاوتي مردم وبي غيرتي بستگان 

 مربوطه چه غوغايي مي کند 

 بعضي ها به اسم تمدن زنگوله به گردنشان مي اندازند و وقتشان را با آدامس 

 بادکنکي مي گذرانند آنها که مي نشينند برنامه هاي ماهواره را با لذت تماشا مي 

کنند و براي سيلي خوردن پسر دزد سريال گريه مي کنند و قربان صدقه فلان 

قاچاقچي مي روند ديگر وقت ندارند که به سيلي خوردن حضرت زهرا(س) فکر کنند 

وخون دل خوردن امام امت را بشناسند وکتابهاي شهيدان و هشدارهاي مقام معظم 

رهبري را جدي بگيرند . آنها مي خواهند خوش باشند و زندگي خودشان را بکنند 

وکاري هم به کار کسي نداشته باشند اگر چنين نکنند چه کسي دنبال بهترين آنتن 

 ماهواره بگردد ؟ آنها در طول چند سال گذشته به نام اسلام و به نام آزادي بي 

بند و باري را جايگزين عفت و مردانگي سوت و کف و رقاصي را جايگزين صلوات و 

دهها واژه زشت را جايگزين واژه هاي ارزشي در کشور آقا امام زمان (عج) کردند و 

چه کارها و اهانت ها که از اين سو و آن سو به خاندان عصمت و طهارت (ع) و 

مراجع دين و مردم نکردند

چه کسي فيلمهاي سرخ پوستي ببيند و عشق را از فيلمهاي هندي ياد بگيرد ؟ کاش 

مردهايي که غيرتشان را گم کرده اند به اندازه دفترچه ببمه شان و به اندازه 

کوپن روغنشان به دست و پا مي افتادند . مردم به استراحت پس از جنگ

پرداخته اند . انصافها چرت ميزند و وجدانها آنفلونزا گرفته است و تابوت عاطفه بر زمين 

 مانده است . کاش قحطي عفت تمام ميشد . کاش عمليات چريکي چمران عزيز فراموش 

 نميشد . کاش باکري ها , زين الدين ها , زواره اي ها , اردستاني ها , بصيرها , 

عيسي پورها و ...... از ياد نمي رفتند . کاش طنين صداي شهيد همت را با صداي 

 نکره مابکل جکسون عوض نمي کرديم..

 

عفت از شهر چه جانسوز وداعي دارد             خون دل مي خورد آن کس که حيايي دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 14:57  توسط مژده خانم  | 

                                                               

 

بچه ها تحويل سال

يادش بخير شلمچه

چييده بوديم تو سفره

سربند و يک سرنيزه

بچه ها خيلي گشتن

تو جبهه سيب نداشتيم

                                                                                                          بجاي سيب تو سفره

                                                                                                           کمپوتشو گذاشتيم

                                                                                                         تو اون سفره گذاشتيم

                                                                                                        يه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جاي سنجد

يه سفره رنگارنگ

اما يه سين کم اومد

همه تو فکري رفتيم

مصمم و با خنده

همه يک صدا گقتيم

                                                                                                         به جاي هفتيمن سين

                                                                                                          تو سفره سر ميزاريم

                                                                                                       سر کمه هر چي داريم

                                                                                                           پاي رهبر مي زاريم

امير المومنين علي (ع :

و کل يوم يعصي الله فيه فهو يوم عيد. هر روز که در آن معصيت خدانشود روز عيد است

منبع: beyadeshohada.parsiblog.com 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط مژده خانم  | 

ای شهید من


و تو را شهيد خوانده‌اند، شهيد از شهد شهادت نوشيده و با ذکر حسين جان داده است. عزيز جان،

محبوبترين بندگان، از رويت شرمسار و شرمنده و اين حرفي تکراري مي‌باشدکه زياد شنيده شده

است. مي‌دانم خسته شدي از دست من، خودم هم خسته هستم خسته از زندگي که براي خودم با

دستم ساختم احساس سنگيني مي‌کنم حس مي‌کنم نمي‌توانم ديگر اين بدن را بکشم، حس مي‌کنم اين

جسم ديگر خسته شده تحملش را ندارم تا کي بايد در اين جسم محبوس باشم. احساس بدي است،

وقتي راه مي‌روم سنگيني جسمم را احساس مي کنم دوست دارم از بعد اين جسم درآيم

ديرگاهيست که از خود غافل گشته‌ام، و از ياد برده‌ام همه چيز را و حرفهايم را لقه لقه زبان

ساخته‌ام و مانند طبلي توخالي گشته‌ام. و از من تنها وجه‌اي مذهبي‌گونه باقي مانده.

کجايي اي شهيد، در وصيت‌نامه‌اي خواندم که وصيت مي‌کردي نگذاريد براي ما حساب باز کنند

و از ما سوء استفاده مالي نمايند. شرمزده هستم که نتوانستم جلويشان را بگيرم. مي‌دانم که تنبلي

از خود من است و من مي‌ترسم، که در همين تنبلي نيز بميرم. هر جمعه صبح به عشق صاحب

الزمان مي‌آيم تا خود را جستجو نمايم. مگذار که اينجا بيفتم مهدي، مگذاريد که از اصل بيفتم

مهدي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط مژده خانم  |